من هم برای گذراندن وقت با اینترنت کار میکردم. آن هنگام هنوز وبلاگنویسی مثل حالا اینقدر همهگیر نشده بود و تعداد وبلاگها خیلی کم بود. من هم بیشتر وقتم را با خواندن وبلاگهای ادبی میگذراندم. تا اینکه یک روز یکی از دوستان قدیمی انجمن ادبی دانشکده لینک وبلاگش را برایم فرستاد. من هم وبلاگش را خواندم و از آنجا که مطلب خواندنی زیادی نداشت طبق عادت سراغ لینکهای کنار صفحهاش رفتم. یکی از آنها را باز کردم... یک صفحه آبی رنگ باز شد... وقتی شروع به خواندن کردم، آنقدر مطالبش مرا جذب کرد که تمام آرشیو آن را خواندم. بعد از آن بدون آنکه بدانم نویسنده این مطالب چه کسی است، برایش ایمیل زدم و گفتم که از نوشتههایش چقدر لذت بردهام. فردای آن روز جواب داد و تشکر کرد و من هم در جواب دوباره آدرس وبلاگ خودم را به او دادم.
به این ترتیب رابطه ایمیلی ما ادامه پیدا کرد و شعرهای همدیگر را نقد میکردیم و نظرمان را نسبت به نوشتههای همدیگر میگفتیم. تنها اطلاعاتی که از هم داشتیم رشتههای تحصیلیمان بود و اینکه من تهران هستم و او شمال.
تا اینکه یک بار که هردو آنلاین بودیم برای اولین بار شروع به چت کردیم. باز هم در مورد شعر و فلان شاعر و فلان انجمن ادبی و ....
گاهی هفتهای یکی دوبار با هم چت میکردیم و از این طریق همدیگر را بیشتر میشناختیم و نوشتههای جدید همدیگر را در وبلاگهایمان میخواندیم. در این مدت نه عکس همدیگر را دیده و نه حتی تلفنی با هم حرف زده بودیم.
حدود سه چهار ماه به این ترتیب گذشت تا نزدیک عید من برایش نوشتم که قصد داریم به شمال بیاییم. او در جواب من شماره تلفنش را برایم فرستاد و گفت شمال که آمدی به من زنگ بزن تا همدیگر را ببینیم.
چند روزی گذشت تا ما به شمال رفتیم. در تمام این مدت که با او ارتباط داشتم، مادرم هم با اشعار او آشنا شده بود. چون من هرچه شعر خوب در وبلاگش پیدا میکردم برای مادرم که خودش هم شاعر است میخواندم. بنابراین مادرم بدون این که بداند او کیست از طریق شعرهایش کمی با او آشنا بود.
من که نمیدانستم چگونه باید با وجود پدر و برادرم با او در شهری غریب قرار بگذارم، موضوع را به مادرم گفتم. مادرم که گمان میکرد موضوع فقط یک دیدار شاعرانه است قبول کرد. من هم برای اولین بار به او زنگ زدم، خودش گوشی را برداشت. گفتم، الان ما شمال هستیم. او گفت برنامهها و شیفت بیمارستان را جور میکنم و فردا میآیم. اما وقتی فهمیدم فاصله محل اقامت او تا محل اقامت ما در شمال پنج، شش ساعت است با خودم گفتم بعید است بیاید. آن هم در عید با این شلوغی جادهها!
شماره تلفن همراهم را دادم که اگر آمد بتوانیم همدیگر را پیدا کنیم.
فردا شد و دل توی دلم نبود که اگر بیاید من کجا و چطور دور از چشم پدر و برادرم با او قرار بگذارم.... زمان گذشت و حدود ساعت 4 بعدازظهر روز چهارم فروردین در حالی که خانوادهام در حال استراحت بودند زنگ زد و گفت رسیده و به خاطر شلوغی راه به جای پنج شش ساعت، 9 ساعت در راه بوده است.
گفتم بگذار ببینم چطور میتوانم برنامه را جور کنم. جایی که ما اقامت داشتیم خارج از شهر بود و من نمیتوانستم این مسیر را تنها بروم. به مادرم گفتم و خلاصه بهسختی پدر و برادرم را به بهانهای راضی کردیم تا با مادرم بروم. در این فاصله سیامک چند بار زنگ زد و به او گفتم که با مادرم میآیم.
سرانجام رسیدیم، درکنار یک پل ایستاده بود. سوار خودروی ما شد، من حواسم به رانندگی بود و او با مادرم در مورد شعر حرف میزد. با هم به کافیشاپ رفتیم و باز هم با یکدیگر در مورد شعر حرف زدیم.بعد از آن، ارتباط من و مادرم با سیامک بیشتر اینترنتی و گاهی هم تلفنی ادامه پیدا کرد، بعضی وقتها که دلم میگرفت، چت میکردیم و حال و هوایم چون عاشقی، دگرگون میشد.
دفعه دوم که همدیگر را دیدیم اردیبهشت، هنگام برگزاری نمایشگاه کتاب بود که به تهران آمده بود و با دوستانم قرارگذاشتیم و همگی به نمایشگاه رفتیم. دیدار کوتاهی بود و حتی فرصت نشد چند کلمهای با هم حرف بزنیم.
و دیدار سوم در یک قرار دستهجمعی اینترنتی در سفرهخانه محلهمان بود که آن هم در جمع دوستان گذشت، بنابراین عمده ارتباطمان از طریق اینترنت بود و کمتر در فضای دیدارهای حضوری با یکدیگر دیدار داشتیم.
یک بار دیگر هم در منزل یکی از دوستان مشترک اینترنتی همدیگر را دیدیم ودفعه بعد در یک شب شعربود که آنجا بیشتر توانستیم با هم صحبت کنیم.
پنج دیدار من با او در مدت چهار ماه شکل گرفت، این مدت برای او کافی بود که مرا بشناسد و تصمیم خودش را بگیرد. یک روز پس از آخرین دیدارمان در شب شعر، از سر کار برمیگشتم و در مترو بودم که زنگ زد، تمام مسیر خانه با او حرف زدم.
همان شب دوباره زنگ زد و گفت که الان باید بروم سر کار و فقط زنگ زدم که چیزی را بگویم که تاکنون بارها به هزار زبان گفتهام و آن چیزی جز با تو بودن و خواستگاری از تو نیست.
مدت یک ماه و نیم هرشب دو سه ساعت با هم تلفنی حرف میزدیم تا من بتوانم او را بهتر بشناسم و تصمیم خودم را بگیرم. در این مدت چون او در شمال و من در تهران ساکن بودم نمیتوانستیم همدیگر را ببینیم و عمده ارتباطمان از طریق تلفن بود.
بار اول تنها به خانهمان آمد و با خانوادهام آشنا شد و موضوع خواستگاری از من را به مادرم گفت، من دیگر سیامک را شناخته بودم و میدانستم در مورد ازدواج هرگز نمیشود صددرصد مطمئن بود و به شناخت رسید جز این که هر دو صادقانه دل به عشق بسپاریم، تنها عشق و نه احساسی خام و زودگذر که البته تشخیص بین این دو با تدبیر ممکن است.
سیامک بار دیگر با خانوادهاش برای خواستگاری رسمی بر اساس رسوم متداول، به خانهمان آمد. خانوادههایمان نیز تفاوت زیادی با هم نداشتند چون پدر و مادر هردویمان فرهنگی بودند و خوشبختانه مسالهای برای بروز اختلاف در بین دوخانواده وجود نداشت. چند روز پس از آن خواستگاری رسمی و یک ماه و نیم بعد از آن شب که سیامک موضوع خواستگاری را به من گفت، من تصمیم خودم را گرفتم و به او پاسخ مثبت دادم زیرا من برای زندگی با او به همان یقینی رسیده بودم که سیامک از مدتها پیش به آن رسیده بود.
به هرحال من بعد از مدتی از کارم استعفا دادم و برای زندگی با سیامک راهی دیار سبز شمال شدم و زندگی با او را پس از برگزاری یک عروسی شاعرانه و شعرخوانی دوستان آغاز کردم.
اوایل همه چیز خوب بود اما بهتدریج رفتار سیامک دچار دگرگونی باور ناپذیری شد و من هرچه بیشتر به درون سیامک راه مییافتم از او بیشتر متنفر میشدم. ابتدا پی بردم که او مدتی است با دختری در یکی از انجمنهای به اصلاح ادبی رابطه دارد و هرچه به او اعتراض میکردم از این گونه رابطههای نامتعارف دست بردارد او بیآن که خمی به ابروی بیاورد در کمال آرامش میگفت که من همین هستم که هستم .
به سختی به زندگی برزخی با سیامک ادامه میدادم و هرچه جلوتر میرفتم میفهمیدم که خود را گول میزنم چون با پی بردن به اعتیاد سیامک فهمیدم باید منتظر روییدن مشکلات دیگری از این قبیل در بستر زندگیمان باشم.
سیامک از مصرف تریاک شروع کرده بود و این اواخر با کراک در چاه بیانتهای حماقتهای خود فرو میرفت.
روزی سیامک گفت برای انجام یک پروژه ساختمانی قصد دارد به خارج از کشور برود و برای همین از من خواست در این مدت به خانه والدینم بروم و من نیز که دیگر بود و نبود او برایم فرقی نمیکرد به تهران آمدم .
مدتی از حضور من در خانه پدر و مادرم گذشت و از سیامک خبری نشد. سرانجام پس از پیگیریهای فراوان فهمیدم با همسر دوم خود که من از وجود چنین همسری بیاطلاع بودم به خارج از کشور رفته است و من ماندم و یک دیوان شعر غم.
هشدار
هر دختر و پسری قبل از ازدواج باید ملاکهایی برای ازدواج داشته باشند تا بتوانند زندگی باثبات و آرامی را تجربه کنند. قانون، دین، عرف و روانشناسان هر کدام ملاکهایی را برای ازدواج بیان میکنند که یکی از این ملاکها از دیدگاه روانشناسی، خودشناسی است. یکی از زوایای مهم خودشناسی، شناخت شخصیت است. شخصیت به مجموعه ویژگیهای فردی گفته میشود که میتوان با شناخت آنها رفتار، عادات و طرز برخورد فرد با دیگران را در شرایط گوناگون پیشبینی کرد. به همین دلیل اگر فرد، در ابتدا شخصیت خود را بهدرستی بشناسد و بعد بر اساس شخصیتش به دنبال فردی بگردد که با وی سازگار است در ازدواجش موفقتر خواهد بود.برای اینکه ازدواجتان پایدار بوده و بتوانید خوشبختی خود را در بستر آن تضمین کنید، بگذارید عقلتان بگوید و دلتان بشنود. صحبت یک عمر زندگی است. بعد از اینکه ملاکهای مهم را در فرد مورد نظر با عقل و منطق بررسی کردید و با مشورت با افراد باتجربه به افکار خود جهت درست و منطقی دادید، سراغ دلتان بروید و از او برای شروع یک رابطه اصولی و بیخطر کمک بگیرید چون فرمایش عقل به تنهایی برای شروع یک زندگی کافی نیست، بنابراین بهتر است بعد از سنجیدن انتخاب خود، فرد مورد علاقهتان را در آخر از فیلتر احساس و قلب خود بگذرانید. عشقهای کورکورانه نزدیکترین راه شکست یک رابطه عاطفی است. افرادی که چشم خود را روی تمام عیبها و نشانههای ملموس خطرساز رابطه میبندند و دلشان را به رویاپردازی و وعدههای خیالی طرف مقابلشان خوش میکنند، باید منتظر عواقب تصمیم خود باشند.
سیدمجتبی میری هزاوه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم