شهرمن گم شده است

روزی که آمدم، ساده بودم. فکر نمی کردم که ساده ام ، اما ساده بودم. با چهره ای که یکدست بود. آرام بودم. ساکت تر از همیشه پای به شهری گذاشتم که مردمش را نمی شناختم؛ اما خودم را خوب شناخته بودم.
کد خبر: ۹۵۶۴۱

شهر احاطه ام کرد. گیج و گنگ بودم. آدمها، خودروها، نشانی هایی که نمی دانستم و مهربانی هایی که به دادم می رسید. لبخندهایی که سادگی ام را به رخم می کشید و گاه نیشخندهایی که غریبگی ام را زیر سوال می برد و تلخ خنده هایی که سادگی ام را به جدال می طلبید.
این شهر چه بود، کجا بود و از کجا آمد؛ چه شد که من از جایی دور آمدم و در کمتر از سالی ، چند سالی ، به عدد تمام آدمهای شهر سادگی ام را گم کردم و شهر میلیون میلیون از تمام خود را در من تکثیر کرد و بهای آن را از من طلبید، سادگی ، صفا، پاکی و یکدست بودنم را.
اینک پس از گذشتن سالیان سال از آمدن به شهری که در و دروازه آن یکی به سوی تجدد باز است ، یکی روبه سنتهای من است ، یکی روبه هیچ است و دیگری سر در گریبان خود دارد به شهری رسیده ام که پی خود می گردم حتی از لابه لای کتابی که همین چند روز پیش خریدم.
احمد بیگدلی که او را هم دست برقضا پشت ویترین کتابفروشی خیابان انقلاب دیدم و نه بیشتر. نشسته بر پشت جلد کتابش. اندکی سایه و نوشته ای که گویا حرفی بود در چند جمله شعر که زبان حال شهری است. اینجا، آنجا و هرجا که شهرهای رنگ و لعابدار در حال تولید مثل اند.و حالا من مانده ام و شهری که گم شده است.
شهری که مرا در خانه های بی مجالش ، در اتاقهای بی صدای خنده اش و در سردرگمی صبح تا شامش محبوس کرده و مدام نهیب می زند که شما اسیر دستهای ساکت و سرد من هستید، من شما را بلعیده ام.
و حالا فکر می کنم که چقدر خوب است این جمله را دوباره بخوانم و بنویسم : «آدمیزاد چه رنجی را تحمل می کند تا بالغ شود. همه تلاشش برای آن است که هوشیارتر بشود و آن گاه که به هوشیاری کامل رسید، آن وقت که به دانایی رسید، رنج بی پایان او آغاز می شود و ناگزیر است انضباطی را بر خود تحمیل کند که دیگران از وجودش مایوس نشوند».
این نقطه ای است از آغاز آنچه در شهری که زندگی می کنیم باید پایبندش باشیم ، زندگی در شهر و تطبیق با آنچه شهر بر شهروندانش تحمیل می کند، نظمی که می گوید فرد بمان ، خودت باش ، همسایه ات را بپا و مراقب خودت باش ، کاری به کار کسی نداشته باش و... تنها بمان ؛ گرچه صبح به صبح که می شود از جایت برخیزی صبحانه ات را خورده یا نخورده ، شتابان به محل کاری بروی که باید برای ماندن در آن با دیگران بگویی و بخندی و بعد فکر کنی که چقدر باید خنده هایت ، تاسف هایت و کاروبارت تابع نظمی باشد که برخاسته از دلت نیست و اینجاست که پرسشی همیشگی ، سخت و ملال آور که از درون ذره ذره شان را می خورد و به سراغ می آید: کاش بچه می ماندیم ، کاش هوشیار نمی شدیم ، کاش شهرمان بزرگ نمی شد.
کاش کودک همسایه بزرگ نمی شد تا تمام دوز و کلک های ما را یاد بگیرد. کاش طبیعت بکرمان تغییر نمی کرد، کاش مهربان می ماندیم ، کاش اگر عاشق می شویم واقعا عاشق شویم ، کاش از این همه دلواپسی برای آینده و حیرت و افسوس از گذشته رها شویم. کاش این فکر لعنتی به سراغمان نمی آمد که آدمها هر روز از هم دورتر می شوند، تنهاتر می شوند، رفاقت ها کم شده است».
و تمام این دلواپسی ها، حسرتها و اندوه ها در درون شهری است که به نظر هر روز بزرگتر می شود...

هراس از آینده در شهرهای رو به رشد
و این چنین است که همه ما، کم یا زیاد از آینده ای که پیش رویمان است هراس داریم و این هراس شامل ترس از تغییراتی است که در زندگی ما و در جامعه رخ می دهد و شاید ما را از آن می ترساند که می بینیم جامعه و تغییرات آن آنچه را از گذشته همراه ما بوده با خود می برد و با چنان سرعتی گذشته ها را از ما دور می کند و چنان سریع به دامنه تغییر در شوونات زندگی اجتماعی ، خانوادگی و فردی گرفتارمان می کند که گاه با خود می گوییم «کاش انسان هیچ گاه به زندگی شهری با مختصات جامعه صنعتی قدم نمی گذاشت».
ما گرچه همزمان با گذشت هر روز و شب از زندگی مان وقتی در پی رتق و فتق امور زندگی هستیم، در زندگی شهری خود به هنجارهای زندگی شهری، امکانات آن ، پول بیشتر و... زندگی راحت تر می اندیشیم، اما همزمان هرگاه حتی به آنچه در این محدوده ها می خواهیم می رسیم ، باز سوالاتی اساسی زندگی ما را احاطه می کند.
آیا شهرنشینی ما را به دور شدن از ویژگی های انسان و اجتماعی شدن اخلاق مدار وادار کرده است ؛ آیا با روند فعلی می توان به زندگی بر پایه رکن اصلی جامعه سنتی یعنی خانواده امیدوار بود؛
براستی در سالهای بعد و دهه های پیش رو، رفتار فرزندان خردسال با ما در چنین جامعه ای و در چنین شهرهایی که از هر سو در معرض آسیب ، تغییر و تحول است ، چگونه خواهد بود؛ اینها و دهها سوال دیگر مجموعه ای از ذهنیت ناشناخته ما را نسبت به شهری که در آن زندگی می کنیم و تاثیری که بر آینده ما دارد، تشکیل می دهد.
بسیاری از شهروندانی که اینک در چرخه زندگی شهری در شهرهای بزرگ مانند تهران وارد شده اند، خود را درگیر مسائلی اساسی می بینند که آنها را میان گذشته عاطفی ، سنتی و البته خانواده و محله محور و حال و آینده در حال رشد و تکاپو و البته ناشناخته و کمی هراس انگیز در نوسان انداخته است.
اعظم بهرامی شهروندی است که به قول خودش آهسته و پیوسته به زندگی اجتماعی و خانوادگی خود ادامه می دهد. او دختر خردسالی دارد که باید هر روز بعد از تعطیلی محل کارش به سراغش برود و او را از مهد به خانه ببرد و بعد به کارهای خانه رسیدگی کند.
او می گوید: «آنقدر گرفتار کار و سختی زندگی روزمره هستیم که کمتر به این مسائل که آینده زندگی شهری ما چه شود فکر می کنیم. اما به هر حال در بسیاری از مواقع که در زندگی با موانع و دشواری هایی برخورد می کنیم ، با خودم می گویم این همه تغییر در زندگی آدمها چه فایده ای داشته جز این که آنها را از هم دورتر کرده و شما بعضی وقتها می بینید که حتی همسایه خود را نمی شناسید و از آن بدتر شرایط طوری است که اگر همسایه ات را نشناسی، راحت تری.»

دنیای تغییرات
حکیمه رحمان نژاد شهروند دیگری است که با دوست و همکارش تقریبا هر روز پس از اتمام کار برای تحویل گرفتن پسر خردسال خود به مهدکودک مراجعه می کند و این وظیفه را بنا به قول خودش بدون کم و کاست انجام می دهد تا پسرش بزرگتر شود و... او هم وقتی با پرسشهایی درباره زندگی شهری و ارتباط گذشته و آینده آدمها در این زندگی مواجه می شود، می گوید: به هرحال تغییر، لازمه زندگی بشری است و انسان به کمک عقل و خرد خود همواره راهی برای پیشرفت پیدا می کند؛ اما هر چقدر به جلو پیش می رود، انگار دلش می خواهد روحش را به گذشته ها برگرداند.
به طوری که خیلی از ما همیشه دلمان می خواهد به دوره ای برگردیم که به خوبی و خوشی در کنار خانواده و فامیل و انبوهی از آدمهایی که اصل و نسبشان را می شناختیم و با روحیاتشان آشنا بودیم زندگی کنیم، نه این که در شهری زندگی کنیم که به قول دوستم حتی بعضی وقت ها نمی توانیم به سایه های روی دیوار هم اطمینان کنیم. و این همان نکته ای است که نه تنها شهروندان که بسیاری از اندیشمندان اجتماعی نیز سرگرم بررسی آن هستند.
پیتر کیویستو، یکی از این اندیشمندان است که در کتابی به نام اندیشه های بنیادی در جامعه شناسی و ابتدای آن آورده است: اگر به پیامهای پی درپی رسانه های همگانی توجه کنید، ممکن است بپندارید که دنیای ما به گونه چشمگیری در حال تغییر است؛ اما پیام آوران فنا و نابودی درباره این که کجا بوده ایم و به کجا می رویم ، پیامی کاملا متفاوت دارند. آنها معمولا نگرشی مثبت ؛ اما خیالی به گذشته و ارزشهای فرضی آن (تعهد نسبت به خانواده ، روح اجتماعی و اخلاق کار) دارند و آینده را تهی از این گونه فضیلت ها می پندارند و شگفت نیست که نسبت به آینده احساسی ناخوشایند دارند.
و این نگاه جامعه شناسانه برگرفته از واقعیت زندگی شهری و اجتماعی بشر در قرن بیست و یکم فرآیندی است که بشر را هراسناک به سوی آینده می کشاند و انسان ایرانی نیز که اینک در مرحله گذشته ، حال و آینده خود پای بر گذشته ، دستی بر حال و نگاهی به آینده دارد، در بیم و امید به سر می برد.
زمانی شهرها کوچک بودند و آدمها بزرگ ، آنچنان بزرگ که بزرگواری پیشه ای بود رونق دار و شهرها سکونتگاه هایی بودند پر از آدمهایی که بیش از آن که جلوی خود را ببینند اطرافشان را می دیدند مسیر یکی بود و گویا آنها نگران فردای خود بود.
حالا خیلی ها نگرانند که فردا چه می شود و شهر با آنها چه می کند. تقصیر ماست یا شهرهایی که با دست خود ساخته ایم.

صولت فروتن
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها