در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
پیر دانا گفت: «ای جوان، باید دو کار سخت انجام بدهی. میدهی؟»
جوان گفت: «میدهم.»
پیر دانا گفت: «اول، یک بالش پر بخر و گوشهاش را بدر و در کل بهجتآباد، جلوی در هر خانه یک پر بگذار تا پرها تمام شود. آنگاه نزد من بیا تا دومی را بگویم.»
جوان یک شب تا نزدیک صبح به این کار مشغول شد. سپس خسته و کوفته نزد پیر دانا بازگشت. پیر دانا گفت: «حالا برو تمام پرها را جمع کن و در بالش فروکن تا مثل اول شود.» جوان گفت: «وا. آن پرها را الان یا باد برده یا زیر دستوپا ماندهاند. بالش دوباره به حالت اول برنمیگردد.»
پیر گفت: «کلماتی که از دهان بیرون میآیند نیز چنینند. دیگر به دهان باز نمیگردند.»
جوان گفت: «خب یعنی الان من چکار کنم؟»
پیر دانا گفت: «طلاق.» در این هنگام همسر مرد جوان با بالشی در دست وارد شد و گفت: «بالش به حالت اول برگشت.»
پیر دانا و جوان با هم پرسیدند: «چگونه؟» زن جوان گفت: «من دنبال تو آمدم و تمام پرهایی را که دم در مردم گذاشتی جمع کردم و الان همه آنها داخل بالش است.»
مرد جوان گفت: «دمت گرم.» زن جوان افزود: «این پیر دانا تاکنون چهار تن از دوستان مرا با راهنماییهای حکیمانهاش از همسرشان جدا کرده است.»
مرد جوان گفت: «خشم آنی جایش اینجاست.» سپس به حکیم حرفهای ناجوری زد و او را رنجاند و دست همسرش را گرفت و به طلافروشی برد و برای او طلا خرید و تا پایان عمر با خوبی و خوشی و بدون خشم آنی در کنار او زندگی کرد.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: