در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مادرم خانهدار بود و همه زندگیاش را وقف من و خواهرم کرده بود. خاطرات کودکیام شیرینترین خاطراتم بود. همان خاطراتی که حاضرم به هر قیمتی که شده دوباره تجربهاش کنم.
روزها گذشت و ما بزرگتر شدیم و مشکلاتمان هم بزرگتر، اما زندگی همچنان شیرین بود. اوج خوشیام زمانی بود که نتیجه 12 سال تلاشم را گرفتم و در دانشگاهی که دوست داشتم و در رشته مورد علاقهام قبول شدم. در آن زمان نهتنها من که پدر و مادرم هم روی ابرها سیر میکردند. زمانی که میخواستم خود را در جایی معرفی کنم سینه سپر میکردم و با سر بلند بعد از بردن اسم و فامیلم رشته تحصیلیام را میگفتم.
دوران دانشگاه هم از همه دورانها به نظرم جالبتر میآمد. انگار همه چیز شکل دیگری به خود گرفته بود. دوستانم، آدمها در خیابان، در و دیوار و حتی برخورد دیگران با من.
در همان روزها بود که برای اولین بار سحر را دیدم. زنی که همه دنیا را در وجودش میدیدم. اولین بار در یکی از دورهمیهای دوستانه او را دیدم و از او خوشم آمد. آنقدر که میخواستم با او ازدواج کنم. هر روز با او بیرون میرفتم و از همه چیز برایش تعریف میکردم. همه زندگی و دنیایم شده بود.
او را دوست داشتم اما میترسیدم موضوع ازدواج با سحر را در خانواده مطرح کنم، چرا که او یکبار ازدواج کرده و از همسرش جدا شده بود. یک روز دل را به دریا زدم و به خانوادهام گفتم که او را دوست دارم. آنها با موضوع مخالفتی نکردند تا زمانی که نمیدانستند او یک بار ازدواج کرده است. بعد از اطلاع از این موضوع همه بسیار سرسخت مخالف شدند. مخالفتهای خانواده به جایی رسید که پدرم سر این موضوع با من درگیر شدم، اما ارتباطم با سحر ادامه داشت. همیشه پیش هم بودیم و تا دیروقت در خیابانها شام میخوردیم و قدم میزدیم.
خانوادهام وقتی متوجه شدند هنوز با او در ارتباطم کاری کردند که من و سحر از هم دور بمانیم. سحر بعد ازدواج مرا فراموش کرد. حتی به یاد هم نداشت که کسی مثل من وجود دارد. من هم خوشبختی او را میدیدم و از درون میسوختم. دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود. شده بودم یک جوان بیخیال که فقط در مهمانیها مواد مصرف میکند و مشروب میخورد. روز به روز مصرف مواد را بیشتر کردم و شدم یک معتاد کامل. وسایل خانه را میفروختم تا پول مواد را جور کنم.
پدرم من را از خانه بیرون انداخت و دیگر با خانوادهام هم ارتباط نداشتم. کارتنخواب شدم. با میلهای که خودم درست کرده بودم پولهای صندوقهای صدقات را درمیآوردم و خرج مواد میکردم. یک روز که داشتم همین کار را میکردم پلیس دستگیرم کرد. خیلی سریع از عرش به فرش رسیدم.
حالا مدتی است در زندان به کارهایم فکر میکنم و میدانم که راه را اشتباه رفتهام. از زندان که بیرون بیایم سراغ خانوادهام میروم و از آنها معذرتخواهی میکنم. آنها نمیدانند در زندان هستم و حق میدهم طردم کنند. من جواب محبتهای آنها را با بیآبرویی دادم. زندان با همه سختیهایش باعث شد مواد را ترک کنم و دوباره به زندگی بازگردم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: