در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ریشارد قهرمان این رمان که در زندگی و جوانی خود دچار التهابات زیادی بوده به سفری ناخواسته برای تهیه ابزار و آلات خود میرود و در این سفر اسیر راهزنها میشود. روایت بعد روایت کابوسهای این قهرمان است، همچون کتاب «وقایع نگاری یک زندیق» این رمان نیز حاوی سلوک پرداخت شخصیتهاست و همچنین رمزگشایی از تباهی خوانین و همراهی رعایا رمان سفرنامه جن به سفرهایی درونی نیز پایبند است، سفرهایی که به آن اصطلاحا سفر انفسی نیز گفته میشود، دیگر شخصیتهای این رمان نیز حیثیت خاکستری خود را حفظ کردهاند و از این باب نوآوری مدنظر نویسنده بوده است. بخشهایی از این رمان را که مصطفی جمشیدی در اختیار «قفسه» قرار داده به زودی توسط «بهنشر» منتشر میشود.
از کبابهای آمستوفی برای زندانی بردم. دست به لقمههای نان نمیزد، اما بوی کباب بدجور اشتهایش را ریخت بههم و از دستم غذا را گرفت.
ـ آهای پولات! من همه زبان و آداب شما را بلد شدم مثل خود شما، چرا مرا ول نمیکنید بروم به کار خودم.
دلم سوخت با شنیدن این حرفش، نشستم پهلویش.
آفتاب هم که پهن بود، نیامدی هواخوری هرچه صدایت زدم، بابا تا کتفت خوب شود، مایه دردسری برای آمستوفی!
نالید: «مدام خواب میبینم و کلافهام.»
پرسیدم: «خواب چه؟»
پایش را از تخت چوبی گذاشت زمین و با یک دست دست دیگرش را گرفت از درد. ریشهای بلندش قیافهاش را ریخته بود بههم. جواب داد: «خواب شهر رامسین. برده بودنم آنجا و انبرِ داغ گذاشتند روی کتف و بالم. بعد میآیم اصفهانی که محاصره شده و توی رودخانهها جنازهها را میبینم که آب آنها را میبرد سمت ساحل.»
پراندم: «خاصیت حمام جنیهاست... غصه نخور... آفتاب زیاد بخور و خودت را مچاله نکن روی تخت.»
جابهجا شد. دست به ریشهایش شید. صورتش بود نبود، اما ریشهایش ـ تهرییش ـ داشت به حنایی رنگ عوض میکرد. صورتش کمی پیر شده بود انگار.
دلم میسوخت. نگاهش که میکردم، دلم بیشتر میسوخت. داشت دیوانه میشد لابد در اتاق حبس... کسی که مدام خواب میدید. آدمی که مال 200 سال قبل باشد، به چه دردی میخورد. میروم پیش صاحبم خواجه میگویم، من به چه دردی میخورم که از دویست سال قبل پرت شدهام اینجا. یادم هست آدمی میدیدم در رامسین که نمیمرد. شما قبول داری این را؟
ـ صاحبم خواجه میگوید: چی را؟
ـ اینکه آدم همیشه زندهای راه برود جلویت و ادعا داشته باشد که اصلا و ابدا نمیمیرد.
ـ دست از این حرفها بردار. مخات عیب کرده
بَرده جان برو... برو و هیزمها را درست و حسابی بشکن که حالت خوب بشود و کار و بار ما هم بهتر... فهمیدی؟
اصرار دارد که به او بفهمانم من مال 200 سال بعد هستم. اهل جایی و متعلق به شهری که در محاصره است و مدام آدم میمیرد از گشنگی. شهر را افغانیها محاصره کردهاند. شاید هم 300 سال یا 400 سال بعد باشم. از کجا معلوم؟ ببینید در آنجا و در یک کلیسا از همه نوع غذا و آذوقهای انبار کرده بودند و به کسی نمیدادند. من با شماس آنجا حرفم شد و دنبالم کردند. شده بودم
عنتر و منتر این آدم. آنها هم از دست من کلافه شده بودند. میآمدم مینشستم جلوی کلیسا و بند طناب ناقوس برنجی را به صدا درمیآوردم و شماس وحشت زده درهای چوبی کلیسا را از قفل و زنجیر باز میکرد که سرش را بیاورد بیرون و مرا نصیحت کند. نمیدانم چه پدرکشتگی داشت با آن همه گرسنه شهر که مجبور بودند با افغانها بجنگند و درد گرسنگی را هم بکشند... گاهی چند افغان شجاع از خندقها میپریدند و خودشان کشته میشدند، هیچ، اسبهایشان به غنیمت گرفته میشد.
خواجه صاحبم نگاهم میکرد و صورتش از غضب سرخ میشد. فریاد میزد: «یک نمک به حرامی بیاید این زال مرده را بردارد و ببرد انبار... حوصله چرت و پرت شنیدنهایش را ندارم. آهای گودرز... سیاوش... کجایید شماها... اصلا ببرید این غلام نگون بخت را توی بازار بفروشید، غلام بهتری بخرید... آهای بچهها کجایید... هروقت کارتان داشته باشم، پیدایتان نمیکنم...»
... من خودم را از جلوی دست صاحبم، اربابم دور میکردم. شاید علفی خورده بودم که دیگر مردن برایم معنا نداشت. خاصیت این علف این بود که هی مرا میبرد به عقبتر... به جایی که 300 سال قبل بود. شاید بعد حضورم در آن اصفهان قحطیزده میرفتم به شهر آبادی که در آن جشن بود و جز نغمه و آهنگ رباب و بوی کباب هیچچیز دیگر پیدا نمیشد.
ـ به خدایی که میپرستید، من مال اقلا 200 سال، بلکه بیشتر مال 300 سال قبل یا قبل از تاریخ شمایم... این را درست نمیفهمم کدام یک از اینها هستم!
اما صدایم به جایی نمیرسید. مرا در انبار حبس کرده بودند. جایی که همهجور عتیقهای پیدا میشد. از کوزههای سفال گرفته تا اسباب قالیبافی و چره چاه و رسن و طناب و کالسکه قدیمی و کتب دستنوشت و بیل و بیلچه چوبی و ظرف و ظروف و بساط و شطرنج و تختهنرد... روی بعضی از اسباب و اثاثیه یک بند انگشت خاک بود و آذوقهها در خیکهای چرمی بزرگ نگهداری میشد.
شب که از راه رسید، یک ذره روشنایی در کار نبود و من تازه به این فکر افتادهام که با چراغ و پیه که دم دستم بود، میتوانست تاریکی را از خود دور کنم، اما افسوس... سردم شده بود.
شروع کردم به لرزیدن. بعد به فکر آن افتدم که با تمرکز کردن فکرم روی شعلههای آتش (آتشی که فقط توی کلهام ـ در ذهنم روشن بود) خودم را گرم کنم. تا حدی موفق شدم. بعد به فکر فرو رفتم. آدمی که 200 سال یا 300 سال قبل متعلق است، با آدمی که به قرن بعد متعلق است، چه فرقی دارد؟ هرچه بیشتر فکر کردم، کمتر به نتیجه رسیدم: «به نظرم جهان، همان جهان بود و آسمان هم همان. تنها فرقی که میکرد، آدمها و بناها و شهرها بودند. هرآدمی که متعلق به هرجهان بود، باید درست زندگی میکرد.
سر دیگران را توی آب نمیکرد و از ماحصل زندگی دیگران تغذیه نمیکرد. در یک کلام خوی وحشیگری نداشت و به فرامین اخلاقی گردن میگذاشت.
بعد به این نتیجه رسیدم که فرامین اخلاقی را کی وضع کرد،... قبح و حسن اخلاقی چی هست به حساب؟ متوجه شدم قبح و حسن اخلاقی بدون ایمان به واضع قانون معنی ندارد. یعنی خیر و شر فقط در نظام یک قانونمدار کل معنا دارد. بعد به این نتیجه رسیدم که آنچه همه قرون ثابت است، همان وضعیت ایمان به ناکجا یا ناشناختهای است! به کسی که وضعکننده همه حسن و قبحها و بایدها و نبایدهاست. چه الان، چه 300 سال قبل یا بعد... مهم این است که آدمها ثابت هستند، چهراهی پیشه کنند و به چه چیزی ایمان داشته باشند.
از آن همه فکر ذهنم خسته شد و دوباره سردم شد. به آن آتشی فکر میکردم در ذهنم ساخته بودم و رفته رفته گرمم شد و خودم را ـ وضعیتم را ـ فراموش کردم.
ـ خدایا من کجایم؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: