مقطع حساس‌کنونی

حکایت مورچه و عسل و چشمه حکمت

مورچه‌ای که برای جست‌وجوی آذوقه زمستان از لانه بیرون آمده بود، جلوی در یک موسسه مالی و اعتباری قطره‌ای عسل را دید که روی زمین افتاده بود. با خود گفت: «من نمی‌توانم این قطره را از روی زمین بردارم، اقلا به‌قدری از آن بچشم و بروم.»
کد خبر: ۱۱۶۹۵۸۷

پس انگشتش را توی قطره عسل زد و در دهان گذاشت. وقتی آن را چشید، گفت: «اوففف، عجب مزه تمیزی.» پس باز هم خورد. وقتی چند انگشت خورد، با خود گفت: «چه کاری است که با انگشت؟ بهتر است خود را در این قطره بیندازم تا بیشتر و بیشتر بخورم». مورچه، خود را در عسل انداخت و تا توانست خورد. اما وقتی سیر شد، دیگر نتوانست از آن بیرون بیاید. دست‌ها و پاهایش به عسل چسبیده بودند و خودش نیز فربه و سنگین شده بود. در حالی‌که توانایی حرکت نداشت، ناگهان چشمه‌ای از حکمت از او بیرون زد، و گفت: «دنیا قطره‌ای عسل است و انسان‌ها مورچه. هرکس به کم اکتفا کرد، به زندگی ادامه داد و هرکس در آن غرق شد...»
در این هنگام مدیر موسسه مالی و اعتباری که از دست مأموران فرار می‌کرد با عجله از در مؤسسه بیرون دوید و مورچه و عسل را با هم در ته کفش خود له کرد و حکمتش را ناتمام گذاشت.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها