به یاد شهید سیدمحسن موسوی که در دفاع مقدس دوم جاودان شد

پسر گندم‌زار، مرد آسمان

مرد خانه راه به راه عملیات بود، جنگ بود، منطقه بود. شب‌های تاریک و طولانی روستای حسن‌آباد را فاطمه کنار کرسی به‌سر می‌برد. رادیوی روی طاقچه همیشه در حال گفتن اخبار بود. با هر مارش جنگ و عملیاتی، فاطمه خانم نذر می‌کرد، راهی امامزاده شاهزاده حسین روستا می‌شد، نیاز می‌بست و دعای سلامتی می‌خواند.
مرد خانه راه به راه عملیات بود، جنگ بود، منطقه بود. شب‌های تاریک و طولانی روستای حسن‌آباد را فاطمه کنار کرسی به‌سر می‌برد. رادیوی روی طاقچه همیشه در حال گفتن اخبار بود. با هر مارش جنگ و عملیاتی، فاطمه خانم نذر می‌کرد، راهی امامزاده شاهزاده حسین روستا می‌شد، نیاز می‌بست و دعای سلامتی می‌خواند.
کد خبر: ۱۵۳۹۲۰۸
نویسنده زهرا شکراللهی - گروه دفاع مقدس
 
صبح روز دهم بهمن سال ۶۷ که چند ماهی از جنگ گذشته بود فاطمه خانم آتش منقل کرسی را عوض کرد.از کنار تغار آرد، بند کشمش سبز را آورد و شروع کرد کشمش‌ها را از بند جدا کردن. چند روز بود تمام جان و تنش درد می‌کرد و رنگ به چهره نداشت. سیدمهدی از بیرون آمد. چند روز بود دل‌دل می‌کرد به فاطمه خانم بگوید قرار است ماه دیگر به مأموریت برود یا نه. بوی تند آش جو و سرکه در اتاق پیچیده بود. فاطمه دیزی آش جو را وسط سفره گذاشت و زردی و روشنایی نان‌های خانگی به چشم آمد. 

پسری مهتاب‌گون 
نور کم‌جان زمستان از پشت شیشه‌های رنگی پهن شده بود وسط اتاق. فاطمه لب‌هایش را گزید و آب دهانش را قورت داد. نفسش پاره‌پاره بیرون می‌آمد. سید فهمید درنگ جایز نیست. در یک لحظه ماشین را راند تا بیمارستان نجف‌آباد. رنگ نارنجی غروب به سیاهی شب نرسیده بود که فاطمه خانم، قنداق پسری مهتاب‌گون وپیشانی‌بلند رادرآغوش گرفت. سیدمهدی نام نوزادش (سیدمحسن) را در گوش پسرش خواند. سیدمحسن پسر بازیگوش و تیزپا، کنار مزرعه‌های سبز و طلایی گندم می‌دوید، کنار کرت‌های تازه آبیاری شده دراز می‌کشید و به خوشه‌های انگور نگاه می‌کرد. کافی بود وقت برداشت گندم‌ها بشود. با انگشت‌های باریک پسرانه‌اش داس را برمی‌داشت و به جان ساقه‌های گندم می‌افتاد. گاهی کنار آب قنات مشغول آب‌بازی می‌شد و گاهی با بچه‌های محله کنار ردیف کامیون‌ها بازی می‌کردند. 

فنی و کارکشته 
به محض این‌که صدای نوای اولین شب محرم از مسجد محله می‌آمد، پیراهن مشکی بر تن راهی عزاداری و دیدن شب‌های تعزیه می‌شد. اهالی روستای منطقه تیران و کرون همان‌طور که کشاورزان قابلی بودند، دستی هم بر آتش کامیونداری داشتند. از کنار هر خانه‌ای که رد می‌شد، چند کامیون پارک‌شده می‌دید. پسربچه‌های روستا از همان کودکی فنی و کارکشته بار می‌آمدند.دبستان را که تمام کرد راهی نجف‌آباد شد تا به محل کار پدرش نزدیک باشد. سیدمحسن همان سال در کاروان راهیان نور ثبت‌نام کرد و راهی مناطق جنگی جنوب شد. در یادمان طلاییه نزدیک سه‌راهی شهادت، کنار مزار شهدا عهد بست لباس خادمی شهدا را بر تن کند. از پسر اصرار و از پدر انکار بود. لحظه‌ای که امضای پدر را زیر متن رضایت‌نامه دید، معطل نکرد. در اردوی زیارتی قم شرکت کرد تا راه و چاه خادمی را بیاموزد. درسش را در هنرستان ادامه داد و در رشته ساخت و تولید، از دانشگاه آزاد خمینی‌شهر فارغ‌التحصیل شد.  

استخدام در سازمان هوافضا 
همان روزها خبر استخدام شدن در سازمان هوافضا در شهر پیچید. دفترچه را گرفت و پر کرد. نام: سیدمحسن، نام خانوادگی: موسوی، تاریخ تولد ۶۷.۱۱.۱۰ . 
دفترچه گزینش هوافضا را ارسال کرد. شش ماه انتظار کشید. چند بار پایش به مزار شهید محمدرضا تورجی‌زاده، قطعه شهدای اصفهان باز شد. دبه آب را ریخت روی سنگ مزار و کلمه «شهید» را لمس کرد. لب‌هایش می‌جنبیدند. به واژه «یازهرا» نگاه کرد. چشمانش را بست و نفس حبس شده در سینه‌اش را آزاد کرد.  
 
لباس رسمی پوشیدن 
جامه خدمت به تن کردن برای محسن یادآور شهر شیراز بود؛ ماه به ماه مشق دویدن در میدان، نفس گرفتن، آموزش تیراندازی و از همه مهم‌تر جهت‌یابی و مختصات نقشه. بررسی قسمت‌های مختلف موشک را یاد گرفت. آموزش گرا، تعیین زاویه و جهت موشک نسبت به یک هدف را مو به مو آموخت. هنگام امتحان، درس مختصات را نکته به نکته پس داد و سر سال نشده به نیروهای هوافضای سپاه پیوست. 

سیدمحسن و فاطمه زیر یک سقف  
داستان استخدام، آموزش و جابه‌جایی محسن حل شد. در خانه زمزمه ازدواج پسر سر به‌راه پیچید. پدر محسن، دختر همکار سال‌های جنگش را پیشنهاد داد. محسن عصر پنجشنبه راهی مزار شهید تورجی‌زاده شد. ساعتی نشست، زمزمه کرد و آب ریخت روی مزار شهید. شاید برای چندمین بار در روز شسته می‌شد. باید دل‌‌درست برمی‌گشت خانه. پدر و مادر منتظر جواب بودند و محسن برگشت نشست سر سفره عقد. عاقد پرسید: «وکیلم؟» فاطمه خانم زمزمه کرد: «با توکل به خدا بله.» صدای کل کشیدن بعد از صلوات بلند شد. سیدمحسن و فاطمه زیر یک سقف رفتند. اولین مسافرت عروس و داماد زیارتی بود؛ آستانه ایوان نجف، کنار کاشی‌های یکدست آبی و پرنور.  بوی خوش زیارت می‌آمد. بوی آشنای دعا کردن. محسن همانجا راز دلش را به فاطمه گفت که گاهگاهی شهادت می‌طلبد.اربعین، محسن را هوایی کرد. خلقتی است میان قدم زدن بین عمودها. بچه شیعه دلش نمی‌آید یک‌دفعه دل برکند از این همه دویدن، عرق ریختن و رغبت زیارت داشتن. آسمان بریده‌بریده اربعین، محسن را هوایی کرد. نفس در سینه‌اش حبس شد. یک قدم بیشتر تا بین‌الحرمین راه نبود که نشست کنار مشک آبی که چکه می‌کرد. عطش تمام جانش را چسبیده بود. در همین لحظه‌ها همشهری و هم‌محله‌ای ارباب شد. زبانش چرخید. یک «یا ارباب» جانانه گفت، ایستاد و راه برگشت را در پیش گرفت. سفره زندگی‌اش پر از نعمت شد. سیدعلی، محمد، حسن و هادی پسربچه‌هایی که پشت سر هم به دنیا آمده بودند. حسن را دیگر بابا محسن صدا می‌زند.

همه ایران در بهت فرو رفت  
یک شب مانده به عید غدیر ۱۴۰۴، خانه عموی محسن مهمانی و دورهمی بود. همگی به صرف شام و مولودی عید دعوت بودند. محسن تصمیم نداشت برود اما لحظه‌ای دست زن و بچه‌اش را گرفت و راهی خانه عمو شدند. همه فامیل و خانواده دور هم جمع بودند.دیدار تازه‌ کرد اما از کارهای موکب شادی غدیر عقب نماند.ازمهمانی برگشت وراهی کمک به بچه‌های هیأت شد. ساعت از یک نیمه‌شب گذشته بود که گوشی فاطمه زنگ خورد. محسن بود: «آماده‌باشیم. تلویزیون رو روشن کن. خودم باهاتون تماس می‌گیرم.» 
تلویزیون به رنگ پرچم ایران درآمده بود. اسرائیل نیمه‌شب شهر تهران را به جنگ طلبیده بود. سرداران و فرماندهان شهید شدند و همه ایران در بهت فرو رفت.

تجربه وعده صادق ۱ و ۲ 
صبح به غروب نرسید که سرزمین موشکی ایران، دسته‌دسته موشک را راهی آسمان اورشلیم و گنبد آهنین کرد. محسن، نیروی زبده هوافضا پشت دستگاه‌های رادار نشست. بچه‌های هوافضای پادگان شهید کاظمی گل کاشتند.  مدام رادارها را تنظیم و چک می‌کردند. زاویه پرتاب موشک کار محسن بود. تجربه وعده صادق ۱ و ۲ را در کوله‌‌بارش داشت. گاهی پیام کوچکی از سلامتی برای همسرش می‌فرستاد. روز ششم جنگ، چند لحظه‌ای به خانه آمد. فاطمه خانم برای تشییع پیکر شهدای شهر رفته بود. محسن با موتور سر قرار با فاطمه رفت. پسر کوچکش تا او را دید، گفت: «بابا، تو هم میخوای شهید بشی» و محسن پسر کوچکش را در آغوش فشرد و رفت. 

با سر به آسمان رفت و بی‌سر برگشت  
آخرین نیمه‌شب فصل بهار، پنج تا از هواپیماهای اسرائیلی به پادگان حمله کردند. پدافند مدام در حال دفع حملات بود. شب تا صبح مردم شهر بیدار بودند. آفتاب گرم روز ۳۱خرداد ۱۴۰۴ دمید. آخرین روز بهار بود. گودال‌های بزرگ در دل کوه پدید آمدند. سیدمحسن و همکارش حسین انواری، از کار لانچرها و رادارها کمی فارغ شدند. آفتاب به میانه آسمان نیامده بود که نگاه‌شان به پرواز پهپادهای هرمس اسرائیلی افتاد. شلیک موشک پهپاد گودال بزرگی درست کرد. جسمی با سر به آسمان رفت و بی‌سر برگشت؛ حسین انواری بود و جسمی با لباس‌های پاره‌پاره و تنی پر از ترکش (سیدمحسن موسوی) دراز به دراز رو به آسمان پایتخت شهدای ایران به شهادت رسید. دود و خاکستر تا چندساعت در آسمان رد انداختند. محسن و چند تن از همکارانش آن روز «لبیک یا ارباب» را بلند گفتند. 
مسجد جامع شهر نجف‌آباد اذان ظهر آخرین روز بهار را بلندتر از همیشه اقامه کرد. آسمان سرتاسر آه و دود شد.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها