در مدرسهای در شهر دانزیک، معلم وارد کلاس شد و دانشآموزان به احترام وی از جا بلند شدند. معلم سپس با دست به بچهها اشاره کرد که بنشینند و دفتر حضور و غیاب را برداشت و نام دانشآموزان را خواند و مقابل اسم غایبان با قلم قرمز علامت گذاشت. سپس از جا برخاست و به پای تخته رفت و گفت: امروز میخواهم درس بزرگی به شما بدهم. بعد یک کاغذ سفید را که روی آن یک لکه سیاه کشیده شده بود روی تخته چسباند و گفت: این چیست؟ دانشآموزان یکصدا گفتند: یک لکه سیاه. معلم گفت: خاک بر سرتان. دانشآموزان پرسیدند: چرا؟ معلم گفت: برای اینکه بهجای نقاط مثبت و روشنیها و امیدها به تاریکیها و نقاط منفی و ناامیدیها توجه دارید. برای اینکه اینهمه سفیدی را ندیدید و یک لکه سیاه را دیدید. در این هنگام دانشآموزی از جا برخاست و با اجازه معلم پای تخته رفت. آنگاه یک کاغذ سیاه را که روی آن یک لکه سفید کشیده شده بود کنار کاغذ قبلی چسباند و گفت: حالا بگویید این چیست؟ دانشآموزان یکصدا گفتند: یک لکه سفید. دانشآموز رو به معلم کرد و گفت: به نظر من آنچه موجب این شد که دانشآموزان تصویر شما را یک لکه سیاه و تصویر مرا یک لکه سفید معرفی کنند، سیاهی و سفیدی و روشنی و تاریکی و امید و ناامیدی نیست، بلکه ذهن بهطور طبیعی آنچه را در مرکز تصویر است سوژه اصلی در نظر میگیرد و باقی تصویر را زمینهای برای آن فرض میکند که نیاز نیست چندان مورد توجه باشد. در این لحظه معلم که از تیزبینی و دقت نظر دانشآموز خوشش آمده بود با شلنگ به جان او افتاد و او را سیاه و کبود کرد تا از این به بعد علاوه بر تیزبینی و دقت نظر، صاحب ادب و نزاکت و رعایت سلسلهمراتب نیز بشود و معلم خود را مقابل دانشآموزان دیگر ضایع نکند.
گفتنی است آن دانشآموز کسی نبود جز فیلسوف مشهور آرتور شوپنهاور، فیلسوف هلندی ـ آلمانی که در تاریخ فلسفه به تیزبینی، دقت نظر و عقدهایبازی ناشی از کتکخوردنهای بسیار در دوران تحصیل مشهور بود.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم