باورکنید من سرپرست خانوارم

میدان ولیعصر مانند همیشه شلوغ است. هوا سرد است و دانه های ریز برف پیش از این که به زمین برسند ، آب می شوند.
کد خبر: ۱۲۴۹۴۱

عابران دستها در جیبها کرده اند و تند تند راه می روند. هر کسی قصد دارد خودش را زودتر به جایی گرم برساند. در میان همه این عابران ، نگاهم به زنی می افتد. زن از سوز سرما خودش را مچاله کرده است. به سمت چند زن می رود چیزی را به آنها نشان می دهد. زنها سری به علامت نه تکان می دهند و می روند. زن باز هم به سمت عابران می رود. از چهره اش پیداست خسته شده و پاهایش رمق ندارند. از کنارش می گذرم تا حرفی را که به بقیه گفته با من نیز در میان بگذارد. نزدیکش می شوم ، صدای ضعیفی می گوید: «خانم ببخشید لیف می خواهید؛» و پلاستیکی را نشانم می دهد که درونش پر از لیفهای رنگارنگ است.
چهره پر از خطوط درهم و برهمش حکایت از رنجهای بی شمار او دارد و حلقه اشکی بر سیاهی چشمانش نقش بسته است. سرصحبت را باز می کنم تا زن از روزهای تلخ زندگی اش بگوید ، از روزهایی که همه بار زندگی روی دوش او افتاده است.

زن از زندگیش می گوید: هر روز صبح از یکی از روستاهای اطراف تهران با هزار بدبختی تا اینجا می آیم. شوهرم عقل درست و حسابی ندارد. عقب مانده است. 4 تا بچه دارم. پدرم چون توان پرداخت خرج زندگی مان را نداشت من را شوهر داد و از همان روز عروسی در حقیقت شدم پرستار داماد. البته تا وقتی پدرشوهرم زنده بود مشکلی نداشتم. در خانه او زندگی می کردیم و با کارکردن من چرخ زندگی می گشت تا این که پدرشوهرم فوت کرد و من مجبور شدم بیشتر کار کنم. دستهایم دیگر رمق شستن و سابیدن نداشت.
بارها و بارها به بهزیستی و کمیته امداد و جاهای دیگر مراجعه کردم و وضعیت شوهرم را توضیح دادم ، اما هیچ کاری برایم انجام ندادند و می گفتند چون شوهر دارم زن سرپرست خانوار محسوب نمی شوم. وقتی از همه جا ناامید شدم دخترانم دست به کار شدند. آنها در خانه لیف می بافند و من آنها را برای فروش می آورم ؛ البته پول زیادی به دست نمی آوریم ، اما باز هم خدا را شکر. از زن خداحافظی می کنم ؛ اما چشمانم همچنان به زنی است که هنوز لیفهای زیادی در پلاستیک دارد و به عابران سلام می کند: «ببخشید لیف می خرید؛»...
زهرا زن جوان دیگری است با 3 فرزند که از وقتی همسرش از داربست سقوط می کند و خانه نشین می شود ، مجبور می شود چادر همت را محکم کند و در خانه های مردم برای تامین معاش خانواده کار کند و دختر 8 ساله اش همانند یک کدبانو مسوول امور خانه محقر آنها می شود و پرستار پدر ، خواهر و برادر کوچکترش. زهرا می گوید: همین که بچه ها یتیم نشدند و سایه مردم بالای سرم است خدا را شکر! ولی اوایل خیلی ناراحت بودم. تصور کنید من که تا دیروز خانم خانه خودم بودم مجبور شدم در خانه دیگران کار کنم.
اوایل به هر دری زدم تا از جایی کمک هزینه ای دریافت کنم و خرج زندگی ، هزینه های بیمارستان و... را بدهم ، اما موفق نشدم و این باعث شد شروع به کار کنم ؛ هر چند شوهرم اصلا راضی نبود ، اما هیچ چاره ای برایمان نمانده بود. بارها و بارها برای تامین هزینه های زندگی به سازمان های مختلف مراجعه کردم ، اما هر بار پاسخ شنیدم که من چون همسر دارم جزو زنان سرپرست خانوار محسوب نمی شوم.

هم کتک می خورم ، هم کار می کنم

مریم بساط کوچکش را در گوشه ای از میدان هفت تیر پهن کرده است. چند ناخن گیر و جاسوئیچی و مقداری جنس پلاستیکی همه بساط او را تشکیل می دهند. نوزاد کوچکش را بغل گرفته و کمی آن طرفتر دخترش فال حافظ می فروشد. وقتی پای حرفش می نشینم سفره دل پردردش را باز می کند: الهی نسل هر چه معتاد است از زمین کنده شود. نمی دانید چه به روزم می آورد. نه خرجی می دهد نه کار می کند.

با اصلاح قانون از این پس زنانی که همسران از کارافتاده یا بدسرپرست دارند نیز جزو زنان سرپرست خانوار محسوب می شوند

هر چیزی که من و بچه ها در می آوریم را هم به زور کتک می گیرد و خرج مواد می کند. از وقتی یادم می آید برای مواد آقا یا کلفتی کرده ام یا بساط داشته ام تا مجبور نباشم به هر خفتی تن بدهم و تبدیل شوم به مواد فروش.
مریم می گوید: تمام بدنم کبود است. دائم به خودم می گویم ای کاش حداقل مقداری از پولم برای خودم و بچه هایم بود و من مجبور نبودم هم کتک بخورم و هم کار کنم. شوهرم به خاطر یک لقمه نان دختر دسته گلم را به زور کتک شوهر داد به یکی از خودش بدتر. دخترم هم سیاه بخت شد. از ترسم این دخترم را با خودم می آورم تا هم پولی در بیاورد و هم جلوی چشمانش نباشد. هر جا که بگویید رفتم تا کمک هزینه ای دریافت کنم ، اما چون همسر داشتم هیچ جا حاضر به همکاری با من نشدند.
سرگذشت سراسر مشقت بار این زنان که صورت خود را با سیلی سرخ می کنند اما تن به هر خفتی نمی دهند و با عرق جبین نان آور خانواده شان هستند ، بیانگر زندگی اسفبار این قشر محروم جامعه است که از دیدگان قانون به دور مانده اند و همچنان با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم می کنند و نمی دانند به کدام نهاد پناه ببرند.

قانون اصلاح شد

از پرویز زارعی ، مدیرکل دفتر امور زنان و خانواده سازمان بهزیستی کشور می خواهم با ارائه تعریفی از زنان سرپرست خانوار به این پرسش پاسخ دهد که چرا زنانی که همسر از کار افتاده یا بدسرپرست دارند و برای تامین معاش مجبورند کار کنند جزو زنان سرپرست خانوار محسوب نمی شوند؛
مدیرکل دفتر امور زنان و خانواده بهزیستی می گوید: زن سرپرست خانوار زنی است که مسوولیت امور مادی و معنوی خود و اعضای خانواده را به عهده دارد ؛ اما همان طور که شما گفتید ما زنانی داریم که همسرانی از کار افتاده دارند. این زنان با مشکلات بیشتری روبه رو هستند ؛ از یک طرف تامین معاش خانواده و از طرف دیگر مسوولیت نگهداری از همسر و فرزندان. از این گذشته ما زنانی داریم که همسر دارند ، ولی همسرانشان معتادند یا مسوولیت زندگی را نمی پذیرند و خرجی نمی دهند یا زندانی هستند و زن از روی اجبار و برای تامین معاش فرزندان مجبور است کار کند. ما این زنان را بدسرپرست می نامیم و معتقدیم باید از این زنان نیز حمایت شود. این زنان نیازمند حمایت های ویژه مالی و معنوی هستند ، زیرا از یک طرف مشکلات مالی است و از سوی دیگر زن باید انرژی مضاعفی بگذارد و ناهنجاری هایی را که از طرف همسر معتاد یا زندانی ایجاد می شود ، خنثی کند.
مدیرکل دفتر امور زنان و خانواده سازمان بهزیستی کشور در پایان صحبت هایش خبر می دهد با توجه به همه مشکلات مطرح شده ، در پی اصلاح قانون برآمدیم و از این به بعد زنانی که همسرانی از کارافتاده یا بدسرپرست دارند نیز جزو زنان سرپرست خانوار محسوب می شوند. این قانون اصلاح شده است و اصلاحیه آن تا یک هفته دیگر به استان ها ابلاغ خواهد شد.


سمیه افشین فر
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها