در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نخست از فکر خویشم در تحیر/ چه چیز است آنکه گویندش تفکر/ کدامین فکر ما را شرط راه است/ چرا گه طاعت و گاهی گناه است؟
اقبال در سالهای نخست قرن بیستم سر و صدایی به پا کرد. سال 1905، از کمبریج دکتری فلسفه دریافت کرد و در رشته حقوق هم تحصیلاتی به هم رسانده بود و به شبهقاره برگشت و مشغول تدریس و وکالت شد. تحصیلات او، سفر به بریتانیا و آشنایی با فلسفه غرب، نقش بیبدیلی در اندیشه او بازی میکند؛ شاید وجه تمایز او از دیگر اندیشمندان دنیای اسلام در آن زمان همین آشنایی باشد. البته به مدد آشنایی با ادبیات عرب، فلسفه اسلامی را خوب میدانست و حاصل کارش مقابله و مقایسه اندیشمندان شرق و غرب، دنیای دینی و دنیای غیر دینی بود و نتیجه کار، آمیزهای سازوار و هماهنگ از اندیشههایی بکر و بدیع بود که خودشناسی و خودباوری را از اندیشه قدیم میآورد و جسارت و بیپروایی را از اندیشه جدید. فرهنگ آلمانی که اندیشه ستیهنده و بیباک را میپرورد، بر او بیشترین تأثیر را گذاشت. توقف وی در آلمان و آشنایی با ادبیات آن فرهنگ، زمینهساز این آشنایی شد. البته انتقادهای کوبنده او از فرهنگ مادیانگارانه و شیوه زندگی مصرفگرایانه، محصول همین سالهاست.
گاهی، خردهتردیدها و ناهمسازیهایی در اندیشه او به چشم میخورد؛ مثلاً در اندیشه او هیچگاه به طور واضح عبارتبندی نشد که در اصلاح، کدامیک ارجح است: فرد یا جامعه؟ گاه دست فرد را بالا میبرد و گاه به سود جامعه فریاد میزند. شک نیست دلبستگی او به عرفان و جهاناندیشگی مولوی، نقش فرد و تشخص فرد را بر او مبرهن ساخته است. اما از سویی او در سالهای پرخطری به سر میبرد که اگر اندیشه با مفاهیم کلی، چون جامعه و ملت گره نمیخورد، عزلتگزین و گوشهگیر باقی میماند. افزون بر این، اقبال پس از سالها اقامت در اروپا دیده بود که دستاوردهای علمی و صنعتی تنها در سایه نظم و پرکاری اجتماع حاصل میشود. شاید آنچه اندیشه او را طربناک و مواج میکند همین پرسشهای دمادمی است که هیچگاه پاسخ قطعی برای آن نمییابد. از یک سو، دل در عرفان و اندیشه شرقی دارد و از سوی دیگر چشم و عقلش سیادت و حشمت عقل نوین را مینگرد:
با خسان اندر جهان خیر و شر/ در نسازد مستی علم و هنر/ روح شرق اندر تنش باید دمید / تا بگردد قفل معنی را کلید
اقبال مرد سیاست نیز بود و از قضا حیات او مصادف با زمانی بود که جنبوجوش برای استقلال جامعه مسلمانان هند پا میگرفت. برای همین است که بسیاری از اندیشههایش از مقتضیات زمان رنگ پذیرفته است یا حتی گاهی درز برداشته است. زیرکی او در این بود که وطندوستی در سیاست را ابزاری برای تفرقه و جدایی نمیدید، بلکه آن را فرصتی برای قرار و ثبات میدانست که در درازمدت آن را به سود مردم هند و دنیای اسلام میدانست:
هنوز از بند آب و گل نرستی/ تو گویی رومی و افغانیم من/ من اول آدم بیرنگ و بویم / از آن پس هندی و تورانیم من
نکته آخر و شاید از همه مهمتر، وجه شاعری اقبال است. اقبال به زبان فارسی دری دلبسته بود. زبان مادری اقبال پنجابی بود و زبان ملیاش اردو، اما اغلب شعرهای او به فارسی دری است و این از نادره اتفاقهای عالم فرهنگ و هنر است که شاعری چنین بلندپایه، به زبانی غیر از زبان مادری خود شعر گفته باشد. البته این انتخاب، مخاطب اشعار او را به سرحدات افغانستان و تاجیکستان رساند و اندیشه اتحاد اسلامی را رواج و گسترش داد. اما علت اصلی شیفتگی او به زبان فارسی پرواضح است؛ مولانا جلالالدین بلخی. انس و الفت او با مثنوی معنوی، از آثارش هویداست و ردپای اندیشههای مولانا در جهانبینی او آشکار است. با این همه، وقتی ذوق و قریحه اقبال تراوش میکند، آمیزهای است که علایق، احساسات، اندیشهها، دانستهها، خواستهها و آرزوهای او در آن پیدا میشود:
مغرب ز تو بیگانه و مشرق همه افسانه / وقت است که در عالم نقش دگرانگیزی
منابع:
1. دیدن دگرآموز و شنیدن دگر آموز (برگزیده اشعار محمد اقبال)، محمد اسلامی ندوشن، امیرکبیر
2. اقبالشناسی، حسن شادروان، سازمان تبلیغات اسلامی
امیرمولایی
روزنامه نگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: