jamejamonline
ایام عمومی کد خبر: ۸۸۳۰۳ ۲۴ بهمن ۱۳۸۴  |  ۱۹:۳۵

بعد از واقعه عاشورا تعدادی از لشکریان ابن زیاد، سر امام حسین ع را به سمت شام حرکت دادند تا به نزد یزید برده و جایزه بگیرند.


آنان سر را داخل صندوقی گذارده بودند و به هر منزلگاهی که می رسیدند ، سر را بیرون می آوردند و با آن سر مقدس بازی و تفریح می کردند و به شرب خمر می پرداختند سپس آن سر را به نیزه می زدند ، صبح که دوباره راهی می شدند آن را در صندوق می گذاشتند تا این که لشکر ابن زیاد ملعون به کنار دیری رسید که راهبی در آن سکونت داشت . آنان سر را از صندوق بیرون آورده و بر نیزه کردند و دور آن سر مقدس نشستند و به خوشگذرانی پرداختند. نیمه شب راهب صدای کسی را شنید که تسبیح خداوند می کرد ، چون از دیر بیرون آمد دید از صندوقی که در کنار دیوار دیر نهاده اند ، نوری عظیم به جانب آسمان می رود و از آسمان فوج فوج فرشتگان فرود می آمدند و خدمت آن سر سلام می گفتند و آن سر را تکریم می کردند. راهب از مشاهده این احوال تعجب کرد ، سپس به میان لشکر آمد و پرسید بزرگ لشکر شما کیست؛ گفتند: خولی اصبح است . به نزد خولی ملعون آمد و پرسید شما که هستید؛ گفتند از یاران ابن زیاد. گفت درون آن صندوق چیست؛ گفتند سر حسین بن علی بن ابیطالب ع پسر فاطمه س دختر رسول خدا ص . راهب گفت شما بد مردمی هستید اگر مسیح فرزندی داشت ، ما او را به روی چشم جا می دادیم . سپس گفت 10هزار اشرفی پیش من است آن را بگیرید و این سر را بدهید تا صبح نزد من باشد. آنان قبول کردند و سر را به او دادند. راهب آن سر مبارک را با گلاب شست و با مشک و کافور ، خوشبو کرد و بر زانو گذاشت و تا صبح گریست . چون صبح شد به آن سر مقدس عرض کرد یا اباعبدالله بر من سخت است که در کربلا نبودم و جان خود را فدای تو نکردم . یا اباعبدالله هنگامی که جدت را ملاقات می کنی شهادت بده که من کلمه شهادتین را گفتم و در خدمت تو اسلام آوردم سپس راهب سر مقدس را به لشکریان داد و از صومعه بیرون رفت و به کوهستان پناه برد و در آنجا به عبادت مشغول بود تا از دنیا رفت .
ارسال نظر
* نظر:
نام:
ایمیل: