کتابداران

داستان‌نویسی به وقت پخت کتلت

کتلتی را که کف دستم پهن کرده بودم، داخل ماهیتابه انداختم. با صدای زنگ تلفن هول شدم و موقع انداختن دومین کتلت انگشتم داخل روغن داغ رفت. باعجله دست‌هایم را زیر شیر آب شستم. گوشی تلفن را برداشتم. روی صفحه تلفن شماره کتابخانه افتاده بود.
کد خبر: ۱۱۶۴۴۳۷

از پشت خط خانم کتابدار گفت، در کتابخانه، انجمن داستاننویسی تشکیل شده است. اگر مایل هستید میتوانید در آن شرکت کنید. نمیدانستم چرا با من تماس گرفته بود. با اینکه زیاد کتاب میخواندم تا به حال به داستاننویسی فکر نکرده بودم. شاید خانم کتابدار به خاطر اینکه در مسابقات کتابخوانی شرکت کرده بودم و چند بار هم برنده شده بودم با من تماس گرفته بود. به هر حال روز بعد در جلسه شرکت کردم. اعضایی که در جلسه شرکت کرده بودند هرکدام دست به قلم بودند. وقتی یکی از آنها داستانش را خواند خیلی لذت بردم. هیچوقت فکر نمیکردم که بتوانم یک خط هم مثل او بنویسم، اما اعضا خیلی تشویقم کردند و گفتند حتما یک داستان کوتاه برای جلسه بعد بنویسم. یک روز اتفاقی سوژهای به ذهنم رسید. شروع به فکر و نوشتن کردم. چند روزی مشغول نوشتن بودم تا در نهایت و پس از خط زدن و از نو نوشتن مکرر داستانی که نوشتم به 15 خط رسید.

دو هفته بعد دومین جلسه داستانخوانی بود. داستان را بردم ولی از خواندنش اکراه داشتم. دل را به دریا زدم. با من‌‌من شروع به خواندن کردم. برعکس تصوراتم به گفته اعضای انجمن داستان عالی بود. یک سالی در جلسات شرکت میکردم و جستهگریخته داستان مینوشتم. در یکی از جلسات کتابی به من معرفی کردند که عناصر داستان را آموزش میداد.

با کمک کتاب و اعضا کمکم عناصر داستان را آموختم و به داستاننویسی علاقهمند شدم. به همراه اعضا در کلاسهای داستاننویسی و کارگاه داستان شرکت میکردیم. هرماه از کتابخانه، مجلات کودک و نوجوان را برای بچههایم میگرفتم. قبل از اینکه به دست آنها برسد خودم مجله را تمام میکردم. در قسمتی دیده بودم که آثار ارسالی را چاپ میکنند. فکری به ذهنم رسید. ریسک کردم و یکی از داستانهایم را که در انجمن خوانده بودم، به آدرس مجله ارسال کردم. سه یا چهار ماه از ارسال داستانم میگذشت. یک روز با کتابدار در مورد تاریخ و ساعت جلسه آینده انجمن صحبت میکردم و طبق معمول کتابها و مجلهها را ورق میزدم. کلا فراموش کرده بودم که به دفتر این مجله داستان ارسال کردهام. یکدفعه چشمهایم گرد شد و دهانم باز ماند. دیگر صدای کتابدار را نمیشنیدم که چه روز و ساعتی را مشخص میکند. داستانم در مجله چاپ شده بود بدون اینکه خودم خبر داشته باشم. حتی یک ماه از تاریخ چاپش میگذشت. اگر مجله را در کتابخانه ندیده بودم شاید اصلا متوجه چاپ داستانم نمیشدم. سر از پا نمیشناختم. اصلا متوجه شرایط محیطی کتابخانه نبودم. با صدای بلند چند بار گفتم: «وای داستانم چاپ شده.» خانم کتابدار هم خیلی خوشحال شده بود. همان جا داستانم را گرفت و مشغول خواندن شد. من هم دل تو دلم نبود که این خبر را به خانوادهام بدهم. باورم نمیشد داستانم ارزش چاپ کردن داشته باشد. از کتابخانه که بیرون آمدم مستقیم به قنادی رفتم.

روز بعد در کارگاه داستاننویسی وقتی به دوستانم گفتم داستانم در مجله چاپ شده مثل خودم خوشحال و ذوقزده شدند. وقتی با همکلاسیهایم مجله را ورق میزدم در قسمت مسئول بخش داستان اسم استاد کارگاه را دیدیم. خیلی متعجب شدیم چون تا آن روز نمیدانستیم استاد مسؤول بخش داستان مجله هم هست. با اینکه همه دوستانم داستان را در انجمن شنیده بودند مشتاق بودند دوباره آن را بشنوند و دوباره به همراه استاد داستان را نقد کردند. من هم طبق عادت به نقد استاد و دوستانم فکر و اشکالات داستانم را برطرف کردم.

حالا بعد از سه سال گاهی اوقات به سراغ اولین داستانم میروم. اولین تجربه داستاننویسی برایم خیلی شیرین است. با اینکه هیچیک از عناصر داستان را رعایت نکرده بودم از خواندنش لذت میبرم. بتازگی تصمیم گرفتم اولین داستانم را به رمان تبدیل کنم.

لیلا اللهیاری

کتابدار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها