مورچه دوم گفت: «ترسیم این نقوش زیبا کار نوک قلم نیست بلکه کار تنه قلم است که نوک قلم را به حرکت درمیآورد.»
مورچه سوم از راه رسید و گفت: «هردو اشتباه میکنید. اگر شعور داشتید میفهمیدید انگشتان آن زن است که چنین نقش میزند.»
مورچه چهارم دانه برنجی را که بار زده بود برزمین گذاشت و گفت: «دوستان من، نقاش اصلی بازوان آن زن است، نه انگشتانش.»
مورچهها یکی یکی میآمدند و زن نقاش را بالاتر میرفتند و به نتیجه جدیدتری میرسیدند که شامل چشمان آن زن، ذهن آن زن و خیال آن زن نیز میشد.
تا آنکه مورچه یازدهم که مورچهای دانا بود از راه رسید و گفت: «ای مورچگان، شما همه در اشتباهید. نقش اصلی از آنِ آن تابلوست که آن روبهروست و این زن دارد از روی آن کپی میکند و تازه میخواهد نمایشگاه هم بگذارد. حال جمع کنید و بروید سراغ دانه جمع کردنتان که این فضولیها به شما نیامده است و تعیین اصالت اثر هنری کار سختی است و اصلا از کجا معلوم نقاش آن تابلو کار خود را از این نقاشی که این زن دارد میکشد کپی نکرده باشد؟»
مورچهها گفتند: «بلی، واقعا بهتر است دانههایمان را جمع کنیم.» و بهکلی خاموش شدند و دانههایشان را جمع کردند.
امید مهدینژاد
طنزنویس
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم