نگاه ویژه

هنوز درهای آسمان باز است

ذهن چالش‌کننده ما (که مدام ما را به احتیاط و محاسبه وامی‌دارد و موجب می‌شود به بسیاری از دعوت‌های خوب و زیبای زندگی و هستی خود «نه» بگوییم)، در مواجهه با بسیاری از امور، در زندگی شخصی یا اجتماعی، بر «ممکن» یا «ناممکن» بودن آن تمرکز می‌کند و اغلب ما را در جهت «ناممکن بودن آن امر» سوق می‌دهد. متاسفانه، در بسیاری از ما، رانه و سائق حرکت و جوشش، بسیار ضعیف یا حتی از کار افتاده است. ما (نمی‌گویم اسیر) دست آموخته عادت‌های زندگی تخت خود شده‌ایم. چالش و ریسک، ما را می‌رماند و «مشکل» در کوچک‌ترین حد و اندازه‌اش، به یک «مصیبت» بدل می‌شود.
کد خبر: ۱۰۲۳۸۲۶

اخیرا ویدئویی دیدم از دختری که به طور مادرزادی، دو دست نداشت. طبعا و طبق انتظار، این بچه درست از لحظه تولد، در خیابان رها شده بود. (این ترفند و راهکاری است که ذهن آسان طلب پیش روی ما می‌گذارد.) اما همین نوزاد بی‌دست را، زنی برداشته و بزرگش کرده است. حالا این نوزاد بی‌دست، بزرگ شده، و با پاهایش پیانو می‌نوازد. برای بسیاری از ما، آموختن انجام کاری، گاهی به یک معضل تبدیل می‌شود؛ معضلی که اگر جهان، همه امکاناتش را هم فراهم کند، می‌گوییم: «نه، نمی‌توانم». می‌گویید خوب شرط استعداد هم لازم است. اما بیایید با هم رو راست باشیم و این کلاه‌های نداشته‌مان را قاضی کنیم؛ کدامیک از ما در طول تحصیل در دبستان یا دبیرستان و دانشگاه، استعدادیابی شده‌ایم؟ همه ما اغلب براساس یک الگوی مشترک و فراگیر هر درسی را که در مدرسه گفته و تکلیف شده، به هزار زحمت و فشار معلمان، والدین و در نهایت خودمان، خوانده‌ایم و از سر گذرانده‌ایم. گاهی اعتراض کرده ایم که این را، یا آن را دوست نداریم ؛ ولی عملا کسی توجه نکرده است.

در «امر» آموزش و پرورش ما اغلب با «غیرممکن‌ها» دست به گریبان می‌شویم. اینجا منظور من از غیرممکن آن امری است که اگر به اختیار خودمان بود، هرگز انتخابش نمی‌کردیم، چون نه به آن گرایش داشتیم و نه دوستش داشتیم؛ چرا که بیدارکننده هیچ رانه و سائقی در ما نبوده و نیست. اما ما از معبر این غیرممکن‌هایی که ذهن و جامعه بر ما تحمیل کرده و طبیعی جلوه داده‌اند، عبور کرده و به آدم‌های تقریبا دست‌آموز و بی‌انگیزه امروز بدل شده‌ایم. صبح‌های زود، به مکان‌هایی می‌رویم که اغلب دوست شان نداریم. با آدم‌هایی معاشرت می‌کنیم که علاقه‌ای به هم صحبتی با آنها نداریم اما می‌گویند یا برداشت ذهنی‌مان این است که برای مان مفیدند. «سود و فایده» انگاری مادی، ما را بدل به همان کودک بی‌دستی کرده است که در خیابان رهایش کرده‌اند و البته تقریبا آن‌قدر خوش شانس نبوده ایم که کسی بیاید، ما را بردارد و در تربیت و ساختن ما، به آن شکلی که واقعا هستیم، تلاش کند. همان‌طور گوشه خیابان مانده‌ایم. با دو دستی که نداریم و با تقدیری که پذیرفته ایم. پذیرفته ایم زیرا اهل جدال و «مبارزه» نبوده‌ایم.

آن که دست دراز می‌کند و نوزادی ناقص الخلقه را از گوشه خیابان برمی‌دارد و او را به اعجوبه‌ای تبدیل می‌کند، «دست آسمان» است. آسمانی که شاید مدت‌هاست برایش سربلند نکرده و در عمق آن خیره نشده‌ایم. این آسمان، آسمان آلوده‌ای که برای شهرهای‌مان ساخته‌ایم نیست. آسمانی است که در درون ماست و درها و معبرهای بسیاری دارد که همواره، به روی همه باز است. گاهی فقط باید یک لحظه درنگ کرد و به سکوت درون خود گوش داد.

آذر فخری

جام جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها