آفتاب همیشه در غروب نمی‌ماند

از ماشین که پیاده شد، دیدم خودش است. خودش بود، با صورتی آفتاب‌سوخته که خطوطی چروکیده، فرسوده و غمگینش می‌کرد، با قدی میانه و موهایی سفید. چطوری می‌توانستم باور کنم؟ یعنی واقعا خودش بود؟ نمی‌توانست خودش باشد. خودش، آن روزها که من دیده بودمش، مرد قد بلندی بود. موهایی سیاهِ افشانده بر پیشانی داشت که زیر آفتاب برق می‌زد. دست‌هایش چروکیده نبود آن وقت‌ها. دندان داشت. این که روبه‌روی من نشسته بود روی جعبه خالی میوه، دندان نداشت اما. دهانش جمع شده بود توی هم. لب‌هایش تاریک بود. سیاه بود. سایه‌ای بود از آن آدمی که روزگاری من می‌شناختمش. همان بود؟ چطور می‌توانست همان آدم باشد؟ نمی‌توانست. لابد راه را اشتباه آمده بودم. لابد این، یک نفر دیگر بود. لابد توی خیابان دیگری پیاده شده بودم. لابد این، شبیه آن یکی بود. آن یکی، هرگز نمی‌توانست این‌طوری باشد.
کد خبر: ۱۲۱۲۲۰۵

آن مردی که من می‌شناختم، یک نیسان آبی داشت. توی درهای ماشینش، عکس‌های هنرمندان قدیمی را چسبانده بود. نیسانش مثل عروسک بود. آبی رخ‌تافته، با شیشه‌هایی که سبزی کم‌رنگ داشتند و زهر آفتاب را می‌گرفتند. چهار تا قالپاق آبکاری شده روی چرخ‌هایش بود که می‌توانستی توی روشنا و جلای بی‌غبارش حتی موهایت را شانه کنی. صندلی‌هایش چرمِ روشنی داشتند و کفپوش‌هایش، برخلاف تمام ماشین‌های دیگر که کفپوشِ لاستیکی داشتند، فرش‌های کوچکی بود که مادربزرگ‌های ما به آنها می‌گفتند «خرسک.» آن نیسان آبی تنها نیسانی بود که کولر داشت و تویش خوش‌بوکننده می‌زدند و وقتی شیشه‌اش پائین بود، می‌توانستی سرت را توی اتاق ماشین ببری و بوی بادام تلخ را بشنفی. تنها نیسانی بود که توی زندگی‌ام دیده بودم رویش «سیستمِ صوتی» ببندند. هیچ نیسان دیگری را در تمام آن سال‌ها که گذشت و این سال‌ها که می‌گذرد، ندیده‌ام که کسی رویش سیستم صوتی حرفه‌ای ببندد. وقتی توی محل، دور دور می‌کرد، صدای تیس تیس از ضبطش به گوش می‌رسد.
راستی که ما چه عشقی می‌کردیم با دیدن آن نیسان آبی و راستی که چه آرزوی بزرگی بود برای ما، که یک دقیقه توی آن ماشین بنشینیم و صدای ضبطش را گوش کنیم یا بوی عطر بادام تلخش را بشنفیم.
روشن بود که آن ماشین، ماشین کار نبود؛ ماشینِ عشق بود. صبح‌ها، هر روز صبح،‌ به مدت دوازده سال، دیدمش که دارد ماشین را دستمال می‌کشد. ماهی یکبار، با قوطی روغن می‌افتاد به جانش و تنش را چرب می‌کرد تا پولیشش کند و کاری کند که نیسانش برق بزند. وقت‌هایی که از روبه‌روی گاراژ حاج‌عبدا... رد می‌شدیم، می‌دیدیمش که ماشین را گذاشته جلوی در گاراژ و دارد برایش کاری می‌کند: یا یک جفت بوق ده، یازدهِ ژاپنی وصل می‌کند روی سقف اطاق،‌ یا چراغ‌های ماشینش را با چراغ‌های گاردِ پاترولی عوض می‌کند،‌ یا دارد لاستیک‌هایش را با حوض‌شور می‌سابد. یا دارد به داشبورد ماشینش واکس می‌زند. ما،‌ ناظران آن عشقبازی خالصانه بودیم. عشقی یک‌طرفه از طرف آن همسایه قدیمی به آن کوهِ دو تُنی آهن و فولاد.
خودش بود. صورتش همان صورت آفتاب‌سوخته بود. دست‌هایش همان دست‌ها بود که با دستمال پولیش می‌افتاد به جان ماشین و ماشین را می‌ُسابید. اما آن توان سابق را نداشت. جعبه‌ِ خالی میوه‌ای را افقی روی زمین گذاشته بود و نشسته بود زیر آفتابِ اول‌های بهار که تنش سرما نزند. پیش رویش،‌ یک جعبه چوبی خالی دیگر بود که عمودی گذاشته بود روی زمین و بالایش، چند پاکت سیگار ردیف کرده بود. سیگارِ نخی می‌فروخت. سر همان چهارراه، که سال‌ها آن نیسانِ عروسک را پارک می‌کرد و برق می‌انداخت.
معتاد شده بود. پول‌هایی که خرج ماشین‌اش می‌کرد را دود کرده بود. ماشین‌اش را دود کرده بود. خانه‌اش را دود کرده بود. دوستانش را دود کرده بود. مادرش مرده بود و برادرانش هم میراث مادرشان را فروخته بودند و پول او را هم داده بودند به خودش و پول، شده بود شیشه که دود شده بود و رفته بود. از دنیا، یک جای خواب روی اتاقک همان گاراژ داشت و همان هفت هشت بسته پاکت سیگار را. سلامش کردم و آشنایی قدیم‌مان را نفهمید. فکر کرد می‌خواهم سیگار بخرم.
نشستم کنارش. یکی روشن کردم. چشم‌هایش دیگر آن فروغ سابق را نداشت. هیچ‌کسی را نمی‌شناخت. هیچ‌چیزی را نمی‌فهمید انگاری. قدرت شهودش را از دست داده بود انگار. چشم‌هایش در افق خیابان، در سکون مانده بود. آنقدر که حتی اگر سیگارهایش را از پیش رویش برمی‌داشتی هم چیزی نمی‌فهمید. از دورترها، صدای «تیس‌ تیس» آمد. پیکانی قدیمی، با لنگِ نیمه‌خیسی آویخته از آینه سمت راننده،‌ با تنی برق‌انداخته،‌ با کمک‌فنرهای خوابیده بر زمین، درست شبیه همان نیسان قدیمی دلبر و عروسک، نزدیک ما می‌شد و من، همسایه قدیم روزگاران رفته را دیدم که چشم‌هایش توی کاسه درخشید و نگاهش، مثل گنجشکی که به قفس خو ندارد، توی پیله چشم‌هایش دو دو کرد.

احسان حسینی‌نسب
روزنامه‌نگار و نویسنده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها