اعتماد؛ ستون زندگی مشترک

چیزی که دل زن و مرد را در زندگی مشترک قرص و محکم می‌کند، اعتماد شش‌دانگ به همسر است و اعتقاد به این‌که او تکیه‌گاه محکمی در زندگی است و تحت هیچ شرایطی اجازه نمی‌دهد آب در دلش تکان بخورد. اعتماد که باشد، با وجود مشکل هم زن و شوهر بدون درگیری و تنش به راحتی آن را حل می‌کنند. نقطه مقابلش زمانی است که یکی از زوجین یا هر دو به یکدیگر اعتماد ندارند و اینجاست که پایه‌های زندگی مشترک در طوفان مشکلات ریز و درشت به راحتی به لرزش در می‌آید.
کد خبر: ۸۹۶۷۴۷

«بدبختی که مرا به دادگاه کشانده به قدری بزرگ است که نمی‌توانم راحت در مورد آن حرف بزنم. همین‌قدر بگویم که زندگی‌ام دارد از هم می‌پاشد و نمی‌دانم چه کنم. دردم شوهرم است و رفتارهایش. حتی سر سوزنی هم به او اعتماد ندارم. بخصوص با چیزهایی که در روزنامه‌ها و مجلات می‌خوانم یا از دیگران می‌شنوم، حس بی‌اعتمادی‌ام روز به روز نسبت به او شدیدتر می‌شود. 38 سال دارم، ولی قیافه‌ام شده مثل پیرزن‌ها. بس که عذاب کشیدم و این مرد همه چیز را زهرمارم کرد. نفهمیدم زندگی یعنی چه و خوش بودن چه مزه‌ای دارد.» زن جوان یکریز از رفتارهای شوهرش گله می‌کند که زندگی را برایش تبدیل به جهنم کرده است. او به اتاق مشاوره دادگاه آمده و ادامه می دهد: تقصیر خودم است که برای به‌دست آوردن شوهرم با همه چیز جنگیدم و برای ازدواج با او رو در روی پدر و مادرم ایستادم. برای من که زنش هستم، طاقچه بالا می‌گذارد. چون در همه چیز از من بهتر است. از تحصیلات و قد و قیافه بگیرید تا وضعیت خانوادگی و مالی. از بس همه چیز تمام است که خانواده و فامیل که هیچ، حتی دوستانم به زندگی‌ام حسادت می‌کنند. همه طوری با شوهرم برخورد می‌کنند که انگار پادشاه است. از در که وارد می‌شود، همه هول کرده و سعی می‌کنند بیشترین عزت و احترام را به او بگذارند؛ از بس که روی همه اثر مثبت دارد. آن‌قدر خوب است که وقتی افراد ناشناس می‌فهمند زن او هستم، با حرص نگاهم می‌کنند. قشنگ می‌فهمم که مرا در حد و اندازه شوهرم نمی‌دانند. در شغل و روابطش با دیگران به قدری موفق است که همه رویش به عنوان یک آدم مدیر و مدبر حساب باز می‌کنند. ای کاش این‌طور نبود. ای کاش یک شوهر معمولی داشتم، اما به جایش مال خودم بود و نگران روابطش با دیگران یا توجهش به زنان مختلف نبودم. تمام آرزویم این است که شوهرم هوش معمولی داشت، به جایش مال خودم بود. رفتارش طوری است که انگار دارد چیزی را پنهان می‌کند. اگر در حال حرف زدن یکدفعه چیزی از دهانش بپرد، سریع حرفش را می‌خورد و همان لحظه تلاش می‌کند تا ذهنم را با حرف زدن در مورد مسائل مختلف منحرف کند. از کارهایی که می‌کند، سردرنمی‌آورم، بس که زرنگ است. هر چقدر من ساده و زودباور هستم، شوهرم سیاستمدار است و با سیاست کارهایش را انجام می‌دهد. رفتارهایش دوگانه و عجیب است. اگر خوش‌اخلاق باشم، اعتنایی به من نمی‌کند. حالا اگر دعوایمان شود و بخواهم با قهر به خانه مادرم بروم، آن موقع جلوی مرا می‌گیرد. اگر مجبور شود حتی کتکم هم می‌زند تا جلوی رفتنم را بگیرد. با دیدن این رفتارها مشکوک می‌شوم که آیا این رفتارها نشانه دوست داشتنش است؟ بعد از این همه سال زندگی هنوز نفهمیده‌ام این مرد چه حسی به من دارد. از بس رفتارهای عجیب دارد شک کرده‌ام که نکند با زن دیگری رابطه دارد و من نمی‌دانم؟ گاهی اوقات دور از چشم او سر گوشی‌اش می‌روم، اما اسم هیچ زنی را پیدا نمی‌کنم. هرچند اسم هیچ زنی حتی همکارانش هم در گوشی نیست.

چون از اخلاقم خبر دارد و خوب می‌داند اگر بفهمم با زنی ارتباط دارد، چه بلوایی به پا می‌کنم. خسته شدم از این رفتارم. توی گوشی هم چیزی پیدا نکنم، باز به چیزی گیر می‌دهم که جنگ و دعوا را با شوهرم شروع کنم. از اول زندگی تا الان یک ذره هم آرامش نداشتم. اگر خیالم از طرف او راحت بود که مال خودم است، تا این حد اذیتش نمی‌کردم. وقتی در خانه است، مشکلی ندارم، اما همین که بیرون یا به محل کارش می‌رود، دلشوره به جانم چنگ می‌اندازد تا چهار صبح با دوستانش در تلگرام است و مشغول بحث‌های اجتماعی. تا زمانی که با او دعوا نکنم، گریه نکنم هیچ توجهی به من ندارد. همیشه وقتی سرگذشت زن‌هایی را می‌خوانم که شوهرشان به آنها خیانت کرده‌اند، اعصابم به هم می‌ریزد. زندگی‌ام شده بی‌اعتمادی به شوهرم و ترس و وحشتی که به خاطر از دست دادن او دارم. ای کاش این‌قدر همه چیز او خوب نبود. کاش زشت و بدترکیب بود، کاش یک شغل معمولی داشت، کاش خوب حرف نمی‌زد، کاش قدش کوتاه بود.... این زندگی نیست که من دارم. در این ده سال با این‌که با بی‌اعتمادی سپری شده، اما تا حالا دست از پا خطا نکرده که مچش را بگیرم و تکلیفم را با او روشن کنم. زندگی‌ام تبدیل به برزخ شده و در آتشی که با دستان خودم روشن کرده‌ام دارم می‌سوزم.

از یک طرف دوست دارم از او جدا شوم تا برای همیشه از شر این بی‌اعتمادی خلاص شوم، از یک طرف هم خیلی دوستش دارم و وقتی می‌بینم زن‌ها چطور حسرتش را می‌کشند دوست ندارم او را از دست بدهم. زندگی کردن بدون شوهرم برایم غیرممکن است، اما با کارهایش به یک دیوانه تمام عیار تبدیل شده‌ام. یک راه چاره جلوی پایم بگذارید.

لیلا حسین زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها