در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
وجهتمایز این سفرنامه با دیگر سفرنامههای مشابه سیاحان ایرانی و خارجی دوره خود این است که شاه ایران بیشتر در وصف زیبایی طبیعت و لذاید شکار و شرح احوال شخصی خود قلم زده تا احوالات سیاسی و اجتماعی شهرها و کشورها، اما باز هم میتوان در این سفرنامه نام آبادیها، وضعیت راه شاهعباسی و راه هزارچم، شرح آثار تاریخی چون بناهای عصر صفوی اشرف (بهشهر امروزی) و معرفی علما و صاحبمنصبان مازندران در آن عصر را در آن خواند و بیشتر با سبک زندگی این شاه ایرانی آشنا شد:
«روز چهارشنبه هفدهم شهر ذیالقعده الحرام سنه 1282 پانزدهم بارس ئیل یعنی 15 روز از عید نوروز گذشته است، به عزم حرکت به طرف مازندران و ساری، اشرف و...، در طهران صبح از خواب برخاستم. توپ سواری انداختند. رفتم حمام رخت پوشیدم. رفتم دیوانخانه، ملکمنصورمیرزا که از آذربایجان احضار شده بود تازه رسیده درب باغ ایستاده بود. صحبت شد هوا قدری ابر بود سوار شدیم سپهسالار و همه امرا و اعیان بودند. صحبتکنان سوار اسب کهر احمدخانی شده رفتیم با تشریفات معینه مفصله در آخر کوچه نگارستان، توپخانه و افواج ایستاده بودند یکی یکی را ملاحظه کرده، گذشتم در آخر فوج کلهر که تازه از کرمانشاهان به سرتیپی محمدحسنخان کلهر آمده بود دیده شد بسیار خوب فوجی بود جوانهایی بودند که در هیچ جا دیده نشده بود.
نایبالسلطنه مرخص شده رفت قصر قاجار. من و سپهسالار و مستوفیالممالک صحبتکنان رفتیم. در بین راه من سوار کالسکه شده راندم در سردر بزرگ آخری باغ ناهار خوردیم. سپهسالار فرهاد میرزا، نصرهالدوله، حاجی سیفالدوله میرزا رفته همه عمارات بالا و... را تماشا کردند آقاعلی پیشخدمت و محمدعلیخان پیشخدمت هم بودند اسدالله خان پیشخدمت هم آمد، آقا ابراهیم آبدار و... هم آمده بودند.
باقر شکارچی یک قوچ چهارساله در بالا زده بود آورد سر قنات ما هم رفتیم سر قنات در آفتابگردان چای خوردیم نماز کردیم. عمارت جدید اندرونی تمام شده بود بسیار بسیار خوب ساختهاند خیلی دلچسب بود. شکوفه زردآلو تازه درآمده بود، بنفشه بالمره آخرش بود مگر در سایه دیوار که باقی بود. پروزل باغبان فرانسوی درختهای مرکبات و گلها را تازه از گرمخانه بیرون آورده در باغ میگذاشت. شکوفه درخت مروارید هنوز هیچ بیرون نیامده بود سنبل و نرگس وسط بود، هنوز تمام نشده بود. بنفشههای الوان فرنگی ابتدای کارشان بود، برگ بید مجنون سبز شده بود. برگ تبریزی، چنار و انار سبزی نداشت، گل زرد تازه برگ کرده بود، چیکلک تازه سبز شده بود. بعضی بیدها را سرما زرد کرده بود، کوه سیایه قرق پر از برف است، کوه البرز هم پربرف است، کوه بالای سوهانک و کوه ورچین هم پربرف است. اهالی حرم خانه از شاهزادگان و کنیزان خاصه و... کلا آمده بودند.
ملتزمین رکابم
از شاهزادگان ملکمنصور میرزا، تیمور میرزا، نورالله پسر میرزانایب ناظر، محمدحسن میرزا نایب امیرآخور، و از امرا و...، حاجی علیخان اعتمادالسلطنه، میرزاهدایت مستوفی، میرزاغفارخان صدیقالملک، مصطفیخان امیرتومان، سلیمانخان افشار صاحباختیار، میرزامصطفی وکیل لشکر، علیقلیخان آجودانباشی، رحمتاللهخان ساری اصلان و از عمله خلوت یحییخان معتمدالملک، علیرضاخان عضدالملک، عبدالعلیخان ادیبالملک، آقاعلی امینحضور، محمدتقیخان افشار، حاجی میرزاعلی مشکوهالسلطنه، میرزا علینقی حیکمالممالک، میرزا علیخان منشی حضور، محمدعلیخان امینالسلطنه، آقارضا عکاسباشی، محقق موچولخان، حسینخان پسر سهرابخان، رحیمخان پسر بهارالملک، مجیدخان ولد حاجبالدوله، میرزا مهدی خوئی، محمدابراهیمخان محلاتی، اسکندر میرزا، آقاابراهیم امینالسلطان و از فراشخلوت و...، سقاباشی، قهوهچیباشی، حاجی علیتقی، آقارضا دهباشی، آقامحمدتقی آبدار، آقایوسف نایب سرایدارباشی، آقا حسن نایب قهوهخانه، حاجیحیدر خاصهتراش و شاگردان، غلامعلیخان آقایعقوب و از تفنگداران آقا کشیخان، قهرمانخان، ابوالقاسمخان، حاجی فرج کجوری، ولیخان تنکابنی، دیگر تفنگداران و از خوانین میرشکار و اتباع ابوالحسنخان، محمدرحیمخان زند، کاظمخان، کلب حسینخان امیننظام، جلیلخان اصانلو، موسیخان وصاف، حسینخان ولد حاجبالدوله، ابراهیمبیک نایب اصطبل، حسینقلیخان شاطرباشی، علیخان پسر شاطرباشی، محمد علیخان صاحبجمع و از غلامبچگان و خواجهسرایان، مهدی قلیخان، غلامبچهباشی و سایر، آغاسلیمان، آغاعنبر، حاجی فیروز، حاجی بلال، حاجی علی، آغا مهراب، آغا علی و از افواج فوج خوئی که قراول سراپرده است.
همه جا باران خوردم
روز پنجشنبه هجدهم صبح از خواب برخاسته، آمدم بیرون. میرشکار رفته بود شکار پیدا کند، اما هوا ابر بود باران هم میآمد، ناهار را در منزل خوردم، کتابچه عرایض متعلقه به دیوانخانه عدلیه و بعضی نوشتجات متفرقه خوانده شد؛ یحییخان، علیرضاخان و... بودند چهار ساعت به غروب مانده سوار شده رفتم طرف چمنها که در دامنه کوههای سمت راه جاجرود دیده میشد، همه جا باران خوردم. تیمورمیرزا، علیرضاخان، محمدعلیخان، حسینخان، آقا یوسف سقاباشی، آقا محمدتقی آبدار بودند. در چمن پیاده شده چای خوردیم، باران شدید میآمد، نماز کرده، سوار شده رو به منزل تاختم در بین راه به درشکه نشسته وقت غروب وارد دوشانتپه شدیم دیگر باران نمیبارید، هوا بسیار خوب بود، رفتم اندرون شب شام خورده آمدم بیرون حاجبالدوله تازه از شهر آمده بود معیرالممالک، علیرضاخان، محمدعلیخان و... بودند، قدری صحبت کرده رفتیم اندرون.
قوچها رفته بودند
روز جمعه نوزدهم صبح رفتم حمام، بعد آمدم بیرون، هوا ابر بود، باد هم میآمد، ناهار را منزل خوردم بعد به درشکه کوچک نشسته به سمت شکارگاه راندیم. حاجبالدوله عرایض سپهسالار را با نوشتجات سیستان که تازه رسیده بود، آورده خودش رفت مجیدآباد. نورمحمد شکارچی از طرف میرشکار آمده بود که قوچی در نی دره کوچک است سوارها را در سر تپه گذاشته ما با چند نفری رفتیم رسیدیم به میرشکار، ولی هم بود آنجا پیاده شده رفتم مارق، قوچها در رفته بودند، چیزی نبود در این بین ابر شد هوا تیره و تار گردیده باران شدید میآمد مراجعت به منزل نمودم، رفتم در سر در پایین باغ قدری استراحت شد چای خورده بعد رفتم عمارات بالا باران باز میآمد شام را بیرون خوردم، رفتم اندرون باران باز قطع نشده، خوابیدم از صحرا صدای سیل میآمد.
خرگوش جابهجا خوابید
روز پنجشنبه بیستوپنجم، یک ساعت از دسته گذشته برخاستم، پیرمردی پلوری که چند ماه قبل وقتیکه به فیروزکوه میرفتیم احوالات او را نوشته بودم آمده است. بسیار تعجب کردم که از پلور تا اینجا با هوای سرد چه قسم آمده است. او را احضار کردم همان کلاه و کپنک و قبای ده ماه پیش از این را در تن داشت انعامی به او دادم. این پیرمرد 120 سال دارد. بعد سوار اسب کهر شجاعالملکی شده با میرزا نظرعلی حکیمباشی و اشخاص معینه دیروزی صحبتکنان رفتیم. سلیمانخان که دیروز به تمسیان به جهت شکار کبک رفته بود میگفت کبک ندیدم، اما در میان باغات یک گله مادهخوک دیدم. در صحرا بوته مثل برگ پیاز سنبل روئیده است. اعتمادالسلطنه میگفت گل سریش است، اما گل نداشت بعد از این باید بیرون بیاید اگر این بوتهها گل بدهد معرکه خواهد کرد کل صحرا از این گل خواهد شد.
صحرا امروز صاف و قشنگ است بوته دارد سوارخ ندارد و برای اسب دواندن خیلی خوب است. قدری که راه رفتیم به ناهار افتادیم. ملکمنصور میرزا و تیمور میرزا و دیگر پیشخدمتها بودند. حکیم طولوزون روزنامه خواند هوا بسیار خوب بود بعد از ناهار به درشکه نشسته قدری رفته باز سوار اسب شدیم. ده آب سرد در پایین جلگه پیدا بود. درهای است که دهات زیاد در میان آن دره است. والی ایوان کیف آن دره ممتد است. دهات گیلان، رادان، ساران، احمدآباد و... در آن دره واقعند. باز به درشکه نشسته قدری رفتیم دو باقرقرا آمده روبهرو نشست. اسب خواستیم. اسب سفید تیمور میرزایی را آوردند سوار شده تفنگ فرانسه که از ته پر میشود دست گرفته راندم. همه تیپ و... به تماشا ایستاده بودند باقرقراها بد برخاستند تفنگ نینداختم منتظر بودم که باز برگردند. از پایین صحرا طرف دست راست خرگوشی درآمد قهرمانخان تفنگدار و اتباع میرشکار و دیگران چند اسب دوانده و از نزدیک تفنگ انداخته نزدند. خرگوش آمد طرف بالا ما اسب انداختیم و پرزور دواندیم تا به خرگوش رسیدیم در قیقاجبا لوله اول سر تاخت زدم جابهجا خوابید. بسیار خوب زدم به طریقی که مردم تعجب کردند. عینک از چشمم افتاد، گم شد بعد به درشکه نشسته قدریکه رفتیم زمین سنگلاخ شد حرکت درشکه به صعوبت بود.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: