آیاتی که مادرم می‌خواند

پدرم که می‌رفت آنقدر کوچک بودم که خداحافظی نکنم، بلد نبودم خداحافظی کنم، فکر می‌کردم باید برای هرکه مادر می‌گوید دست تکان بدهم و این یک بازی بامزه است، بازی ای که حتی امروز هم در ناخودآگاه‌ام از آن می‌ترسم.
کد خبر: ۹۲۴۲۶۰

مادرم پیامبری بود امین که برای من کتابی آورد با آیات محکمی از پدرم و می‌گفت او رفته تا دیواری باشد بین تو و مرگ مادرم می‌گفت پدرت جانش را که آخرین دارایی‌اش بود کف دست اش گرفت تا تو زنده بمانی تا بچه‌های این سرزمین مثل تو زنده بمانند. تا هر کسی هر جایی سیلی خورد به خاطر بیاورد افسانه‌هایی مثل ابراهیم هستند که می‌رسند تا داد بستانند، هستند تا امید نمیرد. مادرم می‌گفت: «پدرت شهید شده است.»

من آن روزها معنی شهید را از روی آیات مادرم فهمیدم. مادری که بعدها آیات دیگری برای من می‌آورد و امروز آنچنان به آن دو (پدر و مادرم) ایمان دارم که حس می‌کنم هیچ جای دنیا نمی‌لنگد. آرامم...

آن روز اما توی شلوغی‌های شهر خودم را دیدم، یکی مرا و یکی مصطفی را بغل گرفته بودند و ما که فکر می‌کردیم این یک بازی بامزه است، برای یک تابوت با پرچم سه رنگ جمهوری اسلامی ایران دست تکان می‌دادیم. من کودکی‌های خودم را این بار پشت تابوت مردی دیدم که آتشنشان بود، مردی که حتی برای «خداحافظی بازی» با بچه‌هایش وقت نداشت.

مردی که جانش را که آخرین دارایی‌اش بود کف دستش گرفت تا کودکی زنده بماند، تا در تمام این خاک هر کس بین شعله‌های آتش گرفتار شد به قهرمان‌هایی افسانه‌ای فکر کند که از بین شعله‌های آتش عبور می‌کنند و آنها را نجات می‌دهند. مردی که جانش را گذاشت تا امید زنده بماند، تا در میان شعله‌ها کسی از ترس نمیرد. من با آیه‌های مادرم فهمیدم: «او شهید شده است.»

او شهید شده است، این را خدایی که مادران را برای هدایت فرزندان می‌فرستد قبول کرده است، هرچند که روی سنگ مزار چیز دیگری بنویسند یا کودکان را از حقوقشان محروم کنند.

قرار است این بچه‌ها وقتی سنگ مزار پدرشان را ببینند توی دلشان بپرسند پدر، ستون کدام سقف مغرور شدی وقتی خودش را به تو مدیون نمی‌داند؟ آن هم درست وقتی که سقف خانه به تو احتیاج داشت!

می‌ترسم! می‌ترسم آنقدر شهید حساب نکردن آنها کوتاهی باشد که فردای قیامت همین سقفی که او یک تنه نگه داشت روی سر همه مان خراب شود، می‌ترسم وقتی پسری که پدرش را برای زنده ماندن امید در دل مردم سرزمینم از دست داده و ما بی‌تفاوت گذشته‌ایم، از نبودها آه بکشد، آهی که خودش آتش باشد و همه‌مان را بسوزاند.

تا آتش‌نشان‌های سرزمینم هستند، از شعله‌های یک کبریت نمی‌ترسم، اما آیا کسی هست که از شعله‌های آه فرزندانشان نترسد؟

محمدمهدی همت

فرزند شهید محمدابراهیم همت

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها