در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از نامتان شروع کنم، گروس یعنی چه؟
گروس نام یک قله در رشته کوه زاگرس است در نزدیکی شهر نهاوند. پدرم متولد نهاوند است، شهری که طبیعت بسیار زیبا، جذاب و متفاوتی دارد و همین طبیعت روحیه شاعرانه پدر را متاثر کرده تا اسم من را گروس بگذارد. گروس قله عظیمی است، در اکثر مواقع سال برف دارد و سرچشمههای مهم و زیبایی از دامنه این کوه بیرون میزند به همین دلیل نهاوند را شهر سرابها هم میگویند، سرابهایی مانند گیان و گاماسیاب که بسیار دیدنی و زیبایند و جا دارد مردم ایران برای یکبار هم شده از آنها دیدن کنند.
چقدر خوش شانس هستید از این بابت که از نامتان لذت میبرید، از پدری که شاعر است حالتان خوب میشود حتی زادگاه پدر نیز حالتان را خوب میکند...
بخشی از حال خوب انسان بستگی به محیط دارد. یعنی به انواع محیطها و خوشبختانه محیط خانواده خوب است و از پدر و مادرم گرفته تا همسرم، همگی به شکلی پرانرژی کنارم بوده و هستند. حالا که حدود یکسالی است دخترم ری را هم گرمابخش این فضاست. البته محیطهای بزرگتری چون جامعه نیز بر حال آدم تاثیر دارند که متاسفانه چالشهای امروز ما در جامعه غالبا سخت و سنگین است. اما مطمئنم در کنار هم روزهای سخت را پشت سر خواهیم گذاشت و شاید مهمترین عامل تاثیرگذار بر حال ما، خود ما، نگاه ما یا همان درون ماست. غالبا کسی که حالش خوش نیست هرقدر هم که شهر و کشورش را عوض کند، باز هم حالش خوش نخواهد شد، چون هرجا برود این حال بد را هم با خودش خواهد برد. پس باید جهانبینیمان را عوض کنیم، پنجرهمان را عوض کنیم.
میگویند پیرامون خود را قشنگ ببینید، اما من معتقدم باید با ابهت به دنیا نگاه کنی تا دنیا آنقدر بزرگ شود که وجودت را پر کند، نظر شما درباره نگاه من چیست؟
کسانی که عمیقا با روح این جهان ارتباط میگیرند، اولین حسشان همین احساس درک عظمت جهان است که این خود مسأله مهمی است، چون اندکاندک حس میکنیم این عظمت نه تنها در جهان بیرون که همزمان در جهان درون ماست. شاید اساسا همجنسی همین دو عظمت است که یکی را به دیگری وصل میکند و کمکم احساس میکنیم تمام جهان در درون ماست یا ما با جهان یکی هستیم و روح مشترکی در ما جریان دارد که در شکلها و منزلهای گوناگون به سمت کمال پیش میرود. براساس این جهانبینی ما باید بپذیریم که جهان با زیباییها و رنجهایش کامل است و بدون تاریکی، روشنایی بیمعنا خواهد بود. پس باید حضور رنجها و سختیها را بپذیریم. پذیرفتن نه به معنای انفعال، بلکه به معنای عمل. یعنی قبول مبارزه و لذت بردن از آن برای رسیدن به کمالی کاملتر. یعنی اینکه کل زندگی چیزی شبیه بالارفتن از کوه است، قدم به قدم با رنج و البته ارتفاع بیشتر و مناظری زیباتر همراه است. فلسفه نگاه من به جهان چیزی در همین مایههاست که البته خیلی کلی و خلاصه سعی کردم بیانش کنم. نام آخرین کتابم، یعنی «پذیرفتن» هم از همینجا آمده است. در یکی از بندهای شعری از کتاب پذیرفتن، نوشتهام: به سلامتی آتش که از سوختن میرقصد/ به سلامتی زخم که پوست را زنده کرده است/ به سلامتی رنج که قرنهاست خودش را تحمل میکند...
از این زاویه نگاه میرسیم به مقوله جبر یا اختیار یا هر دو با هم؟
جبر و اختیار را در ادامه هم میپذیرم. به عنوان بشر صاحب اختیارات بسیاری هستیم و بینهایت امکان انتخاب داریم، اما این بینهایت خود درون نقشهای است که آفریدگار ترسیم کرده است. وضعیت پیچیدهای شبیه کرانمند شدن امر بیکران. هم محدودیم و هم بینهایت. در عین کرانمند بودن بیکرانیم و در عین بیکران بودن کرانمند. در یک لحظه میتوانیم از میان میلیونها مسیر یکی را انتخاب کنیم، اما آفریدگارِ بیزمان و بیمکان در همان لحظه غایت تمام مسیرهای ممکن را میبیند.
از معدود شاعران ایرانی هستید که شعرهایتان به چند زبان خارجی منتشر شده و این برای شعر ما موفقیت خوبی است. چگونه به زبان بینالمللی و مخاطب بیشتر برای شعرهایتان دست یافتید؛ آیا حس اشعارتان که حس مشترک بین آدمها را بیان میکنید، باعث این اتفاق شد؟
این جهان در کثرت و وحدت است. در عین حال که آدمهای روی زمین با هم فرق دارند، اما بسیار به هم نزدیکند. معمولا شعر از مسیر نزدیکیهای میان آدمها آغاز میکند تا به درون آنها راه پیدا کرده و از دریچه مردم خوانده و تفسیر شود و حتی چیزهایی در خودش بیابد که خودش از آن بیخبر است. از طرفی در یکی از تعریفهای شعر آمده که شعر عمومی کردن یک حس خصوصی است. به خصوص شعر امروز که تقریبا بر اساس ذات فردگرایانه بنا شده است. در این شرایط شاعر درونیات و فضای خصوصی خود را مینویسد.
اما شعر در این نقطه اتفاق نمیافتد، بلکه شعر جایی شروع میشود که شاعر از فضای خصوصی که آن را لمس کرده، آغاز میکند، اما توانایی این را دارد که به این فضای خصوصی عمومیت ببخشد؛ یعنی طوری بنویسد که دیگران هم این فضای شخصی را بفهمند و با آن احساس همدلی کنند و البته این نوع نگاه بستگی به شناخت شاعر از جامعه و جهانش دارد. من گمان میکنم کموبیش شناختی نسبی درباره جامعه و جهانم دارم. این هم دلایل خاص خودش را دارد. هم اینکه ذاتا اهل تاریخ و همچنین پیگیری اخبار روز هستم. هم بهواسطه شغلم که تدریس است و با عزیزان بسیاری سر و کار دارم. هم بسیار سفر میکنم و بخشی هم از این آشنایی برمیگردد به مطالعه و فیلم دیدن که علاقه سالیانم است و از این طریق هم با روح مردم کشورهای مختلف نزدیکتر شدهام. چون ادبیات یک کشور روح آن کشور را مینویسد.از طرفی بسیاری از دغدغههای بشر، دغدغههای مشترک انسانی هستند. چیزی مثل عشق در همه جا زیباست و چیزی مثل دروغ و ریا همیشه و همه جا منفور است. اگر شاعر با بیانی خاص و پنجرهای تازه به این مقولات نزدیک شود، طبیعتا میتواند نگاه خصوصیاش را عمومی کند و بسیاری از مخاطبان با شعرش همدل شوند.
اشعار شما را که میخوانیم در ذهن مکثی میکنیم، فضا سازی کرده و درباره آن فکر میکنیم؛ مثل آنجا که میگویید: دلم گرفته است/ درست مثل لک لکی که بالهایش را برای کوچ امتحان میکند... این وسواسی که برای انتخاب واژهها و فضاسازی دارید به تکنیک شعر شما بستگی دارد و این که اسکلت شعر باید درست و بجا باشد؟
مقولات بسیاری در لایههای مختلف زبان میتوانند شعرساز باشند؛ از محتوا گرفته تا تخیل و زبان و لحن و فرم اثر. به گُمان من، یکی از مهمترین مسائل شعر این است که شعر وقتی تمام میشود، تمام نشود و در مخاطب به حیاتش ادامه دهد. مخاطب بارها و بارها به آن برگردد و مثل درختی در سایهاش بنشیند و مثل رودخانهای در کنارش قدم بزند. این ویژگی شعر زنده است و وقتی میگویم زنده یعنی آن رگ حیاتی پنهان را در خود دارد؛ درست مثل دریا که حتی اگر هزار بار هم روبهرویش بایستی خسته نمیشوی. یعنی دریا چیزی جز آب و موج و نمک نیست، اما اگر همینها بود که خستهمان میکرد. پس رازی در خودش دارد. درست مثل راز پنهان شعر که به نظر میرسد چندکلمه و تصویر و موسیقی است، اما جهانی در پسش نهفته است.
طاهره آشیانی
روزنامهنگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: