در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سحر یکی از روزها با گروهی از دوستان دل را به دریا زدیم و راهی سفر شدیم. از شرح ماجراهای آن سفر میگذرم که خود نیازمند مجالی دیگر است؛ کمترینش آنکه در آغاز سفر حدود 20 نفر بودیم و در پایان آن، پنجشش نفر. در مسیر بازگشت از کاظمین، هنگام سوار شدن در اتوبوسهای عمومی، دو نفر را دیدیم که برای زیارت راهی کربلا بودند. یکی طلبه جوان کاشانی و دیگری پیرمرد کشاورز اردبیلی.
در طول مسیر و در همکلامی با آنها متوجه شدیم جوان و پیرمرد یک هفته است همراه یکدیگرند، بیآنکه پیش از این یکدیگر را بشناسند. جوان، پیرمرد را هنگام عبور از مرز دیده که نیازمند کمک است و پس از یاریاش تا همین لحظه دیگر نتوانسته او را تنها بگذارد. شگفت آنجا بود که نه پیرمرد میتوانست فارسی صحبت کند و نه جوان ترکی بلد بود. در واقع اصلا حرفهای هم را نمیفهمیدند و چیزی از هم نمیدانستند. اما یک هفته بود که شده بودند مونس هم.
پیرمرد قربانصدقه جوان میرفت و جوان هم او را یکسره تر و خشک میکرد. ازجمله آنکه پیرمرد قصد سفر به نجف را داشت و جوان هم که وسیلهای برای سفر به آن شهر نیافته بود، با پیرمرد به کاظمین آمده بود و دو نفری در اینجا اقامت گزیده بودند. پیرمرد تازه پس از دیدن دو گنبد زیبای کاظمین فهمیده بود به جای حرم امامعلی(ع) در حرم پدر و پسر امام رضا(ع) است. حالا هم دست یکدیگر را گرفته بودند تا با هم بیایند کربلا.
محمدرضا وحیدزاده
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: