بزن دررو

اعتماد به نفس هوایی

سوانح هوایی همیشه خبرساز بوده چه به خیر بگذرد چه به شر. در صورتی که تصادفات زمینی انگار جاذبه خبری ندارند. انگار نه انگار مثلا یک تریلی چپ کند یا ده تا خودرو به صورت زنجیره‌ای بکوبند به هم. در صورتی که حادثه حادثه است و جان آدمیزاد هم با ارزش. زمین و هوا و دریا ندارد. من به عنوان مسافر پرواز 1095 ماهان که پنجشنبه راهی بندرعباس بود دوست دارم روایت جدیدی بنویسم از آنچه گذشت.
کد خبر: ۸۴۷۱۳۹

ساعت پرواز شش و نیم صبح بود. ساعت پنج صبح از خانه زدم بیرون. خیابان‌ها خلوت بود. ساعت پنج و نیم فرودگاه بودم. کارت پرواز گرفتم و منتظر اعلان. یکی دو نفر از دوستان هم بین مسافران بودند. با هم گپی زدیم و رفتیم که سوار هواپیما شویم. رسیدیم پای پرواز. وای چه طیاره غول‌پیکری. بویینگ 747 ساخت آمریکای جهانخوار. دو طبقه. چه کلاسی. چه سری چه دمی عجب پایی. از پله‌ها رفتیم بالا.

به مهماندار گفتم نمی‌شود من بروم طبقه بالا. نگاهی به شماره صندلی‌ام کرد و گفت نه قربان ردیف 45. رفتم عقب هواپیما. نشستیم و کمربندها را بستیم. پیش خودم گفتم این همه آدم این هواپیمای غول‌پیکر. جل‌الخالق یعنی قرار است این همه بار و وزن و آهن برود در آسمان؟ واقعا دمتان گرم برادران رایت. به بغل دستی‌ام گفتم من در این هواپیماهای بزرگ احساس امنیت می‌کنم. انگار نه انگار...

ساعت نزدیک 7 صبح بود یعنی تا حالا نیم‌ساعت تاخیر. خلبان اعلام کرد علت تاخیر مسافری است که بارش را تحویل داده و معلوم نیست کجاست. خلاصه آرام آرام هواپیما از زمین جدا شد. هنوز درست و درمان اوج نگرفته بود که صدایی شبیه انفجار از سمت راست شنیدم. پیش خودم گفتم هواپیما را زدند. یکی از آقایان مهماندار بلند شد و از شیشه هواپیما بیرون را نگاه کرد. ناگهان رنگش شد عین گچ.

پرسیدم صدای چه بود؟ گفت ظاهرا چرخ‌ها درست جمع نشده. و بدو بدو رفت سمت کابین خلبان برای گزارش ماوقع. هواپیما نمی‌توانست اوج بگیرد. انگار گیج بود و نامتعادل. از مانیتور همه چیز پیدا بود. مزارع گندم. کوه‌ها و از همه مهم‌تر مایل بودن هواپیما به جناح چپ! هیچ کس توضیحی نمی‌داد که چه شده. مهماندارها می‌رفتند و می‌آمدند با رنگ‌های پریده. خلاصه هواپیما چند دور قمری درآسمان چرخید. بغل دستی‌ام می‌گفت دارد بنزینش را خالی می‌کند که بنشیند و یکی می‌گفت اجازه فرود نمی‌دهند. دیگری می‌فرمود نه بابا چیز مهمی نیست با همین ارتفاع قرار است برویم بندرعباس. نفر جلویی هم گفت خدا را شکر چرخ‌ها باز است اگر باز نمی‌شد چه خاکی به سرمان می‌کردیم. خلاصه 45 دقیقه به همین منوال گذشت و صدای خلبان را شنیدیم که ما در حال فرود آمدن در فرودگاه مهرآباد هستیم. مانیتور هواپیما باند را نشان می‌داد و ما نسبت به باند چقدر به سمت چپ کج بودیم . دو دستی سرم را گرفتم و منتظر انفجار و حادثه‌ای خطرناک بودم که به‌شدت هرچه تمام‌تر چرخ‌های هواپیما به زمین خورد و نشستیم بر زمین. مسافران دوربین به دست شدند و مهماندار هم عصبانی که آقا عکس نگیرید. خواهش می‌کنم. خیلی‌ها به هیجان آمدند و به افتخار خلبان دست زدند.... جالب است باز هم چشممان به حساب نیامد و منتظر پرواز جایگزین بودیم. به این می‌گویند شجاعت محض و اعتماد به نفس هوایی.

خلاصه به خیر گذشت. من هم یواشکی عکسی گرفتم و با یادداشتی در اینستاگرام منتشر کردم. یادداشتی که بلافاصله خوراک خبری سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی و نهایتا رسانه ملی شد. جایی گفتم عجیب است من از گونه‌های نادر آدمیزاد هستم که دو بار در ماه متولد می‌شود. یک بار چهارم مهر که تولدم بود و یک بار تولد دوباره‌ام که 23 مهرماه بود!

سعید بیابانکی - جام جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها