در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خودش هم مدیرکل یک شرکت است و با اینکه بارها حکم بازنشستگیاش آمده، باز هم آن حکم را دور انداخته و خواسته به مردم خدمت کند. پدر ما هرچند بعضی صبحها یادش میرود که دندانهای مصنوعیاش را ببرد اداره، اما هیچوقت یادش نمیرود که دو سال پیش آبدارچیاش برایش به جای شیر در شیرکاکاعوش دوغ ریخته و همیشه او را جلوی همه مهمانهای غریبه یادآوری میکند و با هم به آبدارچی ادارهاش میخندند و فضای شاد و مفرحی هم ایجاد میکنند. یک بار هم یکی از کارمندهای ادارهاش به ماشین خارجی پدرم تکیه داده بود. پدر ما خیلی محکم به او تذکر داد که دیگر از این کارهای بیتربیتی نکند. ما هر وقت به پدرمان میگوییم اینقدر کار نکن و فرصت بده جوانها هم سرکار بیایند، میگوید مگر چندتا مثل من پیدا میشود. اینها تا بیایند کار یاد بگیرند مملکت میرود روی هوا. پدر ما سالی دوسه بار هم رنج سفر به خارج را برای خاطر مردم تحمل میکند و حتی یک بار کمرش هم کبود شده بود و وقتی مادرمان پرسید چه شده پدرمان گفت، پدرسوخته توی استخر محکم ماساژمان داد. پدر ما خیلی الگوی خوبی است و ما دوست داریم در آینده مثل او شویم و به جامعه خود خدمت کنیم. الان که این انشا را مینگاریم پدر ما در بیمارستان بستری است. مامانمان که با عمهمان حرف میزد گویا یک نامه خیلی محکم آمده که قانون است و پدر ما باید برود و دیگر نمیتواند به مردم خدمت کند و به خاطر همین از شدت ناراحتی سکته کرده است. ما از این انشا نتیجه میگیریم نباید سفت ماساژ بگیریم و نباید به ماشین دیگران تکیه بدهیم و نباید با دوغ شیرکاکاعو! درست کنیم. این بود انشای من، پاینده باد بابای من.
حامد عسکری
شاعر و نویسنده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: