کتابداران

ماجرای تراژیک پسر کتابخوان

چند سال قبل وقتی برای کار در یکی از کتابخانه‌های روستایی حکمم زده شد تصمیم گرفتم جوانان و نوجوانان روستا را که بیشتر آنان هنوز یک بار هم به کتابخانه نیامده بودند با کتابخانه آشنا کنم. در همین خصوص یک مسابقه جام فوتبال بین آنها برگزار و هدایای تیم‌های اول تا سوم را با کمک دهیاری و مغازه‌داران روستا تهیه کردم. این بابی شد برای رفت و آمد روزانه جوانان و نوجوانان به کتابخانه.
کد خبر: ۱۱۵۹۰۵۸

تعدادی از آنها دوره ابتدایی بودند و مرتب کتاب‌های کودک و نوجوان را به امانت برده و می‌خواندند. از قرار معلوم و بنا به گفته برخی، در زمان کتابدار قبلی تعدادی از دانش‌آموزان شیطنت کرده و کتاب‌ها را در کیف خود می‌گذاشتند و بدون اطلاع کتابدار به خانه می‌بردند و برای خود کتابخانه می‌ساختند. من برای این که دوباره شیطنت آنها گل نکند و کتاب‌های برده‌شده را به کتابخانه برگردانم و در این بین لطمه‌ای به احساسات آنها هم وارد نشود با خودم کلنجار می‌رفتم و به فکر ایده‌ای درست و کارآمد بودم.

در زمان برگزاری مسابقات و در پایان، چند جلد کتاب از کتابخانه در ضلع زمین مسابقه پیدا کردم و به بچه‌ها گوشزد کردم بچه‌ها این کتاب‌ها بیت‌المال است؛ یعنی این‌که اگر مثلا یک کالا از مغازه برداریم یا پولش را ندهیم به همان فرد مغازه‌دار بدهکاریم اگر این کتاب‌ها که جامانده‌اند را مثلا گاوی بخورد گیرنده کتاب به همه اهالی روستا بدهکار است؛ چون همه اهالی روستا در این کتابخانه سهیم هستند و سخت است از همه اهالی طلب بخشش کنیم یا فردی که کتابی را به امانت برده دیر برگرداند حقی از بیت‌المال بر گردن اوست و معنی و مفهوم بیت‌المال را برای آنها توضیح دادم.

یک روز در مغازه روبه‌روی کتابخانه بودم که یکی از بچه‌های مدرسه گفت: دو تا کتابی که دیروز انتخاب کرده‌ام روی میز مطالعه است را می‌توانم بردارم؟ گفتم: صبر کن. ولی گفت: عجله دارم. چند قدمی که به طرف کتابخانه آمد مغازه‌دار گفت خیلی شیطان است. مواظبش باش. صدایش کردم گفتم این دو تا لامپ را هم بگذار روی میز. با شوخی گفتم سنگین نباشند. ببینم کیفت سنگین نیست و کیفش را روی ترازو گذاشتم و گفتم پسر کیفت سنگین است و پس از آن به کتابخانه رفت و با دو کتاب در دستش آمد. من شماره ثبت کتاب‌ها را یادداشت کردم و گفتم راستی به نظر من کیفت دو و نیم کیلو‌ست، اما آقای مغازه‌دار می‌گویند بیشتر است. ما شرط بستیم دوباره وزنش کنیم. وزن کردم و گفتم آقای مغازه‌دار شمار راست گفتید من اشتباه کردم. پسر رفت. بعد از چند روز یک کارتن کتاب جلوی کتابخانه گذاشته بود و رویش نوشته بود برسد به دست کتابدار و
مشاور امین.

من کارتن را به کتابخانه بردم و دیدم نامه‌ای روی چندین جلد کتاب داخل کارتن بود. با این مضمون: «آقای دانش‌نیا من اشتباه کردم و قبل از تو چندین کتاب از کتابخانه برده‌ام و هیچ‌کس متوجه نشد، اما نصیحت‌های تو درباره بیت‌المال و وزن کردن دومرحله‌ای کیف من و نگفتن اسرار و اشتباه من باعث شده من کتاب‌ها را برگردانم و از این بابت، هم معذرت می‌خواهم و هم دوستت دارم که امین من بودی. می‌دانستی من در کیفم کتاب گذاشته‌ام، اما آبرویم را نبردی و باز هم قول بده به کسی نگویی

من هم در دلم قول دادم، ولی فردای آن روز پسرک در راه مدرسه به خانه تصادف و متاسفانه فوت کرد. هرچند از آن روستا انتقالی گرفتم اما هنوز بر سرمزار او می‌روم.

عبدالهادی دانشنیا

کتابدار

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها