پلیس اعلام کرد؛
مصاحبه اما مسیرش کمی عوض شد، هم مسیر انتشارش هم گفتوگویمان. اینکه چه شده یثربی کارگردان و نمایشنامهنویس حرفهای تئاتر، ناگهان شروع کرده به نوشتن در فضای مجازی و مهمتر از آن داستان واقعی خودش را روایت کرده است. ماجرا از این قرار بوده که پستچی داستان یادش رفته تولد نویسنده را تبریک بگوید و همین موضوع ناراحتکننده او را به نوشتن درباره آنچه میان او و پستچی گذشته، واداشته است. امروز 27 مهر تولد چیستا یثربی است. البته به روایت شناسنامهاش، در کارت ملی اش 28 مهر ثبت شده و مادرش میگوید 29 مهر به دنیا آمده. با همه این حرفها اما خودش میگوید کسی روز تولد او را یادش نمیماند. نه دنبال کننده های اینستاگرام و نه خانوادهاش. همین موجب شد مصاحبهمان را نگه داریم برای امروز، هم تولد چیستا یثربی مهربان و خوشفکر را تبریک بگوییم و هم به شما یادآوری اش کنیم. حالا این شما و این هم مصاحبهای که به نظر خودمان خیلی صمیمانه و شیرین است.
راستی اگر در اینستاگرام هستید، بد نیست همین لحظه و قبل از اینکه شروع به خواندن متن اصلی مصاحبه کنید، بروید تولد خانم یثربی را تبریک بگویید. هر چه باشد همه ما از خواندن داستانهای اینستاگرامی اش لذت بردهایم.
پستچی چطور شروع شد؟
از یک دلتنگی. دلتنگیهایی که موجب شده بود بشدت افسرده باشم و بنویسمش. همانطور که اگزوپری «شازده کوچولو» را از بیمارستان و شرایط دلتنگی نوشته، من هم «پستچی» را در چنین شرایطی نوشتم. دلم برای پستچی ام تنگ شده بود و چون تولدم را تبریک نگفته بود، خیلی ناراحت بودم و خلاصه که خود به خود آمد و شد کتاب. البته این غم برای من مبارک است و موجب اتفاقات خوبی برایم شد.
حالا چرا تبریک نگفته بود؟
در عملیات بوده وگرفتار. نتوانسته تبریک بگوید.
به روایت شناسنامهام 27 مهر، اما روی کارت ملیام نوشته شده 28 مهر و جالبتر این است که مادرم میگوید 29 مهر به دنیا آمدهام. جالبتر از همه اینها اینکه همه تولدم را یادشان میرود. از خانواده گرفته تا
دنبال کننده هایم در فضای مجازی .
دارم تصور میکنم احتمالا روز تولدتان بیش از هر چیز منظر پستچیتان باشید یا حالا یک نامه. اینطور نیست؟
بینهایت خوشحال میشوم. کاش این اتفاق بیفتد. واقعا منتظرم که علی (پستچی داستان) این کار را بکند. میدانید من نامه مکتوب را دوست دارم. اینکه با رواننویس روی کاغذ بنویسم، حالم را خوب میکند.
نسلی «پستچی»تان را خواند و با آن ارتباط خیلی خوبی برقرار کرد که شاید در عمرش پستچی ندیده باشد. هر چند داستان شما خوانندههایی از دیگر نسلها هم داشت اما ارتباطی که دهه هفتادی و هشتادیها با داستان برقرار کردند بسیار عجیب بود. به نظر شما چرا این اتفاق افتاد؟
درست است، نسلی با پستچی ارتباط خوبی برقرار کرد که نه مرا میشناخت و نه پستچی دیده بود. من سالهاست کار میکنم اما فعالیتم بیشتر در عرصه تئاتر متمرکز بوده و این بچههای 14-13 ساله، تئاترهای من را ندیدهاند که بگوییم مرا میشناختند و داستان را خواندند. من هم تا قبل از سال 94 اصلا در فضای مجازی نبودم. بعد هم که وارد اینستاگرام شدم و شروع کردم به نوشتن ،با اتفاقات جالبی روبهرو شدم. پستچی در زمان انتشارش اتفاق ویژهای بود. آن زمان رسانهها چندان به فضای مجازی نمیپرداختند، اما صدا و سیما هم گزارش مفصلی درباره پستچی رفت، آن هم زمانی که هنوز به نیمههای داستان هم نرسیده بودیم.
اما دلیل موفقیت این رمان به نظرم در دو چیز است؛ اول اینکه «پستچی» بسیار ساده و شفاف و بدون هیچ گونه تکنیک نوشته شده است. اگر بگویم ضعیفترین کتاب من است خیلیها دعوایم میکنند. ولی مثلا در «برخورد نزدیک از نوع آخر» یک داستان را از پنج نگاه راوی بررسی کردم و فضایی «راشومون وار» دارد، ولی در پستچی با یک روایت خطی اول شخص روبهرو هستیم و گویی شخصی در حال تعریف کردن خاطره شخصی خودش است. در واقع اولین کتابی بود که اصلا نمیخواستم رمان شود و آن زمان فارغ از فرمهای نوشتاری و تکنیکی نوشتم و بسیار صادقانه داستان یک عشق را روایت کردم. روایت عشق هم اگر صادقانه باشد با هر نسلی که روبهرو باشد، پذیرفته میشود.
دوم اینکه بعد از پستچی بسیار توهین شنیدم، به این دلیل که گفتند این داستان دروغ است و زندگی واقعی خودم نیست. اگر زندگی واقعی خودم نباشد، بیمارم با خانواده و دخترم دربیفتم؟ چرا کتابهای دیگر من که زبان اول شخص مفرد در آنها به کار رفته اینطور استقبال نشد؟ پس دومین دلیل این بود که خیلی واقعی بود. دلیل اول اینکه یک داستان عاشقانه ساده بود. بدون تکلفهای نوشتاری و فرم گرایی. من نویسندهای بسیار معتقد به فرم و ساختارم. وقتی شاگردانم به من متنی را میدهند، میخوانم میگویم بد است، میگویند موضوع خوبی دارد، جوابشان را اینطور میدهم که همه موضوعات در جهان گفته شده، مهم این است چگونه بگویید. نیچه میگوید زیر این آفتاب هیچ چیز تازه نیست و واقعا هم همینطور است، این شیوه گفتن ماست که میتواند اتفاق تازهای بیافریند. پس مهم چگونه گفتن است. حافظ از عشق میگوید، مولانا هم از عشق میگوید ولی به دو زبان متفاوت و هر دو بسیار متحیر کننده. پس مهم عشق نیست چون همه از عشق میگویند حتی بچههای کوچک در دفتر خاطراتشان. چگونه گفتن آن مطرح است.
خودتان فکر میکردید اینقدر با استقبال دهه هفتاد و هشتادیها روبهرو شود؟
این بچهها نمیدانند جنگ چه بوده، استرس برای اینکه معشوقت از جنگ برگردد چیست یا جریان بوسنی و هرزگوین چیست. آنها خیلی چیزها را از دورهای که کتاب روایت میکند، نمیدانند و برای همین تصورش را نمیکردم که بیشترین علاقهمندان به پستچی دهه هفتادیها و هشتادیها باشند.
«پستچی» بسیار دیده و خوانده شد. همین موجب شد بگویند شما که بهعنوان نویسندهای حرفهای شناخته میشوید، اثری عامه پسند نوشته اید. این موضوع ناراحتتان نکرد؟
وقتی این حرفها را میشنیدم خیلی ناراحت میشدم، بخصوص اینکه دوستان صمیمیام نویسندهها و نمایشنامهنویسهایی که ادعای صمیمیت میکردند نوشتند چیستا یثربی زردنویس شده است بسیار ناراحت میشدم. دقت کنید درباره این موضوع از فعلهای ماضی استفاده میکنم، چون موفقیتهای جهانی پستچی به من ثابت کرد اثری عامه پسند نیست. این رمان در آمریکا، آلمان، ترکیه، تاجیکستان و... منتشر شد. درآمریکا ناشر کتاب آمازون بود که به همین راحتی هر کتابی را چاپ نمیکند، در ترکیه ناشر بسیار سختگیری که آثار نویسندگان بزرگ ترک را هم رد میکند، منتشرش کرد و بعد هم نامزد کتاب سال انگلیس شد. در همین ایران هم ناشر کتاب، قطره است که شناخته شده و حرفهای است و سال هاست کتابهای مرا منتشر میکند. همان سال اول نشر هم در ایران موفق شد عنوان بهترین کتاب سال دیجیتال را از آن خود کند، چون این داستان قبل از چاپ کاغذی توسط یک نرم افزار همراه مجازی عرضه شد.
نکته دیگر هم اینکه نه خودم مجوز نشر گرفته ام که کتابهایم را منتشر کنم و نه اینستاگرامر هستم. حالا هر قدر دلشان خواست بگویند چیستا زردنویس شده، این همه موفقیت تکلیف موضوع را لااقل برای خودم روشن کرده و خیالم راحت است. در زمان انتشار پستچی در اینستاگرامم بود که روزنامه دنیای اقتصاد نوشت، پستچی رکورد طلا و بورس را شکست. نوشته بود صبح مردم اول به سایت بورس مراجعه میکردند اما حالا اول پستچی را میخوانند.
گفتید همکارانتان هم گفتهاند زردنویس شدید. این حرف همه بود؟
نه. بعضی نویسندگان هم گفتند پستچی خوب است و طبیعی است مورد توجه قرار بگیرد، اما برخی دیگر هم حتی بلاکم کردند، از نویسندهها گرفته تا کارگردانهایی که در تلویزیون برایشان سریال نوشته بودم. اما در هر صورت مهم نیست، مهم موفقیت جهانی کتاب، نظر مردم و همینطور داوران کتاب سال در کشور خودمان است که همگی به اتفاق پستچی را
دوست داشتند.
«پستچی» با گوشی 300 هزار تومانی
موقع نوشتن پستچی هیچ چیزی از کار کردن با فضای مجازی و گوشی تلفن همراه نمیدانستم. فقط بلد بودم تایپ کنم، آن هم با یک گوشی 300 هزار تومانی. یادم هست یک ساعت کوچک زنگ دار خریده بودم که ساعت دوی نیمه شب زنگ بزند، بیدار شوم و بنویسم تا بموقع در اینستاگرام بگذارمش. دخترم هم کمکم نمیکرد. میگفت فکر نمیکردم تو بخواهی داستان بگذاری، فکر کردم مثل همه میخواهی عکس بگذاری. بعد از انتشار هم برای دخترم در دانشگاه مشکلاتی پیش آمد. میگفت همه میپرسند ماجرای پستچی چیست و آیا همین پستچی پدر تو ست؟ هر چند در داستان تکلیف ماجرا روشن بود که دخترم فرزند علی نیست، اما بالاخره پرس و جوها زیاد بود و آزارش میداد.
داستانهای رایگان روی اینستاگرام
پستچی، کاملا رایگان منتشر میشد و میدیدم چقدر کانالهای مختلف آن را برداشتند و با اسم خودشان و دوستشان منتشر کردند. این داستان را با اسم صدها نفر دیدهام. هر چه هم اعتراض میکردیم بیفایده بود.
ناشری با من تماس گرفت و گفت نویسنده حرفهای که تمام داستانهایش را رایگان نمیگذارد. بس است دیگر. اما گفتم دلم نمیآید، مردم داستانها را دوست دارند و دلم میخواهد همینطور رایگان منتشرشان کنم. ضمن اینکه دهه هفتادیها و هشتادیهای خارج از کشور بلد نیستند فارسی بخوانند و ویسهای مرا توی کانالم گوش میدهند و داستانها را دوست دارند. بعد هم داستانها را ادامه دادم و حالا هم قصد دارم داستان «آوا» را در فضای مجازی منتشر کنم و در آینده هم در قالب کتاب منتشر شود. این داستان درباره زلزله کرمانشاه است.
ما و یک پستچی درونمان
من سنی نداشتم، ۱۴ ساله بودم. خوابیدم و بیدار شدم و دیدم عاشق شدهام. خوابیدم و بیدار شدم و دیدم دارم مینویسم. دیدم سن ازدواج من و علی رسیده اما ممکن است هرگز به آرزویمان نرسیم. دیدم درگیری و تفاوت فرهنگی خانوادههایمان و نگاه جامعه مانع رسیدن من و علی به همدیگر است. دیدم پدرم در حالی که علی را تحسین میکند اما میگوید مرد زندگی نیست. خوابیدم و بیدار شدم و دیدم دختر ۱۸ ساله خودم نیز به سنی رسیده که میتواند عاشق باشد، اما تجربهاش نکرده و شاید باید این نوشته میشد تا بتواند تجربهاش کند.
من در فضای مجازی صفحهای ندارم جز یک پیج در اینستاگرام که دخترم برایم درست کرده است. به خیلیها ازجمله علی قول داده بودم این داستان تنها یک قسمت داشته باشد و در فضای مجازی منتشر شود اما نتوانستم تا انتهایش ننویسم و اگر بار حقوقی برای من و دیگران نداشت، بخش دومش را هم مینوشتم.
من به داستان پستچی به خاطر رنجهایم در آن احترام میگذارم. به خاطر دوستان فرهیختهای که در فضای مجازی به من معرفی کرد و آنقدر به من وفادار بودند و امید دادند پستچی را بنویسم که به گواه یک سایت اقتصادی معتبر بهاندازهای در دل مردم جا باز کرد که آنها هر صبح بهجای این که اول بورس و قیمت طلا و ارز را چک کنند، میرفتند در صفحه من و قسمت تازه پستچی را میخواندند. همه ما یک پستچی در درونمان داریم که عاشقش هستیم. پستچی در درون همه ما هست و دیگر مال خودمان نیست. همین حس بود که من را به ادامه دادن کتاب ترغیب میکرد.
من بر این باورم کتاب صوتی و انتشار آن در بازار ایران حرف دیگری است. ما باید کمکم به فکر مخاطبان فارسیزبان خارج از کشور هم باشیم که نمیتواند به متن فارسی دسترسی پیدا کنند یا کلا با کلمهها و خواندن مشکل دارند. در زمان انتشار کتاب پستچی در فضای مجازی بارها از خارج از کشور برای من پیغام گذاشتند که از متن شما نسخههای جعلی زیادی تهیهشده و کاش شما نسخهای صحیح از آن برای ما تهیه کنید.
زینب مرتضاییفرد
فرهنگ و هنر
پلیس اعلام کرد؛
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟