گفت‌وگو با مارال دوستی، نویسنده و گوینده رادیو:

نِق نزنید! دنیا اینقدرها هم جای بدی نیست

سال‌هاست نامش را می‌شنویم در روزنامه‌‌ها و تیتراژ برنامه‌‌های رادیو و تلویزیـــــونی همچـــــــنان‌که صدایش را. پـــــــــرانرژی و خوش‌بیان. البته نه از آن گویند‌ه‌هایی که تلاش می‌کنند با جیغ زدن و الکی خوش بودن، ثابت کنند آدم‌‌های خوش انرژی و باحالی هستند.مارال دوستی را در برنامه رادیو شب دیده‌ایم و اجرایش را دربرنامه‌ پرانتز باز به خاطر داریم و با اجرای برنامه کاغذ‌رنگی شبکه چهار نشان داد که می‌تواند ما را به کتابخوانی علاقه‌مند کند و این روزها هم گوینده بخشی از برنامه رادیویی پارک شهر است که از رادیو تهران پخش می‌شود. دوستی متولد سال 62 است.یکی از آن دهه شصتی‌های باسواد که الکی پز کتابخوانی نمی‌دهد و با جرات دیدگا‌ه‌هایش را می‌گوید و از آنها دفاع می‌کند.
کد خبر: ۱۱۸۱۱۶۵

دوستی می‌گوید: شانس این را داشته که در یک خانواده اهل کتاب و کتاب‌ فهم ، متولد و بزرگ شود، بچه آخر خانواده بوده و پدر و مادر و خواهر و برادر بزرگ‌ترش، همگی اهل مطالعه و فرهنگ و هنر بوده‌اند.بدون دلیل به یکدیگر کتاب هدیه می‌دادند و برای نوشتن، درست صحبت کردن، شعر گفتن و... بسیار تشویق می‌شدند.
مارال دوستی به دوران هفت سالگی‌اش می‌رود و خاطره‌ای از آن دوران می‌گوید: شعری از وحشی‌بافقی را خواندم و با کلمه « عبث » آشنا شدم، کلمه‌ جالبی بود و در آن سن و سال در جاهای مختلف از این کلمه استفاده می‌کردم.سرگرمی با کلمه یکی از برنامه‌‌های دورهمی‌های خانواده ما بود؛ کلماتی که آن روز یاد گرفته بودیم را در جمع می‌گفتیم و من به عنوان بچه آخر خانواده شانس این را داشتم تا از چهار نفر دیگر که آدم‌های باسوادی بودند،‌کلمه و واژه و خیلی چیزهای دیگر یاد بگیرم.

به دوستی می‌گویم،من کتاب زیاد می‌خوانم و تصور می‌کردم، دخترم به کتاب و مطالعه علاقه‌مند شود، اما چنین نشد و اتفاقا برعکس شد و دخترم از کتاب و مطالعه به اصطلاح زده شد، این تجربه را چند کتاب‌خوان دیگر هم داشته‌اند.به نظرتان چه فرقی است بین متد و روش خانواده شما و من و امثال من؟ دوستی می‌گوید: زمانه تغییر کرده و تفاوت نسل‌ها را نباید نادیده گرفت. الان بیشتر بچه‌ها تفریحات و سرگرمی‌هایی مانند بازی‌های آنلاین و کامپیوتری دارند.خانواده‌ام برایم تشویق‌هایی گذاشته بودند که بیشتر انها مرتبط به کتاب و ادبیات بود،‌مثلا اگر چیزی می‌خواستم و شعری از حافظ را از بَر می‌کردم آن را برایم می‌خریدند.اگر اشتباهی می‌کردم برای جبرانش مثلا باید یک داستان از بَر می‌کردم.هرگز به اجبار کتاب نمی‌خواندم که از آن فراری شوم.کتابخانه‌ای داشتم که کتاب‌هایش شماره‌گذاری شده بود و آنها را به دوستانم امانت می‌دادم.به نظرم بچه‌های امروزی برای کتابخوانی تشویق نمی‌شوند از طرفی نمی‌توان ظرفیت سرگرم‌کنندگی،گوشی‌های هوشمند که دست همه است را نادیده گرفت.البته این را هم بگویم شاید دختر شما از مطالعه زده شده چون بجای توجه به او کتاب می‌خواندید او لج کرده چون بچه‌‌ها با هر چیزی که جای آنها را نزد والدین بگیرد، واکنش نشان می‌دهند.من اما در خانواده‌ای بزرگ شدم که مرکز توجه بودم و دنیای خیالم را بال و پر می‌دادند.مثلا به اتاقم می‌گفتند، استان مارال... پدر و مادرم فرهنگ سنتی و قدیمی را بهم یاد دادند و برادر و خواهرم فرهنگ و زندگی مدرن را.

از دوستی درباره به اشتراک گذاشتن غم و شادی در دنیای واقعی می‌پرسم و این‌که در دنیای مجازی معمولا آدم‌ها با نقاب‌ وارد می‌شوند و بیشتر دوست دارند خودشان را شاد و خوشحال و بی‌غم و مرفه جلوه بدهند.در دنیای واقعی ما ایرانی‌‌ها بنا به یک سنت نانوشته و قدیمی بیشتر تمایل داریم برای غم‌هایمان غمگسار پیدا کنیم اما در شادی‌هایمان کمتر کسی را شریک می‌کنیم.دوستی می‌گوید: به نظرم غم ظرفیت به اشتراک گذاشتن بیشتری از شادی دارد ! ما معمولا به دیگران می‌گوییم در غمت مرا شریک کن اما نمی‌گوییم در شادی‌ات شریکم کن ! در زمان غم اگر دور وبرت شلوغ باشد، اندوهت کم می‌شود اما وقت شادی به این تقسیم نیاز نداری.کشور ما نوسانات اجتماعی و اقتصادی زیادی را تجربه می‌کند و این‌ها باعث شده که ما بیشتر از گرفتاری‌ها و مشکلاتمان حرف بزنیم تا شادی‌های حتی کوچکمان.معتقدم ما مردمی هستیم که تمایل زیادی به «غُر» زدن داریم، درباره چیزهایی غُر می‌زنیم که عمیق درباره‌ آنها فکر نمی‌کنیم.
سطحی‌گویی و کلی‌گویی‌ها و کلی‌ دیدن‌ها باعث شده مدام نق بزنیم.اما اگر واقعی‌تر به زندگی نگاه کنیم متوجه می‌شویم زندگی پر از خوشی‌هایی است که آنها را نادیده می‌گیریم؛ سلامتی، راه رفتن، شنیدن، دیدن، خواهر و برادر داشتن، در خانواده زندگی کردن و ... همه خوشی‌هایی است که به آنها توجه نمی‌کنیم. سخاوتی که خداوند دارد بی‌انتهاست.او به ما این اختیار را داده که هر جور دوست داریم، زندگی کنیم.همه چیز به انتخاب‌های خودمان برمی‌گردد.شاید در یک خانواده مشکل‌دار متولد و بزرگ شویم اما بعد از این که خودمان هوشیار و آگاه شدیم، خودمان هستیم که انتخاب می‌کنیم یک دانشمند، نویسنده، هنرمند،‌دزد ، ادمکش و ... شویم.زیباترین بخش زندگی و آفرینش انسان همین است.
وقتی بپذیری خدایی هست که حامی توست ، هیچ چیز بدی برایت نمی‌‌خواهد و آن‌چه که برایش تلاش کنی را به تو می‌دهد، دیگر جایی برای غُر زدن باقی نمی‌ماند.به باور من اگر صبر کنیم نتیجه‌بخش‌تر از غر زدن و عجله کردن است.آنچه در سرنوشت ما باشد و ما آن را فرابخوانیم خدا حتما به ما خواهد داد.

همه ما این بیت از مولوی را شنیده‌ایم و برای بیشتر ما بخشی از سبک تربیتی بوده هم در خانواده و هم مدرسه آنجا که می‌گوید: از محبت خارها گل می‌شود... اما الان عصبیت و پرخاشگری در جامعه ما آنقدر زیاد شده که برخی می‌گویند: از محبت بعضی‌ها هار می‌شوند!..از دوستی درباره این تغییر دیدگاه مردم می‌پرسم، می‌گوید: مردم هرچقدر هم که روی خودشان کار کنند و خانواده خوب و با فرهنگی داشته باشند اما از مدیران متاثر می‌شوند و رفتار آنها بر شادی، ناراحتی و عصبانیت مردم تاثیر می‌گذارد.برای نمونه همین رفتار نماینده سراوان که بشدت ناراحت کننده بود، فحاشی انجام شد، آقای نماینده بجای عذرخواهی اول تکذیب کرد بعد گفت ادیت شده و صداگذاری است و بقیه ماجراها...
وقتی نماینده مردم چنین رفتاری داشته باشد مسلما مردم هم از او الگو می‌گیرند، نه تنها در ایران بلکه در تمام دنیا چنین است.
نباید توقع داشت، نوسانات اقتصادی روی روان مردم بی‌تاثیر باشد.در چنین شرایطی وقتی مهربانی وقتی حرف‌های خوب می‌زنی عموم مردم به سلامت عقلت شک می‌کنند.ما مردم اهل گفتگو و مدارا هستیم،‌اولین ملتی هستیم که برای مدیریت جامعه اساسنامه داشته‌ایم.شاعران ما با وزن و قافیه دنیا را متاثر کرده‌اند، حالا چرا باید چنین آشفته و عصبی باشیم؟ به نظرم تنها راه برون رفت از این وضعیت،‌گفتگو و احترام به یکدیگر است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها