عشق وسیاست در سرزمین اعراب

«گریه نکن سرزمین من» عنوان سریالی است به کارگردانی امیر قویدل که برای شبکه الکوثر تهیه می شود تهیه کنندگی این سریال با عبدالصاحب امیری است که مدتی به عنوان یکی از مدیران شبکه الکوثر در این شبکه فعالیت داشته است.
کد خبر: ۱۱۱۴۳۴

امیر قویدل که آخرین کار او سریال روح مهربان است در سریال گریه نکن سرزمین من به سراغ یک قصه جنگی که به گفته خودش بیشتر سیاسی است ، رفته است. ماجرای سریال مربوط به 30 سال پیش است و در آن غم غربت ، تنهایی ، دوری از وطن و... را به نمایش می گذارد. زمانی به گروه سریال سازی امیر قویدل ملحق شدیم که آخرین سکانس های مربوط به ایران تصویربرداری می شد. امیر قویدل معتقد است اگر این کار در میان مردم عرب زبان و کشورهای عربی معقول بیفتد، او می تواند به خودش این اطمینان را بدهد که در هر کجای دنیا، فیلم یا سریال بسازد. او این جمله را در گرمای داغ روزهای پایانی مرداد ماه زیر چتری رنگارنگ در میان گورستان افغانی در گلستان حضرت زهرا(س) گفت. بله اینجایی که من الان هستم ، منطقه خاورشهر جاده خاوران است که یک گورستان بیشتر ندارد. آفتاب داغ است. اثرات داغی آن را می توان روی صورت و دستهای عوامل بوضوح دید ؛ مثلا صورت کارگردان سرخ سرخ است و لکه هایی روی آن مشاهده می شود. دستیارش (محمد عفراوی) که آبادانی و عرب زبان است نیز سرخ و سیاهی اش از نوع دیگری است. منشی صحنه (مهشید حبیبی) کنار امیر قویدل زیر چتر یک سایه گرد و کوچک در وسط گورستان نشسته است.
یک چیز جالب درباره گروه سازنده گریه نکن سرزمین من این است که تاکنون 3تا مدیر تولید، عوض کرده است ؛ البته چند تا مدیر تدارکات و طراح صحنه و گریمور هم آمده و رفته اند و حالا هم مهشید حبیبی دومین منشی صحنه این کار است . شاید یکی از دلایلش سختی و دشواری این کار با توجه به لوکیشن های متعدد و تقریبا پرخطر آن باشد. این گروه پیش از این 70درصد کار را در دل گرمای تیر و مرداد در آبادان و خرمشهر تصویربرداری کردند. این خودش دلیل قانع کننده ای است ، اما هستند کسانی که حق آب و گل در این کار را دارند و از ابتدای آن تاکنون دوام آورده اند. رضا مهاجر (تصویربردار)، حمیدرضا دژاکام (صدابردار) و دستیاران از آن جمله اند که در کنار گرما همچنان روحیه شاد خود را حفظ کرده اند. حسن راستگو، مسوول جلوه های ویژه کار هم با سیدجواد مقیمی ، دستیارش در این کار دست به واقعیت نمایی های زیادی زدند که باید دید چقدر توانسته اند جنبه واقعی این کار را با توجه به جذابیت هایش به نمایش بگذارند. امروز بر سر قبرهای زیادی که به وسیله تله ای از خاک به شکل گور درآمده است ، علی بوریان و صبا جوانپور نشسته اند و باهم صحبت می کنند. روی قطعه حلبی که بالای سر قبر با قلمویی سیاه رنگ نوشته شده است ، نام جبارالعانی دیده می شود و همین طور به زبان عربی روی حلبی های دیگر بالای سر قبرهای دیگر، بعضی ها با تاریخ تولد و بعضی بدون تاریخ تولد ؛ اما با نام پدر. در این گورستان روی سنگ قبرها بیشتر نامهای افغانی به چشم می آید. گروه یکی یکی نامهای روی قبرها را می خواند. در این گورستان تعداد زیادی زنان عربی با چادرهای خاص خودشان و همین طور مردان عرب با چفیه و اگال دور محوطه گورستان پراکنده هستند.
سمت دیگر این گورستان صدای بازی بچه ها و حتی گریه آنها در محوطه پیچیده است . عده ای هم که ساکت از دور به ماجرا نگاه می کنند. بچه هایشان را برای تفریح در محوطه گوشه این گورستان رها کرده اند. 2 بازیگر امروز چند تجربه بازی دارند. علی بوریان در فیلمهایی مانند آژانس شیشه ای ، روز شیطان ، خاک سرخ ، رقص پرواز و شب کایت ها بازی کرده که این آخری هنوز اکران نشده است . او از سال 70-71 با فیلم سجاده آتش کار حرفه ای اش را آغاز کرده است و حالا نقش اول سریال امیر قویدل را دارد. نقش شخصی به نام حسین که بر اثر فشارهای سیاسی صدام مجبور می شود به ایران بیاید. تحصیلات پزشکی دارد، ولی همیشه یک چیز ته دلش مانده و آن هم غم دوری از خانواده اش بوده است.
(2 برادر و مادر و پدری) که او تلاش می کند آنها را پیدا کند. جالب است که او وقتی مقابل دوربین امیر قویدل قرار می گیرد، تکه ورق های کوچکی را پشت تله خاکی که به عنوان قبر سر خاک آن نشسته اند زیر خاک پنهان کرده است تا موقع لازم از آنها استفاده کند. به شوخی به او می گویم که تقلب می کنید؛ می گوید: بله. تقلبهای دهه 40 سینمای هالیوود است و ادامه می دهد سینما تکنیک است.
واقعیت این است که حس عرب با حس ایرانی فرق دارد. گاهی یک ضمه یا یک فتحه می تواند یک شخصیت را تغییر دهد. به همین علت اینها را برای آن لحظه ها استفاده می کنم. اما داستان گریه نکن سرزمین من از کجا آغاز شده است.
عبدالصاحب امیری ، تهیه کننده این سریال سناریوی عروس حلبچه را نیز نوشته است. او از سال 59 برای شبکه برون مرزی فعالیت کرده است. خودش می گوید سال 1971، صدام ایرانی ها را تبعید کرد. من 21 سال داشتم و در دانشکده البصره بغداد درس می خواندم. آن زمان تئاتری نوشتم به نام «هموطنی که شناسنامه ندارد». این نمایش وقتی در رسانه ها به چاپ رسید خیلی صدا کرد. به عنوان بهترین نمایشنامه شناخته شد؛ اما همین مساله باعث شد بعثی ها درصدد جلب ما برآیند. من به ایران آمدم. از او می پرسم پس قصه این داستان شبیه قصه زندگی شماست؛ می گوید: بله ما در این قصه به دنبال شخصیتی به اسم حسین می گردیم. این شخصیت در ذات من هم هست. قصه سریال از جایی شروع می شود که حسین به ایران می آید و 2 تا نمایشنامه دیگر به نامهای «هیاهو در بیرون» و «ترس از درون» را با موضوع تبعید، ترس ، شناسنامه و... می نویسد.
در این میان وقتی صدام سقوط می کند، به عراق می رود تا طرحش را کامل کند و حالا این جوان دور از وطن به وطنش عراق برمی گردد تا خانواده اش را پیدا کند. عبدالصاحب امیری لهجه فارسی همراه عربی دارد. او می گوید: در این کار از بازیگرانی استفاده کردیم که لهجه عربی روانی دارند. علی مربی طراح صحنه سریال گریه نکن سرزمین من ، با گروهش در حال آماده کردن لوکیشن بعدی هستند. آن طرف در میانه قبرها گروه در تدارک بازسازی صحنه و آماده سازی سیاهی لشکرهایی است که باید در اطراف قبری که حسین بالای سر آن نشسته است ، عزاداری کنند. تا این صحنه آماده شود تهیه کننده در ادامه صحبت هایش می گوید: یک سال و نیم به همراه عبدالهادی صورتی روی این طرح کار کردیم.
از او می پرسم چرا امیر قویدل را برای کارگردانی این کار انتخاب کرده است؛ او می گوید: راستش من از میان سعید سهیلی ، علی شاه حاتمی و امیر قویدل باید یکی را انتخاب می کردم که 2 مورد اول به دلیل مشغله کاری فرصت همکاری نداشتند و ما هم عجله داشتیم که کار را به پخش برسانیم. تهیه کننده می گوید که قرار است در فصل پاییز این کار از شبکه الکوثر پخش شود و پس از آن تمام اقدامات مربوط به دوبله فارسی آن نیز صورت بگیرد تا کار از شبکه اول نیز پخش شود.
طاهر امانی ، مدیر تولیدروبه روی او نشسته است و آخرین فعالیت هایش در سریال کلاه پهلوی بوده که پس از یک سال دکورسازی به بن بست خورده و حالا با گروه جدیدی آغاز شده است. بعد هم گناه فرزند (ابوالقاسم طالبی) و حالا هم با این گروه کار می کند. همچنان از آن طرف گورستان صدای کات ، دوربین ، صدا، حرکت از جانب امیر قویدل شنیده می شود. با این که زبان عربی نمی داند، اما پشت مونیتور اعتراف می کند که یکی از جذابیت های این کار برای او حسی است که تاکنون او را پیش برده و تشویق به این کار کرده است.
قویدل می گوید: این کار تنها کاری است که با این که زبان آنها را نمی دانم ، اما حسم به من می گوید که کجا درست است کجا اشتباه . از منشی صحنه که کنار اوست درباره نام این سکانس و یا شماره آن می پرسم.
او می گوید: شماره ندارد. توضیح سکانس دارد و این سکانس ، سکانس گورستان است و پلان 21و 21Aاست. آن طرف حالا دیگر همه چیز آماده شده است تا ضبط این پلان صورت بگیرد.
حسن راستگو و دستیارش پشت یک فن بزرگ قرار گرفته اند تا در موقع لزوم باد و خاکی به صحنه بدهند و فضای گورستان را واقعی تر کنند.
قویدل به بازیگرش می گوید: علی باید بگی من راجع به خواهرم صحبت می کنم. دختر شما (هاله) و رو به رضا مهاجر (تصویربردار) می گوید: وقتی اینو می گه رضا، تو باید کادرت رو بسته باشی تا توی کلوزآپ این جمله را بشنوی. دستیارش می گوید: 2 تا برداشت می رویم. ام هاله به سنگ قبرها نگاه می کند و می گوید: تو با ما چه کردی ای مرد؛ و حالا زمانی است که حسین پایین قبر دو زانو می نشیند و باید دیالوگ هایش را بگوید. تقلب های دهه 40 سینمای هالیوود به دادش می رسد و به زبان عربی می گوید. من از قبر کسی می آیم که خیلی مظلوم مرد... شما آن شخص را می شناسید، آن راننده قدیمی بیمارستان که در گذشته...به اینجا که می رسند، کارگردان کات می دهد و می گوید: به اسم ابوجعفر که می رسی ، یادت می آید که اون مرد بچه را آورد و به شما داد. و بعد ادامه می دهد: یک تمرین می گیریم و بعد هم با باد و طوفان ضبط می کنیم. 3، 2، 1صدا بره ، حرکت. اما تا فرمان حرکت داده می شود کامیونی از عرض جاده خاوران رد می شود. کارگردان کات می دهد و به مهاجرم می گوید که کادر او باید بسته تر باشد، حمیدرضا دژاکام با گوشی ای که در گوش دارد، زیر آفتاب بدون سایبان نشسته و منتظر است تا صدای گاز دادن ماشین کامیون تمام شود. اما بالاخره این سکانس ضبط می شود و قرار است یک بار دیگر باد و طوفان به ضبط نهایی برسد. رضا مهاجر روی تراولینگ کنار دوربین نشسته است و در حال پیدا کردن زاویه ای است که بوم صدا و یا سایه آن را در کادر نبینند. آن طرف حسن راستگو و دستیارش تله ای از خاک را کمی با فاصله از قبر ریخته اند و سیدجواد مقیمی (دستیارش) مشتی خاک و خاشاک به دست دارد تا زمانی که کارگردان اعلام کرد دستش را مقابل فن قرار دهد و پس زمینه تصویر را طوفانی نشان دهد. همیشه وقتی باد و طوفان در تصویری هست ، نشان از غم غربتی دارد که حس همراه با آن حس دوری است. حالا حساب کنید اگر این باد و طوفان در یک گورستان باشد، حس آن چگونه است ، آن هم برای مادری که به دنبال دخترش است و پسری که به دنبال خانواده و تعلقات و عشق خود می گردد.
این اتفاقات همه برای شخصیت اول داستان یعنی حسین رخ می دهد. حسین می گوید: معلوم نیست پایان داستان وقتی این شخصیت به دختر مورد علاقه اش می رسد، چه اتفاقی می افتد.
این برای همه جای سوال دارد و ما خودمان هم نمی دانیم که قرار است چه شود! وقتی این پلان گرفته می شود، کارگردان با خنده به حسن راستگو می گوید که موضوع جن را تعریف کند. با او روی یکی از صندلی های گورستان در سایه درختان می نشینیم. او ابتدا درباره سختی کارگردانی 60درجه خرمشهر و آبادان می گوید و این که 20سال در این سمت فعالیت داشته و حالا هم در این کار فعالیت دارد که قرار بوده 70 60 روزه تمام شود ؛ اما حالا به 6 5 ماه رسیده است. او در این کار 4 روز را در دل گرمای خوزستان باران شدید ایجاد کرده است ، انفجاری قوی داخل بازارچه با تعداد زیادی جمعیت داشته که با موفقیت انجام شده است. در فاصله ای که گروه ، صحنه بعدی را آماده می کردند تا از سیاهی لشکرها هم بازی بگیرند، با قویدل صحبت می کنم و می پرسم که چطور شد پس از روح مهربان به سراغ یک کار جنگی آمدید؛ او می گوید نه این کار جنگی نیست بیشتر سیاسی است ، و سیاسی بودنش نیز برای متنی است که انتخاب شده ؛ اما جذابیت آن برای من قصه ای است که به زبان عربی است و تمام دیالوگ هایش هم عربی است.
به نظر من قصه ، قصه لطیفی است با همه خشونتی که در کنارش احساس می شد و چون احساس می کردم قصه کاملا شاعرانه ای دارد. از او دلیل شاعرانه بودنش را می پرسم.
قویدل می گوید: به دلیل نوع بافت و دراماتیک خود قصه و این که برادری پس از 20سال آزادی پیدا می کند که به وصیت پدرش جامه عمل بپوشاند و گمشده هایش را در کشور دیگری بیابد. و طبعا وقتی چنین هدفی را یک شخص در شرایط حساس مملکتی که به آشوب کشیده شده و در اشغال هم هست ، دنبال می کند، برای او اتفاقاتی رخ می دهد که برای سینما جذابیت دارد. قویدل ادامه می دهد: حسین در طول قصه به خط قرمزهایی نزدیک می شود ؛ چون خودش هم آدم مبارزی است اما جنگجو نیست ، او می خواهد حقایقی را کشف کند و در کشف این حقایق دچار اتفاقاتی می شود که قصه را دچار چالش خاصی می کند.
او می گوید: ماجرا در ایران می گذرد و در قصه حضور این آدم در ایران ، بعد لب مرز خسروی و بعد از آن مهاجرت او به عراق و پیدا کردن خانواده اش را در طول قصه داریم. امیر قویدل در حالی که سریال را با حسش پیش می برد، حتی نام سریال را هم بنا به حسش انتخاب کرده است.

روایت حسن راستگو از انفجار و جن


در یکی از لوکیشن های خارج از آبادان (جاده خزر) قرار بود یک کوره قدیمی را منفجر کنیم. مردم آن منطقه همه معتقد بودند این منطقه جن دارد. آنها می گفتند پارسال هر یک از گروه فیلمبرداری آمدند، دوربینشان خراب شد و با هم دعوا کردند و رفتند. اما ما گوش ندادیم. من حدود سه ، چهار ساعت روی این انفجار کار کردم. اما زمانی که کلید زدیم ، عمل نکرد. ما تعجب کردیم. مجددا فردا آمدیم و من ترکیب انفجارها را عوض کردم. از 19 تا انفجار یکی زد و بقیه هیچکدام نزدند. اصلا تعجب آور بود یا باید همه می زد یا هیچکدام. آقای دژاکام گفت بریم چک کنیم. رفتیم بیرون از این کوره آجرپزی مواد منفجره کاشتیم. منفجر هم شد، مردم آن منطقه می گفتند زمان جنگ نیز اینجا انبار مهمات بوده و هر چه خمپاره و توپ می زدند به این کوره ، عمل نمی کرده. واقعا برای همه ما سوال بود. فردا دوباره آمدیم ، من گفتم: «یا اون روی من را کم می کند یا من روی اون را. مجددا مواد را با ترکیب جدیدی کار کردیم ، 4دوربین هم صحنه را می گرفت و قضیه حساس بود. وقتی کلید را زدم سه ، چهار تا انفجار زد و بقیه دوباره عمل نکرد. کات دادیم و گفتیم فایده ندارد. من مشغول جمع کردن سیمها بودم که دیدم خودش شروع به انفجار کرد.




مریم درستانی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها