مقطع حساس‌کنونی

حکایت مرد نابینا و جهان‌بینی نادقیقش

مرد نابینایی بر سر یک دوراهی پشت بساط لیف و کیسه و سفیدابش نشسته بود. مرد فقیری به دوراهی رسید و از وی پرسید: سلام پدرجان، خسته نباشی، خداقوت، چهارراه رضایی از کدوم‌طرف برم؟
کد خبر: ۱۱۵۸۶۳۱

مرد نابینا گفت: از راست.

مرد فقیر گفت: متشکرم، دمت گرم و به راه خود ادامه داد.

ساعتی بعد مردی از طبقه متوسط به دوراهی رسید و از مرد نابینا پرسید: آقا چهارراه عباسی از کدوموره؟

مرد نابینا گفت: سمت چپ.

مرد طبقه متوسط بدون آنکه چیز دیگری بگوید، از سمت چپ به راه خود ادامه داد.

ساعتی بعد مردی از قشر مرفه بیدرد، سوار بر بیامو به دوراهی رسید. از خودروی خود پیاده شد و مرد نابینا را کتک مفصلی زد و گفت: کدوموره؟

مرد نابینا گفت: اونور. مرد مرفه لگدی به مرد نابینا زد و سوار خودرویش شد و به آنور رفت.

دوست مرد نابینا که کمی آنطرفتر پشت بساط کیک و کلوچه و بیسکویتش نشسته بود، نزد مرد نابینا رفت و گفت: چه خبر بود؟ فهمیدی اینها کی بودند؟

مرد نابینا خندید و گفت: بلی. اولی شخصی مرفه بود که چون از بزرگی خود اطمینان داشت، به دیگران نیز احترام میگذاشت. دومی شخصی از قشر متوسط بود که کاری به کار آدم نداشت و سومی مثل ما از اقشار بیچاره بود که پرخاشگر و عقدهای و آنرمال شده بود.

دوست مرد نابینا گفت: اشتباه کردی. اولی شخصی فقیر بود که مال و ثروت را ملاک احترام نمیدانست و سومی شخصی مرفه بود که از فرط مال و ثروت هار شده بود. دومی را ولی درست فهمیدی. قشر خوبی هستند. حیف که طبقهشان در حال انقراض است.

مرد نابینا گفت: عجب، عجب... و سرش را در جیب مراقبتش فروبرد و تصمیم گرفت تا سر پیری جهانبینی و انسانشناسیاش را مورد بازنگری قرار دهد.

امید مهدی‌نژاد

طنزنویس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها