انتخاب لحظه ای برای زیستن و مردن

شماره موبایل فرمان آرا را گرفتم و منتظر ماندم . خانمی جواب داد. سلام کردم و پرسیدم که می توانم با آقای فرمان آرا صحبت کنم. خانم خیلی محترمانه جواب داد اشتباه گرفته ام.
کد خبر: ۸۴۲۶۳

به چند دوست روزنامه نگارم سفارش پیدا کردن تلفن دیگری از بهمن فرمان آرا را دادم ؛ اما به جایی نرسیدم. واقعا نمی دانستم سراغش را کجا باید بگیرم ، در همین فکرها بودم که به شماره ناآشنا روی تلفن همراه پاسخ دادم.
بهمن فرمان آرا بود گویا خانم لطف کرده بود و شماره مرا به او داده بود. از این همه توجه و دقت خوشحال شدم و گفتم که فیلم «یک بوس کوچولو» را دیدم و برخلاف انتظار خوشم آمده و در ادامه خواستم تا با هم گفتگویی داشته باشیم درباره تازه ترین اثرش.
البته بهمن فرمان آرا در همان گفتگوی تلفنی چند سوال کرد؛ مثل این که فیلم را دوست داشتم یا نه؛! و یا این که چرا برخلاف انتظارم فیلم خوبی بود و یا مگر انتظار من هنگامی که می خواستم فیلم فرمان آرا را ببینم چه بوده است؛!
و طبعا جوابهایی که من می دادم ، تبدیل به گفتگویی دو طرفه شد و از بهمن فرمان آرا که مرا بسیار یاد هیچکاک می اندازد خواستم هر چه زودتر قرار گفتگو را بگذاریم ، او هم پذیرفت و گفتگوی ما از پاسخ من به سوال فرمان آرا و این که چرا برخلاف انتظارم «یک بوس کوچولو» فیلم خوبی بود، آغاز شد.


دنیایی که شما به عنوان فیلمنامه نویس و کارگردان از زندگی و انتخاب لحظه برای زیستن و البته مرگ تعریف کرده اید و می کنید دنیایی ملموس نبود.
همیشه دیدن فیلمهای شما تا مدتها ذهنم را به سوال های بی جواب مثل شعارزدگی و... مشغول می کرد و با نوعی بدبینی به شخصیت ها در فیلمهایتان نگاه می کردم یا به عبارت بهتر حداقل در دو فیلم قبلی چنین بوده است اما در «یک بوس کوچولو» با توجه به اسم این فیلم چنین نبود و فیلم را برخلاف انتظار و نگاهی که به آثار شما داشتم بسیار پسندیدم.

من خیلی خوشحالم که شما برخلاف انتظارتون فیلم را دوست داشتید؛ از روز اول چه در سناریو و چه خبرهایی که در مورد آن صحبت کردیم در تعریف «یک بوس کوچولو» این جمله را هم بیان کردیم که اگر وجدانت راحت باشد، مرگ مثل یک بوس کوچولو است ، در واقع با این اسم و البته تعریفی که از آن داریم از همان ابتدا می خواستیم کنجکاوی بیننده را جلب کنیم.

داستان «یک بوس کوچولو» مثل رمانی است که انگار داستان را در قالب یک فیلم سینمایی عینا می دیدم تا جایی که اگر چشمم را از روی پلانی برمی داشتم این طور به نظر می رسید که کلمه و یا جمله ای را جا انداخته ایم و جالب تر این که زمانی فیلم تمام شد انگار یک رمان زیبا را خوانده ام و حالا کتاب را بسته ام و کنار گذاشته ام.
تعبیر بسیار زیبایی است وقتی که می گویید زمانی تصاویر فیلم را نگاه می کردید درست مثل این بود که کلمه را می دیدید تا آن را بخوانید.
به گمانم اگر هر کارگردانی توانسته باشد این ارتباط را با تماشاگر خود برقرار کند باید خوشحال باشد. این تعریف بسیار زیبایی است.

«یک بوس کوچولو» از نسلی حرف می زند که هویتش مشخص نیست و به نظر می رسد با خودشان در تضاد هستند. درواقع کاراکتر دو نویسنده «محمدرضا سعدی» و «اسماعیل شبلی» بیانگر تضاد در نسلی است که آنها در این دوران شاخص شده اند؛ نسلی که شاید جوان امروز شناخت درستی از آنها نداشته باشد و جز چند اثری که از آنها خوانده چیز دیگری نداند.
در واقع به نظر می رسد شما در این فیلم کالبدشکافی نسل روشنفکر آدمهایی مثل سعدی و شبلی را در نظر داشته اید، این طور نیست؛

نسل آدمهایی مثل شبلی و سعدی نسل در حال انقراض است که البته به خاطر سن و سال بالای آنها خیلی عجیب نیست که یکی پس از دیگری بمیرند. موضوعی که باعث شد من «یک بوس کوچولو» را براساس آدمهایی در این سن و سال بسازم این بود که متاسفانه هیچ یک از آنها در فضای موجود جایگزین مناسب ندارند و یا حداقل من ندیدم.
و اگر نگاهی به سال 84از آغاز تا به حال داشته باشیم متوجه خواهیم شد که ما بسیاری از فعالان عرصه فرهنگ و ادبیات را از دست داده ایم. جلال آشتیانی ، شاهرخ مسکوب، کریم امامی، مرتضی ممیز، منوچهر آتشی و دیگران.
این آدمهایی که نام بردم با هفت یا هشت سال اختلاف سنی، هم نسل هم هستند و من نمی توانم به طور مشخص مثال بزنم که فلان شاعر، نویسنده، محقق و یا هنرمند می تواند جای خالی آدمهایی مثل ممیز و آشتیانی را پر کند.
تمام آنها افراد نمونه ای بودند که جایگاه بسیار بالایی در جامعه روشنفکری و معلمی داشته اند، متاسفانه از این افراد یا در 10 روز آخر عمرشان به عنوان چهره ماندگار قدردانی می شود یا اصلا قدردانی نمی شوند.
به عنوان مثال بر همه ما مسلم و واضح است که آقای دولت آبادی چهره معاصر ادبیات امروز است. چرا در این مقطع از او به عنوان چهره ماندگار قدردانی نمی شود؛
چرا زمانی که بیماری و کهولت سن همه وجودش را فراگرفت، از او قدردانی می شود؛ تمام اما و اگرهای این چنینی دغدغه ذهنم شد تا این فیلم را با محوریت سن و سال شبلی و سعدی بسازم.

بخشی از شناخت نسل حاضر در فیلم ، مربوط به هویت و دیدگاهی است که این دو نویسنده راجع به آنها صحبت می کنند.
در واقع داستان های فرعی که از گوشه و کنار بیرون می آید و یک کل واحد را شکل می دهد ، درباره هویت ناشناخته نسلی است که از آن می گویید؛ توضیح دهید.

اول می خواهم به داستان های فرعی که اشاره کردید پاسخ دهم، ببینید نوع فیلمنامه ای که می نویسم بیشتر شبیه نخ کردن دانه های تسبیح است که در کل شکلی واحد به خود می گیرد ولی اگر همین مهره ها را از نخ بیرون بکشی هر یک از آنها تبدیل به تک مهره هایی می شوند که جدا از هم معنا ندارند.
این نوع نوشتن شیوه ای است که در «بوی کافور عطر یاس» و «خانه ای روی آب» و «یک بوس کوچولو» دنبال کرده ام. قسمت بعدی سوال درباره هویت است که می خواهم برای پاسخ ، به نبش قبر اشاره کنم.
در فیلم دو نبش قبر تاریخی وجود دارد که دو نویسنده راجع به گذشته باشکوه ایران صحبت می کنند و میدان نقش جهان و پاسارگاد که نمادی از این شکوه تاریخی است بعد راجع به محل برازنده برای مرگ آدمها صحبت می شود که باید هر آدم بنا بر آنچه در این دنیا کاشته در جایگاه و شان خودش از دنیا برود.
در کنار آن یک نبش قبر واقعی است که از دل داستان اسماعیل شبلی بیرون آمده و کاراکترهای «جواد جوجه» و آقاکمال در دنیایی واقعی داستان شبلی را تمام می کنند.
در نهایت ، این داستانی واقعی است که در روزنامه خواندم و خواستم این دو داستان (شبلی و جواد جوجه و کمال ) را با هم به صورت موازی پیش ببرم.

در صحنه ای محمدرضا سعدی همراه شبلی در میدان نقش جهان سوار درشکه هستند و درشکه چی با شلاق تازیانه هایی به حیوان می زند که سعدی واکنش نشان می دهد، انگار این تازیانه ها همان بخش از هویت ناشناخته ما در طول سالهایی است که شرایط زندگی بر ما وارد کرده است.
این سکانس روایتی است که به نیچه نسبت می دهند. می گویند او قبل از دیوانگی یک روز در میدان شهر درشکه ای را می بیند. کنار اسب درشکه می آید، او را بغل می کند و گریه سر می دهد.
من این صحنه را از روایت منسوب به نیچه گرفتم که به نظر من این فرهنگ نیست که در حال تازیانه خوردن است بلکه معصومیت انسان است که در طول تاریخ بشریت همیشه تازیانه خورده است.
«سر تاموس موو» در نمایشنامه «مردی برای تمام فصول» دیالوگی دارد که می گوید: خداوند نباتات را برای سادگی آنها آفرید، حیوانات را برای بی گناهی و بشر را آفرید تا با عقل و شعورش او را ستایش کنند.
این مصداقی از روایت نیچه است که برای معصومیت از دست رفته گریه می کنیم. ما در دنیایی زندگی می کنیم که خواسته یا ناخواسته انسان را مجبور می کنند ذره ذره معصومیت خود را از دست بدهد و آنچه جایگزینش می شود تلخی است. در واقع سعدی به خاطر تمام معصومیت های از دست رفته گریه می کند.

مرثیه مرگ تمام آن چیزی بود که در «یک بوس کوچولو» به آن پرداخته بودید، راجع به این توضیح دهید.
این فیلم از آغاز تا انتها، سرانجام زندگی ، یعنی مرگ را به تصویر می کشد. درشکه چی ، مامور نیروی انتظامی ، راننده ای که سعدی را سوار می کند و به قبرستان در کردستان می برد همه قاصدان مرگ هستند.
در جنگل پس از مردن شبلی مامور نیروی انتظامی جای بوسه را می بیند ولی سعدی نمی بیند، گنگ و گیج می ماند. یا راننده پژوه سیاه رنگ که سعدی را تا قبرستان همراهی می کند یکسری اطلاعات دارد و برای اولین بار اسم مرگ را می برد که نور جهان است.
در انتها زمانی که محمدرضا سعدی را جلوی قبرستان پیاده می کند می گوید، ماموریتم در اینجا تمام شده است. ولی می بینیم او منتظر صدای «کمک، کمک» ژاله می ماند تا مطمئن شود سعدی مرده است.
از طرفی شبلی هم به نوعی زمان رفتنش فرا رسیده و آن شب مرگ در راهروهای خانه او حرکت می کرد ولی هر دفعه به دلیلی خودکشی این نویسنده به تعویق می افتاد تا جایی که برازنده اوست مرگش فرا برسد و این معنای واقعی زندگی است.

و حالا بهمن فرمان آرا کجای این تعریف از مرگ ایستاده است؛
اگر فکر کنید و یا معتقد باشید که مرگ پایان همیشگی زندگی است مسلما مرگ برای بسیاری مهیب و وحشتناک به نظر می آید چون می دانید امروز هستید و فردا نیستید. اما اگر معتقد باشید مرگ شروعی دوباره در فضایی دیگر است، مرگ آنچنان هم که به نظر می آید بد نیست.
و حالا این که جای من در این فیلم و یا حتی فیلمهای قبلی که بازار به نوعی راجع به همین مقوله است؛ کجاست، باید بگویم گمان می کنم مرگ آگاهی فقط و فقط به شما این فرصت را می دهد که آنچه را امروز دارید سرسری نگیرید و زندگی بهتری داشته باشید.
برای همین من همیشه از مرگ به زندگی رسیده ام در «خانه ای روی آب» و «عطر کافور بوی یاس » به رستگاری و بخشندگی خدا رسیدم و در «یک بوس کوچولو» در واقع کنار آمدن با مرگ را مطرح کرده ام. اتفاقی که لاجرم باید با آن همنشین شویم.
بنابراین اگر با مرگ کنار بیاییم و همچنین جای برازنده آن را هم داشته باشیم با آغوش باز مرگ را می پذیریم، همان طور که شبلی آن را پذیرفت. زمانی که مرگ می گوید اجازه دارد، از گونه شبلی یک بوس کوچولو بکند، این نویسنده حرفی برای گفتن ندارد و قبول می کند.

پریسا ساسانی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها