در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این عکس تاریخی
این عکس مربوط به سال 59 و مقر مریوان است. آقای محمدی (ردیف وسط، نفر دوم از سمت چپ)، مسئول روابطعمومی سپاه قرار بود با خانم نوبخت، یکی از پرستاران بیمارستان ازدواج کند. حاج احمد گفت همینجا برایشان یک مراسم عقد میگیریم، درحالیکه هم بحبوحه جنگ بود و هم اصلا امکاناتی برای برگزاری مراسم وجود نداشت. حاجاحمد، یکی از ساختمانهای نیمهکاره ارتش را به شهید سیدرضا دستواره – که در این عکس سمت راست آقای محمدی (داماد) دیده میشود - سپرد تا اتاقی را روزنامه بزنند و موکت کنند که مراسم عقد آنجا برگزار شود. در پسزمینه عکس هم روزنامهها پیداست. جالب اینجاست که در این مراسم، خبری از شیرینی نبود و به جایش خرما خوردیم. اما با وجود شرایط سخت و نبود امکانات، کلی خندیدیم و شوخیهای بامزهای کردیم و جوک گفتیم. به جای بزن و بکوب مرسوم عروسیها، صلوات میفرستادیم. حاجاحمد به شوخی به آقای محمدی گفت آقای محمدی زیاد غره نشو، شاید قرار است فقط همین امشب شاد باشی و فردا یا پس فردا شهید شوی. محمدی با خنده گفت: من از خدا میخواستم عروسی کنم، بعد از آن هر اتفاقی بخواهد بیفتد، اشکالی ندارد. یک ماه بعد آقای محمدی را در تنگه دزلی اورامانات اسیر کردند و او کمی بعد در زندان دوله تو در محدوده پاوه به شهادت رسید.
از میان خاطرات با حاجاحمد
*شب ازدواج شهید محمدی به شوخی به حاج احمد گفتم آقای محمدی نصف شماست که دارد داماد میشود، پس شما کی ازدواج میکنید؟ با خنده به من گفت: برادر یزدانی، فعلا ایشان که نصف من است ازدواج کند، من هم بموقع ازدواج میکنم، شما غصه مرا نخورید. وقتی سوالم را جدیتر پرسیدم، جواب داد: تا وقتی جنگ تمام نشود، ازدواج نمیکنم.
* یادم میآید به دلیل شرایط جنگی و کمبود نیروها در لشکر 28 ارتش به نیروها مرخصی نمیدادند، برای همین این نیروها با خواهش نزد ما میآمدند که کاری بکنید. حاجاحمد هم به فرماندهان آنجا میگفت اجازه بدهید بچهها به مرخصی بروند، اگر نیرو خواستید ما در اختیار شما میگذاریم.
*یک بار هم بنیصدر نمایندهاش را به مریوان فرستاده بود، اما حاجاحمد به ما دستور داد او را بازداشت و زندانی کنیم. هرچقدر ما گفتیم، ممکن است برای ما دردسر ایجاد شود، قبول نکرد و روی دستورش پافشاری کرد. معتقد بود رئیس جمهوری که به ارتش نامه میزند که هیچگونه امکانات نظامی، حتی یک فشنگ در اختیار سپاه قرار ندهید به چه حقی نمایندهاش را اینجا فرستاده است؟ حاجاحمد چنین شخصیتی داشت و همه جوانب کار را درنظر میگرفت.
شباهتها و تفاوتها
بااینکه ایستاده در غبار، فیلمی ارزشمند است و تلاش زیادی برای ساخت آن صورت گرفته، اما حتی با چنین کارهایی هم نمیتوان شخصیت بزرگ حاج احمد متوسلیان را به تصویر کشید. این فیلمی که دیدیم، بهصورت میانبری مقاطعی از زندگی حاجاحمد را روایت کرد، درحالیکه ایشان لحظات درخشان و موثر دیگری هم داشت که میشد به آنها پرداخت. آن سکانس خداحافظی حاجاحمد از رزمندههای کرد در مسجد در واقعیت به این شکل نبود و اینجا حالتی نمایشی تر پیدا کرده بود. ضمن اینکه ما تقریبا همیشه با حاجاحمد بودیم، او هیچ وقت سوار موتورسیکلت نمیشد و همیشه با ماشین جیپ اینطرف و آنطرف میرفت. به همین دلیل این صحنههای فیلم که او را سوار بر موتور نشان میدهد، برایم عجیب است. البته مثلا سکانسهای خانه حاجاحمد را خوب درآورده بودند و وقتی ما هم به خانه ایشان میآمدیم، همین فضا را میدیدیم. واقعا با دیدن این تصاویر همه آن لحظات برایم تداعی شد. به نظرم این فیلم حتی اگر میتوانست نقش حاجاحمد را در عملیات فتح المبین یا بیتالمقدس به تصویر بکشد هم کفایت میکرد یا فیلم میتوانست رشادتهای او را فقط در کردستان روایت کند و دیگر به جنوب نمیرفت. متاسفانه ما نتوانستیم آنطور که باید انقلاب و دفاع مقدس را در فیلمها به مردم و بویژه نسل جوان نشان دهیم و مفاهیم این دو رویداد بزرگ را به آنها منتقل کنیم. بنابراین هرچقدر فیلم و سریال دراینباره ساخته شود کم است، اما ساخت فیلمهایی مثل ایستاده در غبار، گام مثبت و رو به جلویی است و میتواند سهمی در معرفی تلاشها و ایثارگریهای رزمندهها داشته باشد.
انتشار خاطرات
اوایل سال 59 با حاجاحمد در مریوان آشنا شدم. آنموقع هنوز از آوازه او اطلاعی نداشتم، ایشان تازه وارد منطقه شده بود. فقط میدانستم که پیش از این در سردشت، بانه و بوکان همراه شهید کاظمی بود. آن زمان من به عنوان فرمانده محورعملیاتی مریوان فعالیت میکردم و حاج احمد هم به عنوان فرمانده سپاه منطقه بود. هیچ وقت اولین لحظه برخورد و دیدار با او را فراموش نمیکنم، بعد از اینکه نماز مغرب و عشا را خواندم، حاجعلی سالکی آمد و گفت برایمان مهمان آمده است. به دیدن این مهمان رفتم؛ حاجاحمد بود. با هم سلام و احوالپرسی کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و به او خوشامد گفتم. متوجه شدم آمده منطقه را در دست بگیرد و هدایت کند و به سپاه سروسامانی دهد. آمدن حاجاحمد باعث شد گروه پیشمرگان کرد مسلمان شکل بگیرد و به کمک این برادران، روستا به روستا و شهر به شهر منطقه را پاکسازی کنیم. آن زمان عزیزانی مثل شهید چراغی، شهید دستواره و حمید زمانی هم کنار ما بودند.
اولین دیدار
اوایل سال 59 با حاجاحمد در مریوان آشنا شدم. آنموقع هنوز از آوازه او اطلاعی نداشتم، ایشان تازه وارد منطقه شده بود. فقط میدانستم که پیش از این در سردشت، بانه و بوکان همراه شهید کاظمی بود. آن زمان من به عنوان فرمانده محورعملیاتی مریوان فعالیت میکردم و حاج احمد هم به عنوان فرمانده سپاه منطقه بود. هیچ وقت اولین لحظه برخورد و دیدار با او را فراموش نمیکنم، بعد از اینکه نماز مغرب و عشا را خواندم، حاجعلی سالکی آمد و گفت برایمان مهمان آمده است. به دیدن این مهمان رفتم؛ حاجاحمد بود. با هم سلام و احوالپرسی کردیم و همدیگر را در آغوش گرفتیم و به او خوشامد گفتم. متوجه شدم آمده منطقه را در دست بگیرد و هدایت کند و به سپاه سروسامانی دهد. آمدن حاجاحمد باعث شد گروه پیشمرگان کرد مسلمان شکل بگیرد و به کمک این برادران، روستا به روستا و شهر به شهر منطقه را پاکسازی کنیم. آن زمان عزیزانی مثل شهید چراغی، شهید دستواره و حمید زمانی هم کنار ما بودند.
آخرین دیدار
آخرین باری که حاجاحمد را دیدیم، همان لحظهای بود که ایشان همراه دیپلماتهای عزیز کشورمان سوار ماشین شد که از سوریه به بیروت برود، یعنی موقعیتی شبیه همان تصاویر پایانی که در فیلم میبینیم. ابتدا قرار بود من هم همراه ایشان بروم، منتها نظرش عوض شد و گفت تقی رستگارمقدم میآید و شما بمان. من هم اطاعت کردم و در همان اردوگاه زهیر محسن زبدانی سوریه ماندیم. وقتی حاجاحمد داشت میرفت، گفت نگران نباشید زود برمیگردیم و واقعا هیچکس فکر نمیکرد، این خداحافظی آخر ما تا امروز باشد و این رفتن 34 سال طول بکشد. فردای آن روز هم که اسیر شد، بلافاصله ما از طریق بخش فارسی رادیو اسرائیل مطلع شدیم. یادم نمیرود که گوینده اعلام کرد ما دست نظامی پرقدرت ایران را دستگیر کردهایم. به نظرم همان زمان و وقتی موضوع داغ بود، راههایی برای پیگیری وضع این عزیزان وجود داشت، چرا که فالانژیستها (مسیحیان وابسته به رژیم صهیونیستی به رهبری سمیر جعجع) آن زمان گروه خیلی کوچکی بودند که بسیار به پول احتیاج داشتند. جعجع مدعی است که حاجاحمد و همراهانش را شهید کرده، اما دروغ میگوید. چون آنها را به محض ربوده شدن به اسرائیل فروختند و توانستند با این معامله چند نماینده به پارلمان لبنان بفرستند.
کار خوب بازیگر
آقای حجازیفر، بازیگر نقش حاجاحمد خیلی خوب بازی کرد و با آن گریم در بسیاری از لحظات مرا یاد ایشان انداخت. بویژه حرکات دست و حس و حالش، شباهت زیادی به حاجاحمد داشت و سعی کرد تا میتواند خودش را به این شخصیت نزدیک کند که به نظرم بسیار هم موفق عمل کرد.
به امید بازگشت
من فکر میکنم حاجاحمد متوسلیان زنده است، با اینکه برخی برادران میگویند با آن روحیهای که حاجاحمد داشت، حتما شهید شده، اما به نظرم دراین مواقع شرایط فرق میکند، نه به این معنا که بگوییم حاجاحمد کوتاه میآید و به هر کاری تن میدهد بلکه دشمن ما به اهمیت شخصیت بزرگی چون حاج احمد واقف است و چنین نیرویی را بسادگی از بین نمیبرد. امیدوارم خبر احتمال اسارت و زنده بودن حاجاحمد و همراهانش با جدیت بیشتری از سوی مسئولان پیگیری شود تا به امید خدا شاهد برگشت باشکوه فرزندان این سرزمین باشیم. همیشه به حاجاحمد فکر میکنم و هیچگاه تصویرش از جلوی چشمهایم محو نمیشود. حاجاحمد بخشی از وجودم شده، دلم برایش تنگ است و بیصبرانه منتظر آزادی و دیدار دوباره او پس از این همه سال هستم. همیشه سر نماز از خدا میخواهم به من توفیقی دهد تا یک بار دیگر ایشان را ببینم. واقعا وقتی حاجاحمد را ببینم، نمیدانم چه چیزی به او بگویم. وجود ایشان خیلی برای نظام ما ارزشمند است.
علی رستگار
فرهنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: