در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زمین لرزه شامگاه 21 آبان بهوقوع پیوست و من فردای آن روز در شهرستان سرپل ذهاب که در میان شهرستانهای کرمانشاه، زمان زلزله بیشترین خسارت را داشته حضور پیدا کردم. برخی مصدومان حادثه را به بیمارستان صحرایی که در محل بیمارستان ویران شده شهدای سر پل ذهاب برپا شده بود، منتقل میکردند. آن روز کودکان زیادی را به چشم دیدم که با نگاه نگران، همراه پدر یا مادر مصدوم خود در بیمارستان حاضر شده بودند، اما نگاه یکی از آنها در ذهنم ثبت شد. پدر مریم بهدلیل شدت جراحات ناشی از آواری که در زمان حادثه روی او ریخته بود، در بیمارستان صحرایی جان باخت، اما مریم و مادرش مرگ پدر را باور نداشتند. در نگاه کودک، ترس بخوبی هویدا بود، به شیونهای مادر نگاه میکرد و آرام میگریست.
در روز نخست پس از زمین لرزه 7.3 ریشتری کرمانشاه، کمبود چادر، پتو، آب و مواد غذایی بشدت احساس میشد. زمانی که بعد از پایان ماموریت، کرمانشاه را به مقصد تهران ترک کردم تمام دغدغهام این بود که اگر کودکان شب تا صبح در سرما بمانند یا اینکه غذایی برای خوردن نداشته باشند، چه میشود.
افراد بزرگسال بهتر میتوانند در شرایط سخت زندگی کنند، اما کودکان در این شرایط دوام نمیآورند. به تهران بازگشتم اما بیپاسخ ماندن جواب دغدغههایم، موجب شد بار دیگر عازم کرمانشاه شوم. اینبار، پنج روز از زمینلرزه میگذشت و سیل کمکهای مردم ایران به سمت مردم زلزلهزده روان بود. در شهرستان سرپل ذهاب که تقریبا اکثر جمعیت آن در خیابانها چادر زدهاند، دیگر خبری از کمبود آب و مواد غذایی نبود. شهروندان نوعدوست ایران، حجم قابل توجهی لباس را به این منطقه رسانده بودند و کمبود چادر و پتو نیز کمتر از قبل احساس میشد. بار دیگر به تهران بازگشتم اما اینبار دغدغهای بزرگتر ذهن من را درگیر خود کرده است؛ زندگی در چادر آن هم در شرایطی که هوا در حال سرد شدن است تا چه زمانی قرار است برای مردم زلزلهزده کرمانشاه ادامه داشته باشد؟ کودکان زلزلهزده تا کی باید در خیابانها بمانند و سهم آنها از زندگی چه خواهد بود؟
مرجان علیبیک/ خبرنگار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: