در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او حتی بعد از آزادی، یکی دو ماهی هم در خانه ما بود و سعی میکرد خود را مذهبی جلوه بدهد. با آیتا... کاشانی هم زیاد عکس گرفت. یادم است هر وقت برای خلیل غذا میبردم، مادر شعبان برایش غذاهای مخصوصی میآورد، ولی غذاهایی که من میبردم خیلی معمولی بودند.
خلیل تعریف میکرد که رئیس زندان به آنها اجازه داده بود یکی دو ساعتی در حیاط زندان دادگستری -که باغ باصفایی بود- هواخوری کنند. خلیل چند تا دمبل فراهم کرده بود و ورزش میکرد. کریم پورشیرازی و شعبان جعفری دشمن خونی همدیگر بودند. خلیل میگفت کریم پورشیرازی آمده بود و به من میگفت: این شعبان بیمخ آمده و مرا تهدید کرده است! خیال میکند من از او میترسم و این عضلات را الکی درست کردهام! البته عضلات کریم پورشیرازی به اندازه عضلات یک گنجشک هم نبودند و در برابر هیکل شعبان- که به قول خودش اگر به کامیون میخورد، کامیون چپ میکرد-واقعا هیکل کریم پورشیرازی مسخره بود!
پس از اینکه مجلس با تلاش آیتا... کاشانی و فدائیان اسلام آزادی خلیل را تصویب کرد، آقای گرامی داماد آیتا... کاشانی، آخر وقت اداری رفت که او را تحویل بگیرد. عمدا هم آن ساعت را انتخاب کرده بود که سر و صدای قضیه درنیاید. خلیل خواهش کرده بود اول بروند زیارت شاهعبدالعظیم و بعد بروند خانه آیتا... کاشانی. همین کار را هم کردند. آیتا... کاشانی خیلی به خلیل علاقه داشت و بارها به برادرم تقی گفته بود: «رحمت بر مادری که چنین فرزند برومند و مخلصی را تربیت کرده است». وقتی خلیل آزاد شد، مادرم به او گفت: «پسرجان! این چه کاری بود که زدی یک نفر را کشتی؟» و خلیل جواب داده بود: «مادرجان! مطمئن باشید تا از مراجع حکم نداشتم، این کار را نمیکردم!».در سال 1334 که آیتا... کاشانی را دستگیر کردند و به زندان بردند، ابتدا ایشان از قبول این مساله که ایشان فتوای ترور رزمآرا را داد امتناع کرد، ولی بالاخره گفت که من مجتهد بودم و این فتوا را دادم. آن روزها روزنامهها این مطلب را چاپ کردند. آیتا... کاشانی در مصاحبه با حسنین هیکل گفته بود: «خلیل دست ملت بود!»
در حسرت یک آخ
تا وقتی بازداشت بود، به کسی اجازه ملاقات یا خبری از او نمیدادند. نزدیک اعدامش یک ملاقات کوتاه به برادرهایم دادند و پسرش، آقا مهدی را هم بردند که او ببیند. بعدها آقای عمری برایمان گفت: خلیل را بهقدری شکنجه میدادند که وقتی به سلول برمیگشت، بیهوش میشد! هرچه هم به او میگفتیم: حرفی بزن و خودت را از این وضع خلاص کن، همان جمله همیشگیاش را تکرار میکرد که: «حسرت آخ را به دلشان خواهم گذاشت!» خدا رحمتش کند. روزهای آخر در خانه مدام این شعر را میخواند: «هیا! احمقا! شهپرستی خطاست/ پرستش سزاوار یکتا خداست».
آنها سر و ته پرونده را سریع به هم آوردند. وقتی خلیل را دستگیر کردند، شهید نواب به او گفته بود: «یک وقت وکیل نگیری، چون معنایش این است که از خدا به انسانها متوسل شدهای!» قدر مسلم اینکه جنازههای نواب، ذوالقدر، خلیل و واحدی را در قسمت شمالی مسگرآباد دفن کردند. وقتی خواستند نبش قبر کنند و جنازهها را به قم ببرند، من در مورد جنازه خلیل اجازه ندادم! بعدها پسرش داد بالای سر قبر خلیل آبنما درست کردند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: