«بدو گوشفیل تازه بدم... گوشفیل تازه...» به پسربچه که رسیدم، گفتم: یه دونه خوبشو بده. یه تومنی رو که از من گرفت، نگاهی به سطل پلاستیکیاش انداختم. ظهر تابستان بود و گرمای هوا باعث شده بود گوشفیلهای درون سطل قرمز رنگ شکل اصلیشان را از دست بدهند. شق و رق نبودند دیگر. له شده به نظر میآمدند.