شیر رو به خر کرد و گفت: ای خر، لطف میکنی مرا باز کنی؟
خر نگاهی به وضعیت شیر انداخت و گفت: باز کنم؟ دروغ میگی، میخوای منو بخوری.
شیر گفت: اگر مرا باز کنی نصف جنگل را به تو میدهم. خر پذیرفت و بهسوی شیر رفت و به مدت ۲۴ساعت با دندانهایش آنقدر طنابها را جوید تا پاره شدند و شیر آزاد شد.
شیر رو به خر کرد و گفت: دست و پنجهت درد نکنه. ولی من نصف جنگل را به تو نمیدهم.
خر گفت: چرا پس؟
شیر گفت: من تمام جنگل را به تو میدهم.
خر گفت: چرا پس؟
شیر گفت: جایی که در آن شیری را گرگی به بند کشد و خری از بند برهاند، ارزش زندگی ندارد.
خر گفت: راستی؟ همهش مال من؟
شیر گفت: نخیر، خواستم یه کلام بزرگان ازم بجا بمونه. حالا هم کمکم داره گشنهام میشه. یه زحمت بکش، برو تا نخوردمت.
خر با خود گفت: خیلی خری، و پا به فرار گذاشت و هر دو خاموش شدند!
امید مهدینژاد
طنزنویس