گفت‌وگو با معاون گردان تخریب لشکر 32 انصارالحسین:

تذکر آقا باعث شد خاطراتم را بگویم

مرتضی نادرمحمدی، معاون گردان تخریب لشکر 32 انصارالحسین است. کسی که چهار بار در جریان 78 ماه حضور در جبهه تیر خورد. او هیچ وقت خاطراتش را مکتوب نکرد، تا آن‌که بعد از تاکید مقام معظم رهبری تصمیم گرفت خاطراتش را کتاب کند. نگارش خاطرات نادر محمدی را نویسنده سرشناس دفاع مقدس حمید حسام به عهده گرفت و این کتاب با عنوان «رد پا برهنه‌ها» اکنون منتشر شده است. نادر محمدی برای این کتاب یکی از همرزمانش را هم که تصور می‌کرده شهید شده، زنده پیدا می‌کند. درباره این کتاب و خاطرات نادر محمدی پای صحبت‌های این رزمنده تخریب‌چی می‌نشینیم. مشروح این گفت‌وگو را در زیر بخوانید.
کد خبر: ۹۴۰۹۲۲

چطور شد که پذیرفتید خاطراتتان در قالب کتاب منتشر شود؟ چون نویسندگان می‌گویند بسیاری از کسانی که در جنگ حضور داشتند سخت می‌پذیرند خاطراتشان ثبت و ضبط شود.

من خودم هم جزو همان بچه‌هایی بودم که برایم سخت بود از خاطراتم بگویم. هرجایی می‌رفتم که می‌گفتند خاطراتت را بگو، حس می‌کردم ریا می‌شود. تا این‌که حضرت آقا تاکید کردند کسانی که در جنگ حضور داشتند، زمانی می‌توانند ادعا کنند جنگ تمام شده که ذهنیات و خاطراتشان را بازگو کنند. بعد از آن مصمم شدم این خاطرات را به نوعی مکتوب کنم. یک بار رفتم باغ بهشت همدان زیارت قبور شهدا. آنجا به خودم تلنگر زدم که الان من این بچه‌ها را می‌شناسم، شاید کسانی که می‌آیند زیارت این قبور، اینها را نشناسند که چه کسانی بودند و چه حماسه‌ای آفریدند. از همانجا تماس گرفتم با فرمانده گردان آقای درویشی در اهواز و گفتم می‌خواهم خاطراتم را بگویم. ایشان استقبال کردند که یک گروه مرکزی راه‌بیندازیم که خاطرات را جمع کنیم. یک هفته نگذشته بود که آقای حسام تماس گرفت. متحیر شدم چطور سریع همه چیز فراهم شد. آن هم نویسنده‌ای مثل آقای حسام. همه اینها لطف الهی بود. این بود که با برنامه‌ریزی و همت بچه‌های گردان در دو سال جلسات متفاوت، خاطرات را جمع‌آوری کردیم. این اولین کتابی است که در آن همه جماعت تخریب (چه شهدا چه زنده‌ها)‌ها به نوعی خاطراتشان آمده است. خاطرات عمدتا مربوط به گردان تخریب لشکر 32 انصارالحسین است.

خودتان هم در جریان تخریب‌ها مجروج شدید؟

بله چند بار. یکی مربوط به برش جاده‌ای بود در جزیره مجنون در خرداد 65 که عراقی‌ها با تیر قناسه مرا زدند. مجروحیت دوم مربوط به عملیات کربلای 5 و باز هم در جریان برش جاده در کانال پرورش ماهی بود که ترکش به سینه‌ام خورد و افتادم. در حال انتقال به برانکارد بودم که باز ترکش خوردم. یک‌بار هم در عملیات بیت‌المقدس2 در ماوت عراق پایم روی مین رفت که پنجه پایم مجروح شد.

چند وقت جبهه بودید؟

78 ماه.

در ادبیات می‌گویند هنوز حماسه جنگ را آن‌طور که باید و شاید ننوشتیم. نظر شما چیست؟

خوب به آن حماسه‌ها پرداخت نشده است. به عنوان کسی که در بطن جنگ بودم، می‌گویم برخی دوستان زحمتی کشیدند اما در توزیع یا نشر کم‌کاری صورت گرفته. کتاب ما از اول تا آخر دلی بود و یک ریال هم پشتیبانی نشدیم. حالا که چاپ شده 37 هزار تومان قیمت گذاشتند شاید خیلی‌ها توان خرید را نداشته باشند.

خودتان کتاب‌هایی را که در زمینه دفاع مقدس منتشر شده، مطالعه می‌کنید؟ کدام‌ها برایتان گیرا بوده است.

بله. کتاب «من زنده‌ام» خانم آباد، «پایی که جا ماند» سیدناصر حسینی‌پور، کتاب شهید برونسی «خاک‌های نرم کوشک» و کتاب آقای حسام به نام «آب هرگز نمی‌میرد».

درباره فرآیند ضبط خاطرات و همکاری با آقای حسام بفرمایید.

محل زندگی‌ام تهران بود و آقای حسام همدان. هر هفته یا یک هفته درمیان مجبور بودم همدان بروم. با توجه به این‌که 30 سال گذشته، لازم بود زودتر بیایم با دوستان صحبت کنم تا با آمادگی داخل جلسه شوم. در این دو سال فرصتی شد که به خاطرات گذشته بروم. باعث شد دوباره آن بچه‌ها را پیدا کنم. جلساتی که هم با خنده و هم گریه همراه بود. یک اتفاق جالب هم این‌که همرزمی داشتیم به نام آقای هاشملو که از بچه‌های کبودرآهنگ بودند. همه فکر می‌کردند شهید شده ولی در همین پیگیری‌ها برای جمع‌آوری خاطرات متوجه شدیم زنده و جانباز 70 درصد هستند.

درباره حس و حال عملیات‌های تخریب برای مخاطبان بگویید.

آن موقع تابلویی جلوی پناهگاه بچه‌های تخریب زده بودند که نوشته بود: به منزلگاه عاشقان شهادت خوش آمدید. بچه‌های تخریب بچه‌های استشهادی بودند. از نظر روحی، اخلاقی و حماسی در حدی بودند که اگر موقعیت جور می‌شد یا فرمانده می‌خواست، خودشان را روی مین می‌انداختند. بچه‌هایی بودند خودساخته و عمدتا دانش‌آموز. به خاطر همین در اردوها بچه‌ها خیلی شوخ بودند. این بچه‌ها که روزها آن‌قدر حماسه می‌آفریدند، شب‌ها برای خودشان گودالی داشتند که می‌رفتند نیایش و حالشان خوش می‌شد. ما باید بین نیروهای خودی و نیروهای دشمن کار می‌کردیم. همین باعث شده بود که به ما دیکته شود هرشب آخرین شب زندگی است. به همین دلیل بچه‌ها در صحبت و رفتار خود مواظبت می‌کردند. جمع باصفایی بودند. یادشان بخیر.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها