وقتی گوشیاش را بررسی کردم، متوجه شدم او به من خیانت کرده و با زنی در ارتباط است و میخواهد سرم هوو بیاورد و زندگی من، دو دختر و تنها پسرمان را به تباهی بکشاند. با بیپولی، بیکاری و خوب و بدش ساخته بودم اما او داشت با این خیانتش از پشت خنجر میزد. دعوای میان من و همسرم تمامی نداشت. دیگر از این وضع خسته شده بودم. چند بار خواستم جدا شوم که طلاقم نداد. به ناچار مجبور شدم به خاطر آینده بچههایم و زندگیام با شوهرم بسازم. میترسیدم و نمیخواستم اگر شوهرم هوو بیاورد بچهها زیر دست او باشند و بلایی سر او بیاید. روز جمعه ابتدا با شوهرم درگیر شدم. او خوابیده بود و بلند نمیشد. شروع کردم به جرو بحث. او که از خواب بیدار شد کمی به من بد و بیراه گفت و بعد مشاجرهمان بالا گرفت. بچهها گریه میکردند و میخواستند دیگر دعوا نکنیم. انگار گوشم هیچ صدایی را نمیشنید. چاقوی آشپزخانه را برداشتم و به سمت شوهرم رفتم. گفتم حالا که میخواهی به من خیانت کنی و سرم هوو بیاوری باید بمیری. خشم تمام وجودم را فراگرفته بود. با چاقوی آشپزخانه ضربههای متعددی برتنش وارد کردم. بعد پتورا روی جسد اوانداختم. بچهها شاهد مرگ پدرشان بودند و گریه میکردند. بعد ازآن تصمیم گرفتم بچهها را هم بکشم و بعد به زندگی خودم نیز پایان دهم. با چاقو به جان آنها افتادم. نمیفهمیدم چه میکنم و فقط میخواستم جانشان را بگیرم. هر ضربهای که بر پیکر بچهها وارد میکردم صدای ناله و گریهشان بالا میگرفت. هر ضربهای که برپیکر آنها وارد میکردم به جان خودم نیز آتش میافتاد اما نمیتوانستم دست از تصمیمی که گرفته بودم، بردارم. گمان میکردم دختر نوجوانم هم در این سوءقصد جانش را ازدست میدهد که او زنده ماند. خواستم بعد از جنایت خانوادگی خودم را از پنجره خانهمان به پایین بیندازم که همسایهها با دیدن من، فریاد زدند خودت را نینداز. دست و پایت میشکند. با شنیدن این حرفها ترسیدم و کمی عقبترآمدم. دیگر نمیخواستم زنده بمانم. بعد چاقو را برداشتم وضربههایی بر بدن خود زدم و دیگر چیزی نفهمیدم. وقتی چشمانم را گشودم روی تخت بیمارستان بودم. فقط گریه میکردم. من زنده مانده بودم. دختر نوجوانم زنده ماند و پسر و دختر کوچولویم و شوهرم مرده بودند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم