jamejamnashriyat
نشریات تپش کد خبر: ۱۲۳۷۰۸۲ ۲۲ آبان ۱۳۹۸  |  ۰۸:۰۰

دزدی از پسر نوجوان، سارق گوشی قاپ را گرفتار کرد

سرقت کردم تا بدهی‌ام را بدهم!

گوشی قاپی یا کیف قاپی، آخر سر هم متوجه نشدم. یک‌بار می‌گفت به خاطر سرقت گوشی دستگیر شدم و بار دیگر می‌گفت کیفی را سرقت کرده‌ام. کارگر خدماتی بود، اما همنشینی با دوستان ناباب و بدهی 20 میلیونی او را تشویق به دزدی کرده بود. در ادامه گفت‌و‌گوی تپش با این سارق را می‌خوانید.

چطور سرقت می‌کردی؟
با پای پیاده. البته تعداد سرقت‌هایم زیاد نیست. قبل از این‌که بخواهم دست به کار شوم، بازداشت شدم.
با پای پیاده سرقت می‌کردی؟
بله. در خیابان‌ها پرسه می‌زدم و اگر کسی کیف یا گوشی در دست داشت آن را سرقت و پیاده فرار می‌کردم.
چطور بازداشت شدی؟
با دوستم برای سرقت رفتیم. یک پسر 14 ساله را دیدیم که گوشی تلفن آیفون دستش است. دوستم گفت از او سرقت کنیم. گفتم بچه است خدا را خوش نمی‌آید. اول قبول کرد اما بعد از چند دقیقه به طرف پسر 14 ساله رفت و گوشی او را سرقت کرد. او که فرار کرد من هم مجبور شدم فرار کنم. بعد از چند دقیقه فرار، با خودمان گفتیم بچه است و دیگر دنبال‌مان نمی‌آید. اما از شانس بد او سراغ پدرش می‌رود و آنها هم با ماشین ما را دنبال می‌کنند. مرا در یک کوچه بن‌بست گیر آوردند. اما دوستم موفق شد فرار کند. من دزد نیستم. اگر دزد بودم که به این راحتی بازداشت نمی‌شدم.
اگر دزد نیستی چه‌کاره ای؟
من کارگر خدماتی هستم و در خانه‌های مردم کار می‌کنم. اما بدهی بالا آوردم و طلبکارها بدجوری به من فشار آوردند که پول‌شان را بدهم. برای همین مجبور شدم دست به دزدی بزنم.
چقدر بدهی داشتی؟
20 میلیون تومان.
این بدهی برای چه بود؟
یکی از دوستانم گفت بیا به صورت مضاربه‌ای کار کنیم. به من 20 میلیون تومان بده با آن کار کنم در عوض من هم ماهی 400 هزار تومان به تو می‌دهم. من که این همه پول نداشتم از هر کسی دو یا سه میلیون تومان پول گرفتم. اوایل خوب بود، اما بعد از مدتی دوستم با مشکل مواجه شد. از طرفی هم طلبکارهایم پول‌هایشان را می‌خواستند. خیلی ناراحت بودم. از هر طرفی تحت فشار بودم.
چه شد که به فکر سرقت افتادی؟
یک روز که در قهوه خانه نشسته بودم و در فکر فرورفته بودم، همدستم سراغم آمد. علت ناراحتی‌ام را پرسید و گفت می‌تواند به من راهی را نشان دهد که یک‌ماهه بتوانم کلی از بدهی‌ام را بدهم. من که از دست طلبکارها خسته شده بودم، چاره‌ای جز رفتن این راه ندیدم.
با گوشی‌های سرقتی چه می‌کردی؟
می فروختم. شاید باورتان نشود گوشی آیفون 7 را 200 هزار تومان فروختم. نمی‌دانم روی چه حسابی دست به این کار زده‌ام. من که نمی‌خواستم دزدی کنم؛ می‌خواستم بدهی‌ام را بدهم. با خودم می‌گفتم کسی که گوشی گران‌قیمت دارد وضع مالی‌اش خوب است و می‌تواند به من کمک کند تا بدهی‌ام را بدهم.
چند وقت است این کار را انجام می‌دهی؟
یک ماه هم نمی‌شود. حکایت آش نخورده و دهان سوخته است. حالا سوءپیشینه هم در پرونده‌ام رفت و دیگر نمی‌توانم همین کارگری هم انجام دهم.

امیر علی حقیقت طلب

تپش

ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل:

یادداشت

بیشتر
رازهای خونین در شمال‌ شرق افغانستان

رازهای خونین در شمال‌ شرق افغانستان

هفته گذشته طالبان یورش برق‌آسایی به شهرستان «مایمی» در شمال‌ شرق افغانستان داشت.این منطقه روی خط مرزی این کشور با تاجیکستان و در استان بدخشان قرار دارد.

اسبی در غبار آمد

اسبی در غبار آمد

در نخستین ساعاتی که خبر شهادت شهید محسن فخری‌ زاده را شنیدم، نوشتن یک مثنوی را آغاز کردم: «سواری بر زمین افتاد و اسبی در غبار آمد/ غروب از جاده دردا باز اسبی بی‌سوار آمد». تا پاسی از شب بیدار بودم و شعر را بازنویسی می‌کردم.

چرایی پیک زمستانی کرونا

چرایی پیک زمستانی کرونا

وزیر بهداشت اعلام کرد پس از پیک پاییزه کرونا، یک پیک زمستانی نیز خواهیم داشت که به‌خصوص در استان‌های جنوبی کشور، باعث افزایش شیوع بیماری می‌شود.

گفتگو

بیشتر

پیشنهاد سردبیر

بیشتر

پیشخوان

بیشتر