در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
عصرهای چهارشنبه وانت مدل 63 را آتش میکردیم و میرفتیم کرمان و جمعه غروب برمیگشتیم بم. نقطه کانونی یادداشت من اینجاس که تیتر هم بر پایه آن بنا شده است. غروبهای جمعه که برمیگشتیم چراغهای بم از چند کیلومتری شهر پدیدار بود. انگار توی دشت سوده الماس پاشیده باشند. ماندگارترین عطر و تصویر جاده بم کرمان هنوز در ذهن من در کودکی این تصویر است: ده پانزده کیلومتری بم رسیده یعنی تمام شدن فلاسک چای، نارنگیها، تخمهها، خیارهای قلمی و... بعد مادرم با دستهایی آکنده از عطر همین خوراکیها محکم بغلم میکرد و میگفت: اگه گفتی چراغ خونه مون کدومه؟
بعد من اشاره میکردم اون؟
میگفت نه! بعد یک چراغ دیگر پیدا میکردم میگفتم اون؟ میگفت نه! توی همین اون گفتنهای من و نه گفتنهای مادر به بم نزدیک میشدیم. بعد مادرم یک چراغ سبز درشت و پر نور را نشانم میداد و میگفت هروقت گم شدی و خواستن اذیتت کنن بیا به سمت اون چراغ سبزه اون چراغ همیشه کمکت میکنه ! ذهن کودکیام پی نمیبرد که ما خانهمان چراغ سبز پر نور ندارد. ذهن کودکیام ملتفت نبود که ما اصلا وقتی کرمان میرویم چراغهای خانهمان را خاموش میکنیم. بزرگتر شدم فهمیدم مادرم آن عصرهای جمعه چراغ سبز و درشت مسجدی در بم را نشانم میداده و منظورش از آن خانه، خانه خدا بوده است... .
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: