jamejamonline
ورزشی کشتی و وزنه برداری کد خبر: ۱۳۰۷۲۳۱   ۲۲ اسفند ۱۳۹۹  |  ۱۹:۴۶

رئیس پیشین فدراسیون کشتی گفت: پیش از انقلاب، بخاطر نماز خواندن به من «اُمّل» می‌گفتند.

به گزارش جام جم آنلاین از فارس، محمدرضا طالقانی امروز با حضور در برنامه دستخط صحبت‌های جالبی را مطرح کرد.

او متولد 1331 در محله گذرمستوفی درخونگاه تهران است. از 15 سالگی کشتی‌گیری را شروع کرده و تا 29 سالگی ادامه داد و 8 مدال بین‌المللی کسب کرده است.

طالقانی در سال 57 در اعتراض به رژیم پهلوی یکسری از مسابقات بین‌المللی را تحریم کرده و این مسابقات را بهم زده، بعد از آن دستگیر شد و زمانی که امام (ره) از پاریس به تهران می‌آید، بعنوان محافظ امام تعیین می‌شود و تا مدت ها کنار امام بود.

او ریاست فدراسیون کشتی را در کارنامه کاری خودش دارد و کسی است که معمولاً حرف های او در عرصه ورزش و کشتی به شدت جدی گرفته می‌شود. سابقه نایب رئیسی کنفدراسیون کشتی آسیا را در کارنامه کاری خود دارد و از آدم های بسیار اخلاقی در عرصه ورزش است.

ممنون از اینکه به برنامه ما آمدید.

افتخار می کنم این فرصت را به من دادید که باز هم بتوانم در محضر مردمی که عاشقانه آنها را دوست دارم، در معیت شما باشم، امیدوارم که خدا به من این اجازه را بدهد که حرف‌هایی بیان کنم که اثر آن در مردم به نحوی باشد که در پیشرفت کار عام‌المنفعه مردمی باشد که همیشه نوکری آنها را کردم.

خدا حفظتان کند؛ الان چه می‌کنید؟ الان عضو هیئت رئیسه فدراسیون کشتی هستید؟

این سوال را کاش الان نمی کردید که درد دلم باز شوم. من را از همه جا بیرون کردند و گفتند بازنشسته هستید. این درست برخلاف قانون دنیاست. ولی من ننشسته ام. 16 جا عضو یتیم‌خانه و گداخانه هستم، 12 جا سفیر طلایی بهزیستی و بیماری های نادر و صعب‌العلاج و غیره هستم و افتخار می‌کنم مجانی در خدمت اینها هستم. اگر بحث پول بود یقیناً از اینجا هم من را بیرون می‌کردند. آقای دبیر به من منت فرمودند و به من احترام گذاشتند و از من خواستند عضو هیئت رئیسه شوم. من دوست نداشتم چون مشغله های زیادی دارم، ولی چون آقای سلطانی‌فر بر من منت گذاشتند و برای من حکم زدند به احترام ایشان و آقای دبیر که دلم می‌خواهد در کارش مانند کارهای دیگر موفق شود، ماهی یکبار یک ساعت مزاحم بچه ها هستم.

اوضاع کشتی و ورزش چطور است؟

کشتی هم مثل سیاست، مثل اقتصاد و فرهنگی و چیزهای دیگرمان شده است. قدیمی ها می گویند هر چقدر پول بدهید آش می خورید. کشتی الان احتیاج مبرمی به حمایت دارد. برنامه‌ریزی هست، قدری پول و حمایت هم نیاز دارد و اگر سال آینده در مرداد ماه مدال طلا نگیریم مردم ما را نمی‌بخشند. 6 ماه مانده است و هنوز سهمیه نگرفتیم و این برای ما بسیار بد است.

آقای دبیر چطور است؟ به نظر شما انتخاب خوبی بودند؟

بالاخره مردم انتخاب کردند ولی ما چند نفر مانند دبیر داریم که قهرمان المپیک باشد و بعد وارد این عرصه شود. او کشتی‌گیر بوده و از صفر شروع کرده است. کار دولتی و سیاسی هم کرده است. الان یک آدم پخته است ولی مسئله کرونا باعث شد در کارهایش قدری کند شده و کارها به تعویق افتاده است وگرنه ایشان خوب شروع کرده و نفرات خوبی را آورده است. این کاره ها را اطراف خود جمع کرده است. وقتی نائب رئیس او کسی است که 7 مدال المپیک و جهان را دارد یقین بدانید کار خوبی است.

گفتید سال 96 من را 5 بار بیرون کردند؛ حالا می گویند بیایید.

6 بار من را بیرون کردند. هر جایی من را بیرون کردند...

منظورتان برداشتن از سمت است؟

بله. خانم من تماس گرفت و گفت کجا هستید؟ گفتم فدراسیون هستم. گفت الان رادیو گفت شما را برکنار کردند. من تعجب کردم. گوشی را گذاشتم، 11 هزار تومان به آبدارچی دادم رفت یه دسته گل خرید آورد، گوشی و ماشین را گذاشتم و کاغذی پشت صندلی گذاشتم که هیچ وقت پشت صندلی هم ننشستم چون من سلف کسی بودم که قهرمان جهان و نائب رئیس ما بود و به احترام ایشان هیچگاه پشت میز فدراسیون ننشستم. پول هم نداشتم. هزار تومان دادم سر بهار رفتم و از آنجا سوار تاکسی شدم و از خانمم پول گرفتم و پول تاکسی دادم. چندین بار بود. آخرین بار در فدراسیون کشتی پهلوانی شب با روسا صحبت کردم و گفتم نمی خواهم بیایم، چون من قرار بود بعنوان سرپرست باشم. اصرار کردند که صبح باید بیای.

من دم در خواستم داخل شوم اجازه ندادند و گفتند شما را نباید راه بدهیم. شما بروید و بعداً از شما تجلیل می شود. گفتم در روز من از 10 نفر تجلیل می کنم، آدمی نبودم که جایی بروم و من را وارد کنند، من یواش با سوت رفتم و با یک سوت هم آمدم بیرون.

اولین بار که شما را برداشتند زمان آقای احمدی نژاد بود؟

بله. زمان ایشان بود. قبل از آن زمان آقای هاشمی طبا هم این اتفاق افتاد. بعد 34 سال تیم ما قهرمان جهان شد. گفتم این طور نمی شود و من خسته شدم و باید به ما پول بدهید. گفتند کار کنید و پول می دهیم، گفتم تا پول ندهید من نمی آیم چون خسته شدم اینقدر بدون پول کار کردم. پول ندادند و گفتم من نمی آیم و یکی از رفقای من را گذاشتند.

زمان آقای احمدی نژاد گفتم یک میلیارد بدهکار هستم، بدهی ها را باید چکار کنیم؟ گفتند صبح پول می دهیم و یکباره صبح من را برداشتند.

آقای طالقانی با این میزان تجربه در عرصه ورزش کشور و عرصه کشتی دارد، الان حال و هوای ورزش را چطور می بیند؟ از زمانی که وزارتخانه شد، خوب شد یا بد؟

کارهای مردمی کار مردمی می طلبد. خیلی از پروژه های ما در وزارتخانه مانده است. فکر کنم گفته اند 3-2 هزار مورد است و گفته اند دست نزنید. این برای موقعی است که وزارتخانه نبودیم و گفته اند این کار را انجام دهید. البته اگر وزارتخانه شویم و به آن بودجه بدهند، کار بدهند، آدم هایی باشند که کاربلد باشند بد نمی شود ولی احساس من این است که آن زمان بهتر انجام می شد.

در اوایل انقلاب نیروهای متخصص که به آنها در حوزه ورزش اعتماد داشتیم، زیاد نداشتیم.

داشتیم، ولی به آنها اعتماد نکردیم. آن زمان فقط از تعهد صحبت می‌کردیم، بعد تخصص را خواستیم و بعد گفتیم قهرمان‌پروری و تازه به جایی رسیدیم که باید قهرمان‌پروری کنیم. در اول انقلاب خود آقای صنعتکاران هم بودند و خیلی از رشته های دیگر همه ورزشی بودند، ولی بخاطر از این مسائل از این افراد استنکاف کردیم و گفتیم اینها نباشند و این اشتباه بود.

بالاخره بعد از 40 سال الان هم نیروهای متخصص و هم نیروهای متعهد داریم، بچه های ورزشکاری که تحصیل کرده‌اند، از آنها می توان استفاده کرد ولی باز هم سکان ورزش ما خیلی جاها دست افراد غیرمتخصص است. این را قبول دارید؟

100 درصد. الان در فدراسیون های ورزشی 3-2 نفر هستند که در آن ورزش تخصص دارند. بعضاً می‌گویند مدیریتی آورده اند. من از این مسائل اطلاعی ندارم. به تازگی روسای فدراسیون هایی که در تلویزیون می بینم را نمی‌شناسم. درحالی که قبلاً هر کسی را می گفتند رئیس فدراسیون شد برای آن رشته ورزشی بود. حتی زمانی هم نماینده مجلس آوردند، من هم مخالف بودم گرچه رئیس بنده وزیر مملکت بود ولی برخی می آیند از صفر تا صد کار را خودشان می خواهند انجام دهند و این شدنی نیست.

گفته بودید امثال من و دادکان چون سالم کار می کنیم از ما خوششان نمی‌آید.

آن کلمه «سالم» را نگفته بودم. گفتم من و محمد دادکان چون این کاره ایم، زیاد دوست ندارند با ما کار کنند، چون محمد دادکان شمشیر برنده است و حرف می زند و من هم با کارم نشان می دهم. هر کسی تهمت بزند ناراحت نمی شوم. از رفقای من بودند و به این دلیل امثال ما را نمی‌خواهند.

فکر می کنید مشکل کار ما کجاست؟ دیدهای سیاسی این اشکال را ایجاد کرده یا ورود یکسری افراد که تصمیم ها را عوض می کند مشکل ایجاد کرده است؟

این بستگی به رأس هرم دارد. زمان دکتر غفوری فرد مسئول کس دیگری بود، پول می آورد و حمایت می کرد و بعضاً آن آدم هایی که بعد از ایشان بودند و بعنوان نائب رئیس کار می کردند. الان نظر آقایان این است که از کسانی استفاده کنند که من احساس می کنم اول انقلاب آقای شاه‌حسینی می گفت از میان خودتان استفاده کنید و یک نفر را بگذارید که این کاره باشد و شما هم دور او را بگیرید. آقای رسول خادم، مهدی خالدی، امیر حمیدی، دکتر توکل، اینها همه کشتی گیر بودند.

دکتر مهدی توکل قهرمان دانشگاه های جهان بود و من ایشان را هیئت رئیسه گذاشتم. از این بالاتر می توانستم؟ الان هر کسی به اینجا می آید رفقای خودش را می آورد، آدم های خود را می آورد. من تنها کسی هستم که وقتی وارد کشتی شدم یک نفر از خودم نیاوردم، چون من رفیق و پسرخاله و پسرعمه نمی‌شناختم. هر کسی برای کشتی کار می کرد را وارد عرصه می کردم. حتی گفتند کسی به من فحش داده، ولی چون این کاره است، این فرد در کشتی استخوان خرد کرده و در خانه او در می زدم و از او می‌خواستم که بیاید و آنها فکر می‌کردند برای دعوا می روم چون شب قبل به من در تلویزیون فحش داده بود. گفتم این کاره هستید و این کار را بلد هستید، همین باعث شد تیم ما قهرمان جوانان جهان شد.

پیش کی رفته بودید؟

آقای معزی‌پور. شب قبلش در تلویزیون برنامه ای بود و وادار کردند به من حرف های بدی زد و من ناراحت نشدم. اقای مهدی‌زاده بزرگتر من است و الان در امریکا زندگی می کند، پشت سر من حرفی زده بود و به من می‌گفتند جواب بدهید گفتم ایشان بزرگتر من است و این کاره است و گردن من حق دارد. اگر او حرف نزند پس چه کسی حرف بزند، اجازه دهید حرف بزنند. آزادی در مملکت ما به حدی است که هر کسی حرف می زند و من کارم می کنم.

کلاً فضای کاری بعد از انقلاب را، چه در عرصه ورزش و چه در عرصه های دیگر وقتی با قبل انقلاب مقایسه می کنیم، چقدر جلو آمده ایم؟

اینجا اینطوری نمی‌شود صحبت کرد و مع‌الفارق می شود. قبل از انقلاب چند فدراسیون بیشتر نداشتیم. مهمترین آن کشتی، والیبال، بسکتبال، فوتبال، دوچرخه و وزنه برداری بود. به تدریج اینها زیاد شد و بعد از انقلاب 52 فدراسیون شد. فقط در یک فدراسیون 19 تا سبک داریم. آن بودجه که قبل انقلاب می دادند اثرش بیشتر از الان بود.

من در سال 82، 37 سفر فرستادم و تیم قهرمان جهان شده با 650 میلیون تومان. الان یک تیم رفته و 4 میلیارد فقط خرج شده است و این باعث شده اثر معکوس در کارها را شاهد باشیم، می ترسیم تیم بفرستیم، بودجه نمی رسد. باید به اینها نگاه کنیم.

یک زمانی بود که من هر کاری می خواستم انجام دهم تقسیم‌بندی می کردم چون پشتوانه سازی را مدنظر داشتم. از نونهالان شروع می کردم. 6 سفر برای نوجوانان، 4 سفر برای جوانان، 3 سفر برای امید و باقی هم برای بزرگسالان بود. این پشتوانه سازی باعث شد تیم ما قهرمان جهان شود. الان اگر بخواهند از نوجوانان شروع کنند بودجه نمی رسد و می گویند نوجوانان را کنار می گذرایم. خرج بزرگسالان می کنیم و مدال می گیریم.

ولی اگر بخواهیم مقایسه کنیم آن زمان ما از بعد از انقلاب همواره با تحریم و جنگ اقتصادی روبرو هستیم.

حرفی در این نیست.

وضعیت ما متفاوت تر از سال های قبل است.

در این 42 ساله مدال هایی گرفتیم که قبل از انقلاب 3 مدال طلای المپیک داشتیم و الان 3 مدال طلای آزاد و 3 مدال طلای فرنگی المپیک داریم. بیشترین موقعیت های زیبا را در بعد از انقلاب داشتیم. بعد از انقلاب بعد از 34 سال در زمان من، تیم ما قهرمان جهان شد ولی در ورزش یا از اینور پشت بام می‌افتیم یا از آنور می افتیم. الان از آن طرف افتادیم و کارهای نیروزای الکی انجام می دهیم که به نفع هیچ چیزی نیست و عقیم می‌شویم.

پودر ورزشی خوب است و مکمل ورزش است ولی چرا از چیزهای دیگر استفاده می کنیم که فردا برای ما بد است و به آن جا که می خواهیم نمی رسیم ولی فکر می کنیم چون این در دنیا متداول است ما هم باید انجام دهیم. آنها از راه صحیح می روند و ما از راه دوپینگ می رویم و این اشتباه است. هر روز منتشر می شود که این رشته دو دوپینگی دارد و آن رشته 4 دوپینگی دارد. به مولا علی (ع) اولین بار که در تیم ملی وارد شدم در لوزان سوئیس روزه بودم و به هیچ کسی نگفتم چون قبل از انقلاب خیلی چیزها را باید پنهان می کردیم. من خیلی جاها نماز خواندم و گفتند این امل کیست. بعد انقلاب همان ها به من گفتند تو منافقی و بعد انقلاب خودشان را حزب اللهی معرفی می کردند. من روزه بودم و به هیچ کسی نمی گفتم. همان فینالی که با زبان روزه کشتی گرفتم قهرمان تیم ملی شدم و بعد آب خوردم و بعد به خانه رفتم و افطار کردم.

در عرصه مدیریت ورزش مسائلی را می بینیم و خیلی تاسف می خوریم. مثلاً درباره ویلموتس که برای تیم ملی آورده بودند. این پولی که برای مردم است و به این صورت با بی‌مدیریتی هزینه می شود و یا مربی هایی که آمدند و رفتند و خسارت های زیادی به ما زدند و الان هم خسارت می دهیم. اینها قابل توجیح نیست. بعد از 40 سال که نیرو داریم، مدیر داریم، متخصص داریم ولی چطور می شود این وضعیت ایجاد می شود؟

بسیار زیاد. الان راه را گم کردیم و سوراخ دعا را عوضی می رویم. کسانی که گمان می کنند پدرسالاری یا مادرسالاری بد است، بزرگترین اشتباه را می کنند و هیچگاه خیر نمی بینند. همه زندگی ما پدر و مادر ما هستند. دلم می خواهد که بیایید و ببینید که من تنها ارثی که از پدر و مادرم دارم یک چیزی است که در اواخر پدرم زیر سرش می گذاشت که جای مهر او بود و موی مادرم را هم نگه داشتم و هر روز صبح رد می شوم به هوای این که دستشویی بروم یا برای نماز و یا کار دیگر باشد، تعظیمی می کنم و به نشانه افتخار می گویم همیشه نوکر شما هستم و افتخار من این است وقتی در بیمارستان به من گفته بودند مادر شما فوت کرده و هنوز فوت نکرده بود، نزد ایشان رفتم، تنها کاری که کردم دیدم پای مادرم داغ است و صورتم را کف پای او گذاشتم.

باور می کنید همین آبرویی که الان دارم بخاطر این است که پدر و مادرم را دوست داشتم و احترام می گذاشتم؟ من به دخترم حرفی می‌زنم او می خندد، می گویم از بی ادبی کسی به جایی نرسیده است و من هر چه دارم از صدقه سری پدر و مادرم دارم. به قول قدیمی ها از پر قنداق است و اسم زیبایی برای من گذاشتند و تا امروز استوار ایستاده ام و کلمه طیبه و زیبای مولای ما حضرت علی (ع) است.

چه سالی ازدواج کردید؟

فکر می کنم سال 63-62 بود.

خطبه عقد را حضرت امام خواندند.

بله.

خاطره را تعریف می کنید؟

من حاج محمود آقای دعایی را خیلی دوست دارم. از آدم هایی است که باور کنید بی بدیل است. گاهی نزد ایشان می روم و با من شوخی می کنند، سرحال می شوم و برمی گردم. می گفت شما نمی خواهید زن بگیرید؟ گفتم اتفاقاً در شرف هستم. گفت من چه کنم؟ گفتم کاری لازم نیست انجام دهید. گفت نزد امام برویم و گفتم یا علی! همین که گفتم یا علی، هفته بعد گفتم یک وقت برای من بگذارید. گفت وقت نمی خواهد و همینطور برویم. گفتم این طور نمی شود، لطف کنید و وقت بگیرید. به من محبت کردند و گفتند فردا عصر آنجا باشید که محضر آقا رفتم.

 ظاهراً نباتی به شما دادند.

بله. شاید کلمه ای گفت که مثلا این را اذیت نکنید چون ایشان به من محبت داشتند و من بسیار ورزشی بودم.

به خانم گفتند ایشان را اذیت نکنید؟

بله. همیشه این در گوش من هست

و زندگی با حاج خانم چطور است؟

خجالت می کشم که اینقدر من را تحمل کرده است. بدلیل این که من خیلی آدمی هستم که شب و روز نداشتم و ندارم. دروغ هم بلد نیستم بگویم. من واقعاً نمی‌دانم وقتی زن و بچه من نباشند قاشق چایخوری را از کجا بردارم. این بخاطر محبت بیش از حد آنهاست.

مهریه هم 14 سکه بود؟

بله که بعد خانم من تور زد، چون سه بار سکه ها را به او دادم و بعد می گوید هنوز نداده اید!(می‌خندد). ولی بخاطر همین دخترم را با یک سکه عقد کردم. گفتم خانم من در حق من اجحاف کرد و 14 سکه زیاد است و فقط به نام مولای ما حضرت علی هم دخترم را با نام یک سکه یعنی بهترین ودیعه است.

دو دختر دارید؟

خداوند به من عطیه کرده است. فرشتگان روی زمین را به نام زینب و فاطمه به من داده است.

سال 57 یک مسابقاتی به نام آریامهر شکل می گیرد و در بحبوحه انقلاب شما به این جمع بندی می رسید که مسابقات را تحریم کنید و اسم اتاق شما را اتاق سلب آسایش گذاشته بودند.

اطلاعات خوبی دارید. من سال 57 قهرمان تیم ملی جوانان بودم و چون در کارهای مذهبی دخالت می کردم و بچه های اردو می‌دانستند و محله ما جایی بود که بیشتر تظاهرات ها در آنجا بود. ما در اردو بودیم و 17 تیم خارجی هم قرار بود بیایند که 7 نفر آمده بودند. آمریکا و شوروی، مجارستان، ترکیه، ژاپن، چین و کره و کشورهای دیگری بودند. دیدم بچه ها مانند گلوله آتش می گویند مردم می گویند کشتی نگیرید و مردم در خیابان تظاهرات می کنند. این باعث شد همه را شب در اتاق خود جمع کردم و صحبت کردیم. روز بعد با بچه های .... که آنجا بودند متفق القول قرار شد کار کنیم چون دو روز بیشتر نمانده بود.

کنار خانه ما زورخانه بود ولی کنار ما آدم های سیاسی هم بودند. خدا مهندس بازرگان را بیامرزد، وقتی انقلاب شد من روز اولی که ایشان نخست وزیر شد به من می‌گفت حاج پهلوان! به من گفت حاج پهلوان می خواهم در جایی کار کنید. من گفتم ورزشی هستم. گفت جایی می روید که مثلاً در هرمزگان بروید، استاندار شوید؟ گفتم من ورزشی هستم. منزل آقای شاه حسینی رفتیم، ایشان را رئیس سازمان تربیت بدنی گذاشت و گفت از آقای طالقانی استفاده کنید. گفتند هر جای بخواهد. گفتم من ورزشی هستم. در نهایت بعد از دو روز دعوا کردن، به من دستور دادند و من سالن هفت تیر رفتم. یک باشگاهی بود، من آنجا را تحویل گرفتم و یک کاخ به آنها تحویل دادم. 7 رشته را مجانی آوردم. به همین دلیل دوست نداشتم وارد کار سیاسی شوم و هیچ وقت هم دوست نداشتم دنبال این کارها بروم. دنبال کار خود بودم.

تا حالا با حضرت آقا دیدار داشتید؟

بله، چندین بار.

خاطره ای یا صحبتی؟ دید ایشان به ورزش چطور بود؟

خیلی خوب. حتی آخرین باری که من محضر ایشان رفتم و بسیاری بودند، علیرضا سلیمانی هم بود، آقای وحید به من بیان کردند کنار آقا بنشینید. من گفتم نزد بچه ها می نشینم. در کنار حضرت آقا، وزیر که آقای دکتر عباسی بود. طرف دیگر تا من رفتم آقای میرسلیم آمد. گفتم بهتر است ایشان که مشاور حضرت آقا بودند، بنشینند و من کنار ایشان نشستم. بعد آقای سلیمانی بودند. وقتی آقا تشریف آوردند به من محبت کردند و من گفتم ورزش باستانی را توجه کنید و ایشان فرمودند از تلویزیون کارهای شما را دنبال می کنم و چایی خوردیم و آمدیم.

اوضاع و احوال اقتصادی مردم خوب نیست، شما هم در کار خیر بسیار دست دارید. از شما می خواندم که گفته بودید روزی نیست که من پیامک نداشته باشم که یک شماره حساب برای ما نیاید که برای کمک‌رسانی نباشد. باید چه کار کرد؟ الان در این شرایط مردم باید چکار کنند و چطور دست همدیگر را بگیرند؟

مردم دست هم را می‌گیرند، مردم خیلی خوب هستند ولی اجازه دهید نقدی بزنم از زمانی که 45 هزار و 500 تومان وارد خانه های مردم شد، به طریقی گداپروری هم باب شد. کسی که می توانست تولید کند و می توانست بالقوه آدم مفیدی باشد و آدمی باشد که از مغزش استفاده کند را کنار گذاشتیم و هر کسی پولی می گیرد تا گذران زندگی خودش کند و این باعث می شود چون دست مردم به مسئولین نمی رسد، یقه امثال من را می گیرند و همه تصور می کنند من و امثال من که در جامعه ورزش زیاد هستند، هم من گریه می کنم و هم مردم گریه می کنند، باعث شده الان مشکل مردم مضاعف شود و بعضاً دست آنها به دهان نرسد.

همین شب گذشته خانه کسی رفته بودم که می گفت من سه ماه است نان و چای شیرین می خورم. این پای چه کسی است؟ نبض من با مردم می‌زند؟ الان مردم بسیار مشکل دارند و من از مسئولین هم همواره خواستم و الان هم خاضعانه جان مولا به فکر مردم باشید.

45 هزار و 500 تومان هم قرار نبود این طور باشند. قرار بود وقتی می خواهند هدفمندی یارانه ها کنند به یکسری افراد نیازمند داده شود و کم کم دهک بندی کنند.

من کلی را می بینم و به جزئیات وارد نیستم.

درست است ولی در برخی از روستاها و شهرستان ها همین میزان پول خیلی از گره ها را باز می کند اما قرار بود تولید را راه بیندازیم و قرار بود این پول به تولید برود. این کار را نکردیم.

خیلی‌ها می خواهند در این مملکت یک جایی راه بیندازند و می خواهند کار کنند و نمی توانند. یک شبی به خانه یتیمی رفتم و خواستم بن بدهم که قند و شکر و ماکارانی برای ارتزاق خودشان بگیرند. بیرون امدم و دیدم سپر ماشین من را با پلاک کندند. سه روز من بیچاره شدم تا بتوانم پلاک بگیریم. یک سپر را 5 میلیون!. سپر من را چه کسی کنده است؟ این معیشت مردم است. وقتی سپر را می تواند بفروشد، این را می‌برد. این نشان می دهد بیکاری زیاد است. باور می کنید در روز به من چند نفر درباره کار می گویند؟ من هم خجالت می کشم چون به هر که می گویم می گود من 10 آدم زیادی دارم. درست هم می گویند.

خیلی از جاها می گویند ما تعدیل نیرو داریم چون هر کسی رفته و رفیق بازی کرده و همه مدیران 20 نفر همراه خود برده و در هر اتاقی می روید 6 نفر نشسته اند. من در فدراسیون کشتی با 17 نفر تیم را قهرمان کردیم. الان در هر اتاقی بروید 6 نفر نشسته اند. همه هم یک کار انجام می دهند در حالی که این کار بروکراسی با یک نفر هم انجام می شود. این به نفع مملکت نیست.

راهکارش چیست؟ برخی می‌گویند راهکار این است روی پای خود بایستیم و کار کنیم. کار کنیم و اقتصاد ما درون‌زا باشد و روی مسائل اقتصادی خود را حل کنیم. برخی هم می‌گویند نه، مشکلات خود را باید با دنیا حل کنیم و مذاکره کنیم و تعامل کنیم و مشکلات را حل کنیم.

جانا سخن از زبان ما می گویی! از زمان من مربی خارجی باب شد. آن هم بخاطر کشتی فرنگی نیاز داشتم. من 3-2 مربی فرنگی آوردم، ولی روزی که شنیدم مربی خارجی در فوتبال اینقدر به وفور می آید و به دانش ما اضافه نمی شود، خبرنگاری از من سوال کرد آقای سعیدلو رئیس سازمان تربیت بدنی بود، گفتند آقای سعید لو می خواهند شما را رئیس فدراسیون ورزش باستانی بگذارد. من گفتم نمی خواهم بیایم و این دلایل را دارم. گفتند نظر شما چیست اگر بخواهند برای فوتبال مربی خارجی بیاورند؟

خدا ناصر حجازی را رحمت کند، ایشان زنده بود. من گفتم من خودم درباره این که علی دایی را سرمربی تیم ملی گذاشتید تسلیت گفتم چرا که دایی را سوزاندید. دایی را باید نگه دارید تا رئیس کنفدراسیون آسیا و دنیا شود ولی حالا که می‌خواهید بیاورید این همه چهره خوب در ورزش داریم، اشکالی دارد ناصر حجازی مدیرفنی شود و امثال علی دایی و امیر قعله نوعی، آقای جلالی، آقای ابراهیم زاده و غیره بیایند؟ بعد کسانی را می آوریم که هم از ما طلبکاری می‌کنند و هم برای ما دو ماه بیشتر کار نکنند و در همه مسابقات ببازند و بعد ما هم بنشینیم نگاه کنیم. ما آدم هایی بودیم که در دنیا بالا بودیم.

یک زمانی کی‌روش را می آورند و اثرات مثبتی هم می گذارد و آنجا باز اشکالات مدیریتی است و هر کاری که می خواهد می کند، هر روشی که دوست دارد انجام می دهد و در جاهایی توهین می کند. آنجا اشکال مدیریتی هست ولی نتیجه ای فوتبال ایران می گیرد. بالاخره رشدی می کند و آنجا با او شرط می کنند مربی ایرانی کنار او باشد و در نهایت هیچ کسی را اجازه نمی دهد کنار خودش بگذارد. ولی به این سطح که چنین پولی هزینه شود و معلوم نشود چه اتفاقی افتاده جالب نیست.

من اصلا منکر این نیستم. قبل از انقلاب هم آقای اوفراید و رایکوف در این مملکت آمده است و حسن روشن به من می‌گفت به حدی بر من اثر خوبی داشته که خیلی خوب است. من حرفی ندارم و مربی ایرانی درس بخواند و در کنار اینها تجربه کسب کند. ولی وقتی آقای کی‌روش 8 سال در این مملکت مربیگری می کند و مربی ایرانی را کنار خود نمی پذیرد، این نقص ماست. من هر کسی را از خارج بعنوان مربی آوردم 6 نفر کنار او آدم هایی را گذاشتیم که الان سرمربی تیم ملی شده‌اند.

و با آنها شرط کردید.

وقتی آقای بنا را از آلمان درخواست کردم برای تیم کشتی بیایند، ایشان را سرمربی نگذاشتم بلکه مربی امجدیه گذاشتم. بعد گفتم سرمربی انزلی، بعد گفتم سرمربی جوانان، بعد گفتم مربی بزرگسالان و بعد سرمربی گفتم. در کنار مربی های خارجی هم کلاس دیده بود. ما امثال آقای برزگر را از پای هواپیما پائین می کشیم بخاطر اینکه می گوییم مشکل دارید و رو به مربیانی می آوریم که بعضاً مربی خارجی بگذاریم که باعث توقع می شود.

آقای برزگر را کجا از هواپیما پایین کشیدند؟

چند سال پیش و در المپیک بود. برای خیلی سال پیش است، بخاطر برخی مسائل بود، به نظر خواست ... بود.

واضح تر بگویید!

صبر کن! من را به چالش نکش، سیاسی ام نکن. در مملکت ما خیلی از افراد شغل دومشان بخل و حسادت است. آقای برزگر یک سروگردن از مربی های دیگر ما بیشتر و بالاتر بود و بعضاً به ایشان حسادت می کردند که چرا در عین جوانی سرمربی شده بود. در عین شایستگی برخی از افراد را انتخاب نکرد یا کرد، برخی به دلیل حسادت به ایشان کلک زدند تا باعث مسئله ای برای او شوند و در آستانه المپیک او را از هواپیما پیاده کنند و کس دیگری را جای او بفرستند در حالی که آقای برزگر اینجا بود و دیگران خیلی پایین‌تر بودند. باور کنید کشتی با فردی به نام ولیپوتسکی داشتم که قهرمان دوم جهان بود، در جام آقا تختی بود. آقای برزگر نزد من آمد و گفت من کشتی ایشان را در لهستان دیدم و اگر به حرف من گوش دهید این را می برید. من باور نمی کردم. گفتم سوت بزنند من فقط به حرف شما گوش می دهم. من کشتی را بردم. این نشان می دهد تجربه یک انسان، وقتی مطیع محض باشید نسبت به کسی که قبولش داشته باشید، همه چیز خوب در می آید.

یکسری ناگفته درباره آقای تختی دارید. آقای مشایخی در این برنامه آمد خیلی داغ شد که آقای تختی خودکشی کردند یا رژیم پهلوی ایشان را کشت. شما یک جمله معروفی دارید که یا کشته شده باشد یا خودکشی مهم نیست، آن چه منجر به مرگ تختی شد، این بود که او محروم شد و در عین حال خودش را در برابر مردم مسئول می دانست.

در ضمن مردم او را دوست داشتند.

واقعیت ماجرا چه بود؟

من یکی از رفقای ایشان و از پسران ایشان شنیدم و وصیتنامه ایشان را دیدم و همه رفقای ایشان گفته اند که آقا تختی خودش را کشته است. آن چه در فیلم نشان داد و فروش نکرد، بخاطر این که مردم دوست نداشتند بدانند پهلوانی که خودشان انتخاب کردند، لیوان بدهند و در آن زهر بریزند و با قاشق هم بزند و بخورد. اول انقلاب می‌گفتیم رژیم شاه آقا تختی را کشته است و الان بعد از 42 سال دست او لیوان دادیم و در آن زهر بود که بهم بزند و بخورد. این به چه معناست؟ این را مردم نپذیرفتند. من هم به این دلیل گفتم برای ما چه فرقی می کند آقا تختی را کشتند یا خود را کشته است برای ما تختی اسطوره ای است که مرام و مردانگی او مانده که می گویم آقاتختی! برای من چه فرقی می کند او چطور فوت کرده است؟ برای من آن وجنات تختی، انسانیت و مردمی بودن تختی، کنار مردم بودن او باعث شده احترام بگذارم و مردم به او احترام بگذارند. ولی اطرافیان او و حتی آقازاده ایشان وصیت‌نامه را در کتاب خود چاپ کرد..

پس خودکشی کرده اند؟

بله.

این که بیان کردید محروم شده قضیه چه بود؟

آقا تختی را از همه جا یعنی استادیوم ها بخاطر این که از طریقی می گفتند با شاه مخالفت کرده و از طریقی می گفتند چون سمپات دکتر مصدق است، برخی می گفتند از او خواستند شهردار شود و نشده، نشانه مخالفت بود.

چه کسی از ایشان خواست شهردار شود؟

دولت وقت خواسته بود آقا تختی شهردار شود.

یعنی رژیم شاه خواسته بود؟

بله. آقا تختی هم گفته بود من کشتی گیر هستم و بلد نیستم کار شهرداری کنم. همان حرفی که من در اوایل انقلاب بیان کردم که دوست ندارم و آقا تختی از مردم جدا نشد و شهرداری را قبول نشد. جاهای دیگری هم به ایشان گفته بودند و همیشه کنار مردم و با مردم بود. امسال هیچ کسی را دعوت نکردند. من در تلویزیون بودم و گفتم مردم به سر خاک می آیند حتی اگر کسی دعوت نکند. از همه سال ها نیز بیشتر آمدند. این نشان می دهد مردم خودشان پهلوان های خود را انتخاب می کنند و آقای تختی را مردم انتخاب کردند.

گفته بودید شهلا، زن آقای تختی، یک اسطوره ای برای خودش است. چرا؟

واقعاً همینطور است. شوهری همچون تختی داشت و 49 سال هم گذشته و تهمت هم شنیده است، هیچ وقت حرف نزده است. در روزنامه همشهری گفته بود من با دو نفر صحبت کردم. یکی با رسول خادم بخاطر برنامه ای در وزارت کشور گذاشت و اسم آقای تختی و همسر ایشان را آورد و به مردم گفت شهلا توکلی زن تختی است و یکبار هم به من در بیمارستان گفت. 49 سال با کسی همچون تختی صحبت کردید و بهترین آدم ها بعد از آن خواستند با او ازدواج کنند و یک کلمه نزده که بدلیل عظمت تختی بود، این اسطوره نیست؟ زنی که زن تختی باشد و حرف نزند؟

بعد از انقلاب دوران مختلف را نگاه می کنید به نظر شما کدام دولت و کدام رئیس جمهور در حوزه ورزش بهتر عمل کرده است؟

من فکر می کنم دولت آقای خاتمی در ورزش اثرگذار بود. من دیده ام که بسیار بها می دادند.

به لحاظ سیاسی، آقای طالقانی به طرز فکر خاصی تعلق دارد؟

من از بچگی فقط کلمه قشنگ «اشهد ان علیا ولی الله» را در گوشم زمزمه کردم، در بچگی هیئت هایی می رفتم که همه ذکر قشنگ مولای من بود که می فرماید صبح از خواب بیدار می شوید بگوئید: حسین جان رخصت! این باعث شده از ابتدای زندگی چهره مذهبی بودم، خانواده من هم مذهبی بود. پدربزرگ من شیخ مرتضی طالقانی استاد آقای علامه محمدتقی جعفری بود که من ایشان را خیلی دوست داشتم. ارادت قلبی به ایشان داشتم و این مرد بزرگوار کنار من می نشست و کتاب هایش را دارم و پدرم شیخ کاظم درخونگاه در این محله شناخته می‌شد.

من یک سالی آلمان رفتم و بعد از چند از جنگ، آلمان به کجا رسیده است؟ من سال گذشته به دعوت یکی از دوستان به خرمشهر رفتم، ایشان رئیس خطی است که از خرمشهر به بصره می‌کشند. آقای رسولی که مدیر کل در راه آهن بود. گفتم من حجالت می کشم و این بچه ها که رفقای من هستند و در آسایشگاه ها 30 سال بعد از جنگ هستند، نمی‌توانم بالای سر آنها بروم و نمی توانم برگردم، می خواهند بدانند خرمشهر الان چه شده است؟ هیچ کاری نشده است.

از آب آشامیدنی هم نتوانستیم تامین کنیم و هر بار بارندگی می شود من یاد خوزستان می افتم. الان باید به معیشت و کار مردم برسیم. دنیا کار دنیاداران است. الان امنیت ما چقدر قشنگ است؟ چون هر کسی کار خودش را انجام دهد. این باید برای ما یک درس باشد. الان به هر کسی می گویید کار مردم را برسید می گویند به ما ربطی ندارد. ما باید از امنیت این مملکت دفاع کنیم. هر کسی باید کار خود را برسد و ما به وضع مردم برسیم.

ماجرای ترور شما چه بود؟ می خواستند شما را بزنند؟

من به مسابقات جهانی در آمریکا رفتم و یک سال قبل در ماجرای 11 سپتامبر دوقلوها را زده بودند. وقتی به آنجا رفتیم شب آقای دکتر ظریف که من خیلی ایشان را دوست دارم، به من لطف کردند و ما را به رزیدانس سفارت دعوت کردند. آن زمان شنیدم 78 ایرانی هم در ماجرای 11 سپتامبر بودند که از دست رفته اند و گفتم من بخاطر ایرانی ها می خواهم کاری کنم و تا گفتم این کار را می کنم و فردا تا ظهر مکانی 10 برابر اینجا، کشتی گیران جمع می شوند و با مربیان برای وزن کشی می روند که بعد کشتی بگیرند. تا ما در لابی هتل رفتیم و صندلی گذاشتم و بالا رفتم و گفتم و یکی ترجمه کرد و در نهایت این کار را محکوم کردم و گفتم 78 ایرانی در آنجا بودند و من این کار را محکوم می کنم. بعد دیدم تلویزیون ها من را نشان می دهند که شب از ایران پیامی آمد که به شما ربطی نداشت و به کار کشتی برسید، من را منافق خطاب کردند که این کار را کردم. همین را آقای احمدی نژاد یک سال بعد که به آنجا رفت و بیان کرد، کف هم زدند و گفتند کار خیلی خوبی کرده است ولی برخی از این کار من خوششان نیامد.

چه کسانی خوششان نیامد؟

نمی دانم ولی به خانم من چند بار زنگ زدند که دوباره می کشیمش و در خیابان مطهری هم ریختند با اسلحه می‌خواستند بزنند و من روی ماشین پریدم و خواستم آنها را بگیرم، من را زدند و ... اینها برای خوردن خربزه است و باید پای لرز آن هم بنشینیم.

پیگیری نکردید که افرادی که گفتند نباید این کار را می کردید چه کسانی بودند؟

به طریقی گفته بودند که بعداً فهمیدیم کار شما خوب بود.

آقای طالقانی متولد 31 محله گذرمستوفی درخونگاه است. اصلیت شما طالقانی است؟

پدر پدر و مادر مادرم 98 سال پیش به تهران آمدند و من در خونگاه و پدرم در درخونگاه بدنیا آمدیم ولی من را با طالقانی ها دعوا نیندازید چون طالقانی ها را من را دوست دارند. انسان های خوب و کم‌توقعی هستند، ولی از من ناراحت هستند و می گویند چرا می گویید من بچه درخونگاه هستم. می گویم من دروغ بلد نیستم و افتخارم این است که طالقانی هستم، ولی بچه درخونگاه هستم اسم زیبای طالقانی ها را یدک می کشم که همواره به آنها بدهکار هستم و از انها درس گرفته ام و خجالت می کشم چرا سالی یکبار می توانم بروم و آن هم بخاطر مشغله زیادی است که دارم و تلویزیون از روی روزنامه جام جم اعلام کرده محمدرضا طالقانی پرکارترین آدم بیکار این مملکت است.

سالی یکبار به طالقان می روید؟

وقت ندارم بروم.

گیلگرد می روید؟

همیشه آنجا می روم. نزد آقازاده های آیت الله طالقانی می روم که آنها را دوست دارم. مادرم اوانک و پدرم جزن بودند، خانه ای که برادران من درست کردند در جزن است. من گاهاهً آنجا می روم ولی چون بعد از مادرم دوست ندارم نبود ایشان را ببینم فقط دور می زنم و سر خاک پدربزرگ و مادربزرگ و دوستان و اقوام فاتحه می خوانم و یک ساعتی در خانه ای که برای مادرم بود که زمین آن برای مادرم بود و برادران من ساختند، می نشینم و خستگی درمی کنم و با یاد مادرم برمی گردم.

شغل پدر شما چه بود؟

ایشان فرش فروش بود. به مکه و حج تتمع رفتند. در مراجعت هم در مکه کیف ایشان را دزدند و هیچ چیزی برای ما نیاوردند و چه خوب کاری کردند و در مراجعت شریک پدر من، پول پدر من را خورد و رفت. پدرم من یکباره به زمین نشست و ورشکست شد و از آن به بعد، پدرم کارهای دیگری غیر از فرش فروشی می کرد. به این دلیل از سال ششم ابتدائی پدرم به من فهماند، وارد بازار شوم و من هم در بازار فرش فروش شدم. در کنار پدر بودم و پدرم دوباره به بازار فرش آمد و من هم کنار او شاگردی می کردم. کار اول و آخر پدر من فرش فروشی بود.

خدا ایشان را رحمت کند. چه سالی فوت کردند؟

12 سال پیش روز 15 مرداد ماه فوت کرد و مادرم 5 بهمن 8 سال پیش فوت کردند.

خیلی به مادر علاقه داشتید؟

سه‌شنبه بعد از ظهر وزن کشی و چهارشنبه از صبح 17 کشور با دو نفر از بچه های ما کشتی می گرفتند. سالن استادیوم آزادی بود. وقتی شب با بچه ها صحبت کردیم و قرار شد کشتی نگیریم، صبح برای صبحانه‌خوری می رفتیم محیط ما از صبحانه‌خوری 200 متر فاصله داشت. وقتی می رفتیم راه زیبایی بود و پر از چمن بود. دیدیم به در و دیوار زده اند قهرمانان به صف مردم پیوسته‌اند. اسم من هم زیر آن نوشته شده بود. قهرمانان کشتی نمی گیرند و ... که البته من این کار را نکرده بودم. بچه هایی که آنجا بودند انجام دادند و همین باعث شد تا ما برگشتیم سرپرست اردو من را خواست و به نظرم یکی دو تا در گوش من زدند و گفتند کشتی شاه را بهم می‌زنید؟! چون خربزه که می خورید باید پای لرز آن بنشینید. لباس ها را آماده کردم و یک ربع بعد گفتند از فدراسیون آمده اند. تا پایین رفتم و با توپ وتشر گفتند چرا این کار را کردید و چرا جو درست می کنید و چرا اخلالگری می کنید و اخراج! یعنی از اردو بیرون کردند و وقتی بیرون آمدم شیطنتی کردم. من داد زدم و گفتم من را بیرون کردند. من رفتم لباس های خود را پایین بیاورم دیدم 37 نفر با ساک جلوی در ایستاده اند.

آن زمان مثل الان نبود که مازاراتی و پورشه و غیره ورزشکاران داشته باشند و از همه مردم طلبکاری کنند. مردم آن زمان برای عشق و مملکت خودشان کشتی می گرفتند. ما دو یا سه پیکان داشتیم و دو هیلمند و دو ژیان داشتیم. همه سوار این ماشین ها شدیم و امامزاده ای در سید اسماعیل در کن بود و آنجا برای نماز رفتیم. یک نماز دست به دست هم و یکسره خواندیم. به دنیای ورزش که مجله بود رفتیم و اعلام کردیم. فردا صبح همه روزنامه ها عکس من را بدون روتوش گذاشتند و نوشتند قهرمانان به صف مردم پیوستند. اثر این بسیار زیاد شد. به محله آمدم و همه من را به اینور و آنور دعوت می کردند تا چهارشنبه شد. کشتی ها هم بهم خورد. چهارشنبه ها و شب پنج شنبه روضه ماهانه در خانه ما بود. این الان کم شده است. واعظ ما آقای حاج اکبر آقای ناطق نوری و آقای امامی کاشانی بود. وقتی تمام شد و هیئت خواست برود به من حاج پهلوان با ما به پاریس بیایید. من گفتم یاعلی! شب به پدرم گفتم حاج آقا مهدی گفته به پاریس بیایید. یکباره در حیاط گفت حاج محمدآقا دم در شما را می‌خواهند. پدرم دم در نگفت پلیس آمده است. چقدر این پدر من بزرگ بود. من با لباس ها آمدم و دیدم پلیس است و 3-2 سیلی زدند و دو سرباز و دو پاسبان و یک سروانی بود و بعد فهمیدم. من را دستبند زدند و سوار ماشین کردند و به کلانتری میدان منیریه بردند. یکسره بعد از 20 دقیقه بازجویی بردند و هر کسی را از هر جای تهران می گرفتند در باغ شاه می بردند. من هم اضافه شدم. فکر کنم هزار نفر بیشتر بودیم.

آنجا هم کشتی راه انداختید؟

بله. چند دست شکست، چون مردم بلد نبودند. پیر و جوان و بچه و بزرگ و کوچک و غیره می گرفتند به آنجا می بردند. همه کنار هم و تمرین هر روز داشتیم. من را از آنجا بیرون کردند و تا بیرونم کردند به خانه آمدم. روزنامه ها شلوغ کردند و چون حاج آقا مهدی هم گفته بودند و بچه های من بخاطر من صبر کرده بودند، بلیط برای پاریس گرفتیم و تا دوم بهمن آنجا بودیم. به فرودگاه آمدم دیدم حاج محمود دایی ایستاده است. ایشان دوم بهمن آخرین پروازی که از تهران رفت و بعد پروازها بسته شد، یک عده آمدند و عده ای هم به تهران آمدیم که آقایان برای کمیته استقبال از امام رفتند. من محضر آقایان در دانشگاه تهران رفتم که متحصن شده بودند و گفتم حضرت آقا این طور بیان کردند و ان شاالله در اولین پرواز به ایران می آیند و من هم به منزل آیت الله طالقانی رفتم.

در پاریس با حضرت امام دیدار کردید.

بله. اولین بار ایشان را آنجا دیدم. حاج احمد آقا من را بردند.

امام چه گفتند؟

محضر ایشان بسیار صحبت کردیم. آن روز احساس کردم آدمی که این میزان دقیق است با من درباره هیچ چیزی غیر از ورزش صحبت نکرده است؛ این خیلی زیباست. این که چه کار کردیم و چه شد. آقا سید احمد آقا ورزشی بود و گفته بود، ایشان از خوبان ورزش بود و شاگرد محمد نصیری در وزنه‌برداری بود. حاج مهدی هم گفته بود که همه کاره حضرت آقا بود. همه پول ها دست حاج مهدی بود. حاج مهدی هم دنیایی داشت.

بعد شما تهران آمدید و منتظر امام بودید.

حاج احمد آقا بیان کرد بادیگارد خصوصی امام هستید. من نمی فهمیدم بادیگارد به چه معنی است. وقتی اینجا آمدم و منزل حاج آقا طالقانی آمدم قرار شد اولین روزی که آقا تشریف می آورند من با حاج آقا طالقانی بروم. من و داماد آقای طالقانی فرودگاه رفتیم که حاج محسن آقای رفیق دوست مسئول حفاظت فیزیکی حضرت امام بودند.

شما روی ماشین رفتید.

آنجا نبود.

از دانشگاه روی ماشین رفتید؟

بله. چون قرار شد آقا دانشگاه صحبت کند و آقایان متحصنین با سخنرانی خود به بهشت زهرا ببریم. حاج مهدی به من فرمودند ... جلوی در دانشگاه رفتیم و به متحصنین گفتیم و سوار مینی‌بوس شوند و به بهشت زهرا بیایند و من جلوی در دانشگاه آمدم که ماشین آقا رسید. حاج احمد آقای خمینی پشت سر من اینطوری کرد و من پشت سر ماشین رفتم و از آن زمان قیافه کریه من بعنوان کمترین آدم در آنجا دیده شد.

چه حال و هوایی بود؟

اصلا قابل توصیف نیست. نمی‌توان باور کرد این میزان آدمی که آنجا بود یک جوی درست کردند که اجازه می خواهم با خودم به گور ببرم. یک چیزهایی می دیدم که در عمر خودم ندیده بودم. مردم بسیار بودند. من احساس کردم مردم در آنجا قهرمان ماراتون دنیا بودند. مگر می شود از جلوی دانشگاه تا بهشت زهرا عده ای را بببینیم که پشت سر ماشین می دوند. اصلاً شدنی است؟

یک جایی رسیدید ماشین خاموش شد.

ماشین خفه کرد. تا این اتفاق افتاد، حاج اکبر اقای ناطق روی ماشین آمد و گفت مردم بروند. چند نفر از کشتی‌گیران آنجا بودند درخواست کردم طرف پارکینگ بروند. حاج محسن رفیق دوست یکباره حالشان بد شد و غش کرد. ما ایشان را با اورژانس فرستادیم و حد فاصل من تا هلی کوپتر که تا آن زمان ندیده بودم، کم بود و حاج ... گفتند آقا را باید داخل ببریم. این که من چه کشیدم تا به داخل هلی کوپتر برویم.

آقا را بغل کردید.

بله. یک عکسی هست که من از پشت آقا را گرفتم. به هلی کوپتر بردیم و بلد نبودم درب را ببندم. وقتی آقا بالا رفت تازه کار من بدتر شد چون همه می خواستند بالا بیایند و نمی شد. بعد از سخنرانی بلافاصله حاج احمد آقا برگشت و یک لحظه هم تلویزیون نشان می دهد که به من گفت بگویید هلی کوپتر آماده باشد. من طرف هلی کوپتر امدم تا من را سوار کرد بالا رفت و من ناراحت شدم. گفتم کجا می روید؟ گفت آقا اینجاست و دیدم درست می گویند.

یک نکته ای را فراموش کردید. آقای مطهری یکباره به پای شما نگاه کرد.

این را می خواستم نگویم. وقتی اینجام پاره شده بود، به من گفت حاج پهلوان چه شده است؟ آقای مطهری در بچگی من به مسجد اتفاق می آمد و سخنرانی می کرد. من ایشان را بسیار دوست داشتم. به من گفتند چه شده است. گفتم نمی دانم و همه جای من خونی شده بود. یک بسته سنجاق به من داد و من به اینجاها زدم. گفت حاج پهلوان پشت سر ما مردم هستند. مثل الان نبود که ریل بگذارند و چاقو داشته باشند و نمی دانستیم این چیست. من پشت سر آقا از ابتدا تا انتها ایستادم. چون یکباره نشست و دیدم حضرت امام نیست و حاج احمد آقای خمینی و آقای ناطق ایستادند و گفتم چه شد؟ گفتند آقا را با ماشین بردند. حق هم داشتند. از بالا در هلی کوپتر نگاه می کردیم و دیدیم مسیر قدیمی بهشت زهرا در باقرشهر در خیابان ماشینی می رود و اطراف آن 3-2 هزار آدم بودند. حاج احمد آقا گفت محمدرضا ماشین حاج آقا این است و پایین بروید. من هم پریدم که آقا را بیاورم. در را باز کردم و همین طور از ماشین پیاده می شدند. من نمی دانم در ماشین چند نفر جا شده بودند. من دنبال آقا بودم که کجا نشسته است و دیدم در انتها نشسته و عبا و عمامه زیر بغل ایشان است.

عکسی هست که من آقا را از پشت گرفته ام و وارد هلی کوپتر کردم. دردی گرفتم که تا سوار شدم و عمامه را دادم آقا عمامه را با پای خود بست و روی سر گذاشت. دیدم شانه ای درآورده است و موهای خودش را شانه می کند. بعد از سخنرانی گفتم همه به اوین می رویم. هیچ چیزی به فکر من غیر این نمی رسید. آقا با آرامش موهای خودش را شانه کرد و با حاج احمد آقا صحبت کرد و من هم در فکر خود بودم که چه پیش می آید. ذکر الا بذکر الله تطمئن القلوب آنجا برای من متبلور شد. حاج اکبر اقا به آقا عرض کرد محمدرضا روز 12 بهمن چندین بار جان شما را از دست مردمی که این قدر طرف شما مشتاقانه می آمدند، نجات داد. آقا یک لبخندی زد و یا فرمودند من این را دوست دارم یا اینها را دوست دارم که بعد فرمودند من ورزشکاران را دوست دارم.

من هم خندیدم و گفتم شما بیشتر از همه ورزشکار هستید و هر روز با ایشان به ورزش می رفتیم. من با حاج احمد آقا یا آقای اشراقی، دکتر هادی، خانم دباغ و ... راه می رفتیم. من گفتم بیشتر از همه ورزشکار هستید. خلاصه خندیدند و من رخصت گرفتم و دنبال ورزش رفتم.

در قم هم امام را دیدید؟

چندین بار بود. من همیشه می رفتم. تا زنگ را می زدم آقای توسلی می گفت چه عجب صدای شما آمد. گفتم من دوست ندارم در شلوغی باشم. هیچ وقت نمی رفتم که باعث دردسر کسی شوم.

در جبهه و جنگ چطور؟

من اول چبهه که پدرم یک سال رفت و بعد من رفتم و من هر ماه 10 روز از طرف راه آهن آنجا بودم. آقای چمران یک دنیا بود، خدا رحمتشان کند و هیچ وقت ایشان را فراموش نمی کنم.

من یک هدف داشتم که آن قهرمانی جهان بود و پی هر چیزی را به تنم مالیده بودم. بالاخره هزار فقیر به گلیمی بخسبند و دو پادشان به اقلیمی نگنجند! هر یک از اینها برای خود سردارهای این مملکت بودند و قهرمانان المپیک و جهان بودند و به تبع، کار من را سخت می کرد. گاهی سخت است با امیر خادم و رسول خادم و عباس جدیدی و علیرضا حیدری و علیرضا دبیر و ... کار کنید و به نتیجه برسید. من 8 سال دوام آوردم و بعد 4 سال رفتم و دوباره آمدم. من تنها کسی هستم که در کشتی 8 سال کار کردم.

اهل تدبیر هم بودید. من فراموش نمی کنم عباس جدیدی را در وزنی نگه داشتید و رسول خادم که نزدیک ایشان بود، وزن بالاتر بردید که هر دو را داشته باشید.

من ریسک نکردم و می دانستم هر دو مدال هستند و به شخصیت هنری رسول خادم اعتقاد داشتم که یک قهرمان بسیار بی‌بدیلی است و به فنون زیبا تسلط دارد و عباس جدیدی را می‌دانستم قهرمان خوبی است، هر دو را نگه داشتم. هر دو مدال گرفتند و این نشان می داد درست بود.

کدام یک بیشتر شما را عصبانی کردند؟

دوپینگ عباس جدیدی من را بسیار اذیت کرد. باور کنید چند روز نمی‌توانستم سرکار بروم.

قبل از آن می دانستید؟

خیر. بخاطر این من و منصور برزگر عزا گرفته بودیم. خیلی سخت بود.

او چه توجیحی داشت؟ فهمیده یا نفهمیده این کار را کرد؟

فکر نمی کنم فهمیده بود چون آن زمان این حرف ها متداول نبود. خیلی از اینها را نمی دانستیم که مثلاً فلان کار را کنیم دوپینگ است. در بازی های دنیا این نشان داده شد.

عباس جدیدی بدن میزانی داشت و نیازی به دوپینگ نداشت.

اصلاً قالب یک قهرمان المپیک و جهان بود.

به سر ایشان غر زدید؟

غر نزدم، ولی چند مدتی با هم حرف نزدیم تا اینکه یک روز با من صحبت کرد و گفت نمی‌خواهم شما ناراحت باشید. من هم ناراحت او بودم و ناراحت خودم نیستم. مدال طلای او برای من ارزش داشت، چون عباس جدیدی و اکبر فلاح مدال طلا گرفتند.

کسی در این زمینه نقش داشت؟

هر کسی کاری کند در این زمینه می گوید من نمی‌دانستم ولی به هر جهت ممکن است از طرف کسی به ایشان چیزهایی داده شد. من هر زمان مسابقات جهانی می رفتم تعدادی می آمدند و می گفتند برای فلانی قرص آوردیم و می‌خواهیم نیرومندتر شوند. ممکن است چنین چیزهایی هم بوده باشد. من از این جزئیات اطلاع ندارم.

یک مسئله ای پیش آمد؛ رسول خادم را همه دوست دارند و در قصه رئیس فدراسیونی‌اش که این اواخر بود مطلبی را پیش آورد که همه از رسول خادم تعجب کرد و قصه بازی کردن با رژیم صهیونیستی بود که گفت باید این را حل کنیم. برای خیلی ها سوال شد که چرا رسول خادم این را گفت؟! این قضیه روشنی است.

اینطوری نبود. برخی افراد در این زمان آتش بیار معرکه می شوند. آقای ... کلمه قشنگی بیان می‌کرد و می‌گفت ترس من از مردان تیرانداز نیست، طعنه تیرآورانم می کشد! یک عده ای به این کار دامن زدند. رسول خادم چندین سال در سه وزن برای ما مدال جهانی آورده است. رسول خادم می گفت باید دولت من و مملکت من تدبیری بیاندیشد که وقتی به مسابقات جهانی می‌رویم 90 درصد فکر ما به این نباشد که به اسرائیل که ما آن را به رسمیت نمی شناسیم، بخوریم. او می گفت باید تدبیری بیندیشیم که این کار حل شود. او نمی گفت ما باید با اسرائیل کشتی بگیریم.

زمان ما این بود ولی من این را طور دیگری عمل می کردم. در گرفتن کارها، اقداماتی می کردیم که حتی این کار را برای امیر خادم هم کردیم و او در یک مرحله باخت تا به اسرائیل نخورد. این تدبیر بود ولی باید تدبیری می اندیشیدیم که به این مشکل برخورد نکنیم، حتی اگر کسی از اسرائیل دوم باشد ما نتوانیم بالاتر برویم و روی سکوی اول بایستیم. ما مدال طلای جهان هستیم. رسول خادم می‌خواست این را بیان کند.

می خواهم چند سوال انتخاباتی بپرسم.

من سیاسی نیستم ولی اگر طوری باشد که جواب بدهم در حد بضاعتم بیان می‌کنم.

در انتخابات های مختلف به چه کسانی رأی دادید؟ مثلا سال 76 به آقای خاتمی یا ناطق رای دادید؟

آقای ناطق بچه محل من بود و دلم می‌خواست به آقای ناطق رأی بدهم ولی دوره دوم به آقای خاتمی رأی دادم.

در سال 88 بین میرحسین موسوی و آقای احمدی نژاد به چه کسی رای دادید؟

من به آقای موسوی رای دادم. ولی به خاطر این که ایران را خیلی دوست دارم از روز بعد که آن مسائل ایجاد شد، چون من وارد بازی سیاسی کسی نمی شوم در هیچ جایی در آنها شرکت نکردم بدلیل این که آقای موسوی هم بچه محل من بودم و هم بچه درخونگاه بود و هم ایشان را می شناختم و هر 4 نفر را شورای نگهبان تائید کرد.

فکر می کردید سال 88 این چنین شود؟

اصلا.

فکر می کردید آقای موسوی چنین رفتاری انجام دهد؟

من چون سیاسی نیستم تنها چیزی که می فهمم این است که دلم می خواهد مملکتم رو به پیشرفت باشد، چون ایران را خیلی دوست دارم هر کسی کار دیگری انجام دهد یا بعضاً به نحوی او را به طرف دیگری هل می دهند، من اصلا ورود نمی کنم ولی اصلاً فکر نمی کردم اینطور شود.

سال 92 به چه کسی رای دادید؟

فکر می کنم به آقای قالیباف رای دادم ولی دوره دوم به آقای روحانی رای دادم.

خیلی سپاسگزارم؛ دستخطی برای ما به یادگار بنویسید.

«می‌رود قافله عمر چه ها می‌ماند، هر کسی صبر کند از قافله جا می ماند/ شیشه عمر چه زیباست ولی حساس است که به رویش اثر لکه و ها می ماند/ باید از شیشه خود لکه زدایی بکنیم/ خوب و بد در پس این شیشه به جا می ماند/ هر کسی نیکی کند و دست کسی را گیرد/ دست او یکسره در دست خدا می ماند/ هر که یک ذره در این حادثه ظالم باشد/ آخر قصه گرفتار بلا می ماند/ ان شاالله نوکر 80 میلیون ایرانی سراسر مشتی، قلندر، محمدرضا طالقانی».

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
وداع تلخ با «آقا نادر»؛ مرد شماره یک اخلاق

وداع تلخ با «آقا نادر»؛ مرد شماره یک اخلاق

 نادر دست‌نشان متولد ۱۳۳۹‌ از نامداران فوتبال مازندران و پرافتخارترین بازیکن تیم نساجی مازندران بود که هم در دوران اوج و هم در دوران مربی‌گری، نزد همه کسانی که او را از نزدیک می‌شناختند، مرد اخلاق بود.

فوتبال، بازتابی از زندگی

فوتبال، بازتابی از زندگی

برای ما فوتبالی‌ها که از بچگی تا پیرانه‌سری با فوتبال زندگی کرده‌ایم، طبیعی است که فوتبال آمیخته با زندگی است و در تک‌تک سلول‌های بدن ما تنیده شده است.

بله! ما هم در این ورزشگاه بازی کردیم

بله! ما هم در این ورزشگاه بازی کردیم

 نیم قرن از عمر ورزشگاه آزادی می‌گذرد. اولین خاطره‌های من از این ورزشگاه به سال ۱۳۵۳ برمی‌گردد که برای تماشای بازی ایران و کره‌شمالی در مقدماتی جام‌جهانی ۱۹۷۴

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر