در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مگر نه اینکه ارتش در نظم حرف اول را میزند؟ مگر نه اینکه دژبان ارتش مجری نظم ارتش است؟ نمیگویید چند سرباز که بند پوتینشان شل بوده و واکس نداشته و جمپرشان اتو نداشته و نیروهای دژبان ارتش در سطح شهر بهشان گیر دادهاند، این عکسهای شما را ببینند و بگویند زکی! فرمانده دژبان ارتش مملکت را باش! نترسیدید امیر؟ سخت نبود؟ سخت نبود زیرپا گذاشتن همه چارچوبهای کاری و سبک زندگیتان؟ شما که برق پوتین و کفشهایتان از برق الماس بیشتر است و اصرار و وسواستان برای در آمدن خط اتوی شلوار و پیراهنتان همه اتوشوییهای محلتان را ذله کرده و گردن خروس را لابر میکند. سخت نبود امیر؟» این حرفها را یک ور سرم میگوید.
«رفیقهایش آمدهاند، بعد 30سال، تا از دفترش برسد به مراسم خدا میداند چند خاطره در سرش وول خورده، خاطره نان و هندوانه خوردن، خاطره توی قوطی کنسرو و شیشه مربا چایی خوردن، خاطره گره زدن پوتینهای خاکی یک گردان و لنگه به لنگه شدن پوتینها و جورابها و زیر پیراهنیها، خاطره پیچاندن سربند «یا زهرا» از هم گردانیات و شب عملیات حلالیت خواستن بابت این کار! جگر به آدم میماند؟ کوه را بخار میکند! حالا آمده است نشسته بالای سر چندتا تکه استخوان و لباس و پلاک، از خود بی خود شده، توی سرش هزار روضه علی اکبر و عباس خوانده و هزار بار دق کرده، روزهایی که خون و جنون همه قافیه بودند و هشت سال عاقلترین دیوانههای تاریخ دور هم جمع شده بودند و کاری کردند کارستان. من میگویم امیر آن روز همه قوانین همه چارچوبها همه التزامهایش را در دفترش گذاشته در یکی از کشوهای میزش و آمدنی قرآن که واکرده آمده است: کفشهایت را دربیاور تو در سرزمین مقدس طوی هستی... » این حرفها را یک ور دیگر سرم میگوید.
دمتان گرم امیر، دمتان گرم که دلمان را گرم کردید. ما خیلی وقت است لباس خاکی شده از خیلی از رجال قبیله ندیدهایم... خوشا امیر لشکر این وطن که شمایید.
سخن آخر...
ناصرالدین شاه یک سال عاشورا رفت کربلا، عصر عاشورا در حرم مقدس سیدالشهدا روضه خوان روضه از اسب افتادن ارباب را میخواند. شاه که میشنود غش میکند و از صندلیای که برآن نشسته بوده بر زمین میافتد. وزیر اعظم میگوید: قبله عالم چه کاری بود؟ این همه عالم و آیتا... و مداح در مجلس بود و روضه شنیدند و هیچشان نشد شما چرا؟ سبیل همایونی از قرینه افتاد و جبه همایونی چروک افتاد، کاش نمیکردید، شاه میگوید: آنها عام بودند و من شاه، من میفهمم شاه از اسب بیفتد یعنی چه...
حامد عسکری
شاعر و نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: