روایت ایرانی

حسرت در روستای جذامی‌ها

هرساله گروه عکس بنیاد فرهنگی روایت فتح که پیش از این با نام انجمن عکاسان انقلاب و دفاع مقدس شناخته می‌شد،‌ سفری جهادی برای عکاسان خبری و هنری را تدارک می‌بیند تا با حضور در مناطق مختلف کشور علاوه بر بازنمایی محرومیت در این مناطق ظرفیت‌های آن را نیز به تصویر بکشند. در آستانه‌ پاییز 96 این گروه همراه 32 نفر از عکاسان به خراسان شمالی سفر کرد تا از ظرفیت‌ها و محرومیت‌های این منطقه عکاسی کنند. این روایت، حاشیه‌ای است بر آن سفر و برخی روستاهایی که پشت سر گذاشتیم.
کد خبر: ۱۰۸۲۹۷۴

«به به‌کده رضوی خوش آمدید» تابلو را که دیدم هول برم داشت. قرار است با آدم‌هایی بدون بینی یا چشم روبه‌رو شوم؟ ساعت حدود 4 بود و یک نفر هم در تمام روستا دیده نمی‌شد. ما در شهر ارواحیم ؟ تنها جمله‌ای که به زبانم می‌آمد اگر کسی می‌پرسید دیگه چه خبر؟ آیا جذامی‌ها را در مکان‌هایی خاص نگهداری می‌کنند؟ به سمت تپه رفتیم که یک موتوری از دور دست می‌آمد با هزاران چراغ و اشاره، ایستاد. از او درباره‌ جذامی‌ها پرسیدیم.

ـ جذامی‌ها پدربزرگ‌های ما بودند که الان دیگه نیستند.

ـ جذامی‌ها در شهر بودند؟

ـ آنها جذامی‌های بهبود یافته بودند و با زن و بچه‌هاشون تو شهر زندگی می‌کردند.

یوسف که انگار سوال‌هایش ته کشیده بود، ناگهان پرسید:

ـ اینجا جای تفریحی داره؟

ـ کاخ شاه!

روستا پیشینه‌ای عجیب داشت. سینما، حمام‌های مجهز و پیشرفته، مدرسه در تمامی سطوح،‌ باغ‌ها و مزارع پرمحصول، بلوک‌بندی‌های حرفه‌ای، درمانگاه با پزشکان فرانسوی و... همه و همه تنها برای روستای جذامیان آن هم در دهه 40؟ برایم عجیب بود آن هم وقتی که همه‌ اهالی می‌گفتند این امکانات درحالی برای جذامیان در نظر گرفته شده بود که شهر ـ و نه روستا‌ ـ های اطراف در آن زمان تا زانو زیر گل زندگی می‌کردند. جذامیان از مردم عادی بهره‌مندتر بودند و این سوال ذهنم را به دنبال پاسخ خود می‌کشاند. دیگر بیش از آن‌که علت تعطیلی و مخروبه شدن این اماکن برایم سوال باشد، وفور این امکانات در دهه 40 که در تهران هم بسختی یافت می‌شد برایم سوال‌برانگیز بود. چه شده است چنین منطقه‌‌ای که به سند گزارش‌های معتبر بهترین منطقه‌ میوه‌خیز در شمال شرق کشور است به جذامیانی که روزی بنا بوده در دریا ریخته شوند اختصاص پیدا کرده و از قضا کاخ و شکارگاه شاه معدوم نیز حوالی همین روستا قرار گرفته است؟

با این حال آن امکانات دیگر نیست و رنگ باخته و جایش را گلایه گرفته است. درددل‌ها کم نبود. سیر رو به افول این روستا آن‌چنان بود که هر سال یک بخش از این روستا مخروبه‌ می‌شد.

سه مرد و یک زن دور هم بیرون منزلی نشسته بودند. با آنها دست دادیم و یوسف قانعشان کرد بیایند و جلوی مخروبه‌ها عکس بگیرند. ناگهان زنی چهارشانه از راه رسید و همه را دستور به عکس نینداختن داد. زورگو بود و خشن، تا جایی که مردها نیز بعد از کلام او رو به ما سری به نشانه‌ «می‌بینی که» تکان دادند.

چاره‌ای نبود. عبور کردیم و بعد از گذشتن از حمام و سینمای متروکه و پارک و خانه بهداشت به میدان اصلی روستا بازگشتیم. بار دیگر یک جذامی نجات پیدا کرده از دهه 40 را دیدیم. این بار یوسف هنر بیشتری برای قانع کردنش به خرج داد و من با جرات بیشتری به او دست دادم، به او دست دادم و هنوز ‌دستانم می‌لرزد و جلز و ولز می‌کند. خواستم بنویسم این جلز و ولز، سهم آنها از داغی است که بر دلم گذاشته‌اند. اما نشد بنویسم از داغ نداری در همین نزدیکی‌ها. انسان‌هایی که باور نمی‌کنم شب‌ها چنین سر بر زمین بگذارند و صبح‌ها چنان سر از بالش سخت و سفت‌شان بردارند. به سینمایی بنگرند که تعطیل شده. دبیرستان،‌ راهنمایی و ابتدایی که دیگر نیست. خانه بهداشت نیمه‌کاره حمام متروک تک مغازه‌ای برای احتیاجات روزمره. و این صحنه‌ها یا دلت را ذوب خواهد کرد یا سنگ را.

محسن شهمیرزادی

عکاس

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها