تحلیل فیلم «فرانکنشتاین» از منظر روان‌شناختی و بررسی شخصیت

فرانکنشتاین فیلمی علمی-تخیلی و گوتیک-حماسی محصول ۲۰۲۵ آمریکا به نویسندگی و کارگردانی گیرمو دل‌تورو است که براساس رمانی به همین نام اثر مری شلی در سال ۱۸۱۸ ساخته شده است.
کد خبر: ۱۵۳۸۹۹۴
نویسنده نگار زهرایی - منتقد سینما

اُسکار آیزاک در نقش ویکتور فرانکنشتاین و جیکوب الوردی در نقش مخلوق، بازیگران اصلی هستند. داستان فیلم زندگی دانشمند خودخواهی به‌نام فرانکنشتاین را دنبال می‌کند که آزمایش او برای خلق زندگی جدید، پیامدهای خطرناکی به‌همراه دارد. 

فیلم به‌صورت فلاش‌بک روایت می‌شود و به‌نوعی شامل دو بخش و یک پیش‌درآمد است‌: زمان حال، کودکی ویکتور و دوران بزرگسالی او و تلاش برای خلق موجودی جدید. 

در بخش اول‌، شاهد درگذشتن مادر ویکتور هنگام به‌دنیا‌آوردن برادر کوچک‌تر او هستیم. ویکتور که مادرش را از دست داده، سرخورده از پدر بدرفتارش، تصمیم می‌گیرد بر مرگ غلبه کند و به یک جراح برجسته و باهوش تبدیل می‌شود.  

در بخش دوم‌، پس از ارائه نظریه برگرداندن مردگان به دانشگاه و اخراج ویکتور از آنجا، او ساختمانی برای انجام آزمایش‌هایش تهیه می‌کند و اجزای بدن مجرمان و سربازان به‌دار‌آویخته‌شده را که در جنگ جاری کشته شده‌اند، برمی‌دارد و از آنها برای سرهم‌کردن یک جسد به‌قصد زنده‌کردنش استفاده می‌کند؛ تااین‌که ویکتور موفق به زنده‌کردن موجود می‌شود و این موجود جدید مشکلاتی را به‌همراه می‌آورد. 

یکی از منتقدان «راتن تومیتوز» درباره این فیلم می‌نویسد‌: «با پیدا‌کردن انسانیت در یکی از نمادین‌ترین هیولاهای سینما، فرانکشتاین اثری پر‌زرق‌و‌برق است که انرژی اصلی‌اش را از اجرای برجسته جیکوب الوردی می‌گیرد.» 

گلن کنی در سایت «راجر ایبرت» درباره فیلم نوشته است‌: «مخلوق در‌حال ظهور اما آسیب‌پذیر جیکوب الوردی، که از نظر جسمی توسط یک «خدای» انسانی مصر به اطاعت کامل، مورد آزار و اذیت قرار می‌گیرد، در فلاکتی مطلق به‌دنیا می‌آید اما به‌محض این‌که این مخلوق ویکتور فرانکنشتاین نه‌تنها به درک‌و‌شعور بلکه به سواد نیز دست می‌یابد، شکنجه‌ او واقعا آغاز می‌شود. او از خود می‌پرسد که کیست و به کجا تعلق دارد.

او خود را به‌عنوان یک هیولا به‌معنای بسیار خاصی محکوم می‌کند: یک بیگانه ابدی که در هیچ‌کجا خانه ندارد، مورد سوء‌تفاهم و تحقیر همه. الوردی در انتقال هوش، حساسیت و بله، لطافت ذاتی هیولا فوق‌‌العاده است -نمایی از او که موشی را در دست گرفته و نوازش می‌کند، بی‌سروصدا در‌حال ویران‌کردن است- اما او قدرت و خشم را نیز به‌زیبایی به نمایش می‌گذارد. ویکتور با بازی اسکار آیزاک کیفیتی جنون‌آمیز دارد. او نه‌تنها غرق در جستجوی علمی خود است بلکه وسواس دارد همسالان و خانواده‌اش را هم نسبت به درستی آن متقاعد کند.» 

در این تحلیل تمرکز را بر «شخصیت مخلوق» در فیلم فرانکنشتاین می‌گذارم‌؛ نه به‌عنوان هیولا بلکه به‌مثابه یک سوژه انسانی در حال شکل‌گیری. از منظر فلسفی، موجود فرانکنشتاینی نه انسان کامل است و نه شیء‌؛ او در یک وضعیت «میان‌بودگی» قرار دارد. 

وضعیت میان‌بودگی به حالتی اشاره می‌کند که یک‌ فرد، موجود یا وضعیت نه کاملا این است و نه کاملا آن‌، بلکه در نوعی آستانه، مرز یا ‌گذار قرار دارد؛ این مفهوم ابتدا در انسان‌شناسی به‌کار رفت. 

ویژگی‌های وضعیت‌ میان‌بودگی: 
۱. نقش‌ها مبهم‌اند. 
۲. قواعد معمول کار نمی‌کنند. 
۳.‌ فرد نمی‌داند کیست. 
تمام این ویژگی‌ها در شخصیت مخلوق در فیلم فرانکنشتاین نمود دارند. 
•    او بدن دارد اما جایگاه اجتماعی ندارد؛
•    آگاهی دارد اما تاریخ و ریشه ندارد؛ 
•    احساس دارد اما زبان و چارچوب اخلاقی‌اش اکتسابی است.

این وضعیت، او را به نمونه‌ای کلاسیک از انسان «پرتاب‌شده به جهان» نزدیک می‌کند. مفهوم «انسان پرتاب شده به جهان» یکی از بنیادی‌ترین ایده‌های مارتین هایدگر در فلسفه وجودی است. این مفهوم توضیح می‌دهد که انسان چگونه بی‌اجازه، بی‌انتخاب و بی‌نقشه قبلی وارد جهان می‌شود. موجود بدون انتخاب، خود هست اما باید معنای بودنش را خودش بسازد؛ در این معنا، رنج اصلی او زشتی جسمانی نیست. 

از نظر روان‌شناختی، مهم‌ترین تجربه «موجود»، رهاشدگی اولیه توسط خالق است. موجود بلافاصله پس از «تولد»، با طرد مواجه می‌شود و موجبات شکل‌گیری هسته یک اضطراب وجودی در تمام رفتارهای بعدی او حضور دارد. 
«شخصیت موجود» دچار نوسان رفتاری است‌؛ میل به عشق و در‌عین‌حال خشم و ترس از طرد دوباره. 

او مثل آدمی است که بدون آمادگی وارد دنیا شده، بدون خانواده، بدون اسم واقعی، بدون کسی که کنارش بایستد و اولین‌چیزی که از جهان یاد می‌گیرد، ترس دیگران است. هنوز خودش را نمی‌شناسد که می‌فهمد دیگران از او می‌ترسند. 

صحنه‌ای که او برای اولین‌بار خودش را در آینه نگاه می‌کند یکی از مهم‌ترین صحنه‌های فیلم است. برای درک این صحنه بهتر است کمی درباره‌ نظریه‌ مرحله آینه‌ای لاکان صحبت شود‌؛ در نظریه آینه‌ای گفته می‌شود کودک وقتی برای اولین‌بار تصویر خودش را در آینه تشخیص می‌دهد، به یک آگاهی تازه می‌رسد. او می‌فهمد این تصویر «من» هستم اما این شناخت یک تناقض در خودش دارد: کودک در آینه، یک تصویر کامل و یکپارچه می‌بیند، در حالی که درون خودش هنوز پراکنده، ناتوان و وابسته است. از همین‌جا، «خود» شکل می‌گیرد‌ اما همراه با نوعی شکاف و ناآرامی. برای «موجود» فیلم فرانکشتاین، آینه فقط ابزار شناخت نیست بلکه به قضاوت جهان درباره او تبدیل می‌شود زیرا والدی که در شناخت خود با او همراه باشد در کنارش وجود ندارد. این صحنه نشان می‌دهد که چرا موجود بعدتر به‌سمت انزوا و خشم می‌رود. چون هویت او از همان ابتدا بر پایه یک تصویر تحقیرشده ساخته می‌شود. 

سیر شخصیت «موجود» در فیلم فرانکشتاین ۲۰۲۵ را می‌توان مثل یک مسیر انسانی دید‌؛ مسیری که از معصومیت شروع می‌شود، از آگاهی دردناک عبور می‌کند و به خشم و تراژدی می‌رسد، نه چون او ذاتا بد است بلکه چون هیچ‌وقت فرصت خوب‌بودن به او داده نمی‌شود. 

در آغاز، موجود تقریبا شبیه یک کودک است، فرق خوب و بد را نمی‌داند و فقط زنده است. 
مرحله بعد آگاهی‌ است؛ جایی که او شروع به فهمیدن جهان می‌کند. 

در مراحل بعد یعنی امید و خشم پس از ناامید‌شدن او به نوعی آگاهی می‌رسد‌؛ عدم تعلقش به این دنیا‌؛ پس از فرانکنشتاین درخواست یک همراه می‌کند؛ فردی که دقیقا شبیه خودش باشد، نامیرا باشد و در چشم همه عجیب. 

سیر شخصیت موجود، یک هشدار انسانی است. فیلم به ما نمی‌گوید «هیولا خطرناک است» بلکه می‌گوید طرد‌کردن خطرناک است. «موجود» فرانکشتاین نمونه‌ای افراطی از چیزی است که در مقیاس کوچک‌تر در دنیای واقعی هم رخ می‌دهد: وقتی انسانی دیده نشود، پذیرفته نشود و دوست داشته نشود، ممکن است به چیزی تبدیل شود که خودش هم از آن می‌ترسد. تراژدی اصلی داستان این نیست که موجود دست به خشونت می‌زند، بلکه این است که او هرگز فرصت نداشت انسانی عادی باشد. داستان او یادآوری می‌کند که انسان‌ها اغلب نه با تولد، بلکه با رفتار دیگران «ساخته» می‌شوند.

newsQrCode
برچسب ها: فرانکنشتاین
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها