مقطع حساس‌کنونی

حکایت اشخاص جلب در منطقه سردسیر

در یکی از مناطق سردسیر، شخصی زندگی می‌کرد که مدعی بود سردش نمی‌شود و همواره با یک‌لا پیراهن در کوچه و خیابان می‌گشت و به دیگر شهروندان که با کت و کاپشن و کلاه از سرما می‌لرزیدند، خنده می‌کرد.
کد خبر: ۱۲۲۸۸۸۲

روزی شهروندان به وی گفتند: اگر راست می‌گویی بیا شرطی ببندیم. در سردترین شب سال تا صبح در مرتفع‌ترین نقطه شهر با همین یک‌لا پیراهن سر‌کن. اگر طاقت آوردی هر روز ناهار مهمان یکی از مایی و اگر طاقت نیاوردی باید به همه ما ناهار بدهی. شخص پذیرفت و در سردترین شب سال به مرتفع‌ترین نقطه شهر رفت و تا صبح طاقت آورد. صبح روز بعد شهروندان جمع شدند و او را دیدند که طاقت آورده است. یکی از شهروندان گفت: آتش روشن نکردی؟ شخص گفت: خیر. گفتند: هیچ آتشی نبود؟ شخص گفت: در کوچه روبه‌رویی پنجره‌ای بود که پشت آن شمعی روشن بود. شهروندان گفتند:‌هااا، گرمای همان شمع تو را گرم کرده است، تو باختی.
شخص فهمید که شهروندان دبه‌کرده‌اند. گفت: باشد. برویم تا به شما ناهار بدهم. سپس رستوران بزرگ شهر را قرق و شهروندان را به آن دعوت کرد. ساعتی گذشت اما خبری از غذا نشد. از شخص پرسیدند: پس کو؟ شخص گفت: پلو هنوز نپخته است. ساعتی دیگر گذشت اما باز خبری از غذا نشد. شهروندان دوباره پرسیدند: آقا کو پس این غذا؟ شخص گفت: آب هنوز جوش نیامده است. سپس شهروندان را به آشپزخانه رستوران برد و دیگ بزرگی را که داخل آن آب بود و زیر آن شمعی روشن شده بود به آنها نشان داد و گفت: بفرما. شهروندان گفتند: وا. با یک‌دانه شمع می‌خواهی این دیگ آب را جوش بیاوری؟ شخص گفت: بلی. این همان شمعی است که من دیشب تا صبح از راه دور با آن گرم شدم. خیلی شمع قوی‌ای است. در این لحظه شهروندان متوجه شدند که شخص دبه متقابل کرده است و از آنجا که دبه را خودشان آغاز کرده بودند، خاموش شدند و بدون آن‌که چیزی بگویند یکی‌یکی از در رستوران بیرون رفتند. شخص نیز پس از رفتن شهروندان، بخاری جیبی‌اش را که همواره خودش را با آن گرم نگه می‌داشت و دیشب هم آن را همراه برده بود از جیبش درآورد و به آن نگاه کرد و خنده‌ای حاکی از شیطنت بر لب آورد و دوباره آن را در جیبش گذاشت و پول قرق رستوران را حساب کرد و به سطح شهر بازگشت.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها