«همه چیز اینجا خراب است؛ آب خراب ، برق خراب ، سقف ها خراب و... آدمها هم خراب شده اند.» آدم باور نمی کند روبه روی بلندترین برجهای تهران ، دره ای باشد که ساکنانش هرچند بامهای تهران بلندتر شده اند بیشتر در فقر فرو رفته اند
کد خبر: ۸۱۵۹۸
تا وضعیت به شکلی دربیاید که همه چیز خراب شود، حتی آدمها.
در پایتخت ایران ، اتوبان کردستان از معروف ترین اتوبان هاست که نشانه ای معروف دارد؛ برجهای «آ.اس.پ». ساکنان این برجها که شاید هیچ وقت دقیق درون دره را نگاه نکرده باشند، زندگی خوبی دارند؛ اما به فاصله چند متر از آنها زمین رنگ عوض می کند تا باران فقر مستقیم به سر «گلزاری»ها ببارد؛ بارانی که در تقاطع بزرگراه کردستان و خیابان یوسف آباد باران آشنایی است.
با وقوع انقلاب اسلامی و در ادامه روند مهاجرت روستاییان به شهرها، نقاطی از تهران هم یکباره شاهد ساخت وسازهایی شد که در آن روزهای شلوغ ، کسی به تبعات آن فکر نکرد:
«اسم من کریم است. کریم کریم زاده. از همه زودتر آمدم اینجا و خانه ساختم. الان هم از همه بدبخت ترم. نمی دانم دیگر باید چکار کنم. اینجا برایمان شده مثل جهنم.»
پیرمرد بیش از 80 سال دارد حالا هم غبار پیری بر وجودش نشسته و هم غبار خاک که این روزها حق نفس کشیدن را هم از گلزاری ها گرفته: اینجا حدود 500خانوار زندگی می کردند.
از چند سال پیش اما گفتند خانه های شما در طرح ساخت اتوبان است ، باید تخلیه کنید. خیلی ها جایی نداشتند بروند. ما هم جایی نداریم.
شهرداری اما از بعضی ها خانه هایشان را خرید و آنها رفتند. خانه ها نه سندی دارند، نه هیچ مدرکی که بتواند صاحبش را مشخص کند: «همه می گفتند فقیرها هم باید خانه داشته باشند. ما هم آمدیم اینجا را ساختیم. سندمان کجا بود؛»
حالا فقط 40خانوار در دره گلزار باقی مانده اند؛ 40خانواری که شب را بسختی روز می کنند و روز را بسختی شب.
شهرداری هم پول ندارد
با این که قیمت معامله زمین در مناطقی مثل یوسف آباد و اتوبان کردستان به طور متوسط حدود یک و نیم میلیون تومان است؛ اما به علت این که خانه ها بدون سند بوده اند، شهرداری خانه های بخوانید زاغه های گلزاری ها را متری 250 هزار تومان می خرد.
آنها که فروخته اند خوشحال می روند و آنها که مانده اند: «شهرداری دیگر زمین های ما را نمی خرد. الان هم خانه ها را خراب کرده اند و جایش اتوبانی ساخته اند. ما هم که مانده ایم ، وقتی می رویم و می پرسیم تکلیف ما چیست ، می گویند شهرداری پول ندارد.»
این حرفها را یدالله اشرفی می زند و با نگاهی به خانه های خراب شده می گوید: بولدوزرها را که آوردند اینجا، سقف چند تا از خانه ها همین طوری فرو ریخت. ما اینجا را با دستهای خودمان ساختیم، خانه ها قوت نداشتند که... الان هم دائم زیر پایمان می لرزد؛ اما هیچ کس حتی سراغی از ما نمی گیرد. نمی دانیم باید چه کار کنیم. همه چیز دور و بر ما خراب شده و فقط خانه های ما مانده است.
اینها هم همین امروز و فرداست که سقفش پایین بیاید. زمانی که فعالیت برای تخریب خانه هایی که شهرداری آنها را خریده است آغاز می شود، لوله های آب می ترکند. الان گلزاری ها آب هم ندارند: «آب را از لوله ای در یوسف آباد گرفته ایم و به اینجا کشانده ایم.»
شهرداری هم می داند؛
نمی دانیم. به هر حال چاره ای نداشتیم. نمی توانستیم که از تشنگی بمیریم. در کنار این ماجرا گلزاری ها نفت هم ندارند. به نفت ، تلفن را هم اضافه کنید که به علت تخریب ، آن هم گاه به گاه قطع می شود: «ببینید، ما خیلی آدمهای بدبختی هستیم، اگر بدبخت نبودیم که از شهرستان نمی آمدیم اینجا. حالا هم نمی دانیم باید چه کار کرد. زندگی ما روی هواست.»
یدالله شریفی 4ماه است از راه آهن بازنشسته شده و حالا روز و شبش را دم در خانه می گذراند و نگاه می کند به زمینی که روز به روز دارد صافتر می شود: «روز و شب اینجا هستم. کاری ندارم بکنم. فقط گاهی راننده لودرها را قسم می دهم که زیاد نزدیک خانه من نشوند. می ترسم روی سرم خراب شود.»
انگار ما جز شهر نیستیم
حسین علی محمدی یکی دیگر از ساکنان گلزار است. او هم دلش از زندگی پر است : «اینجا را بوی گند گرفته. آشغال های ما را هم نمی برند. انگار شهرداری روی نقشه اش اسمی از ما نیست. هیچکس اینجا نمی آید ببیند، ما زنده ایم یا مرده.»
این سختی ها حسین آقای پیر را به این فکرها هم واداشته است : «گاهی که با خودم می نشینم اینجا و سیگار می کشم نگاه می کنم به خانه ام که رویمان نمی شود مهمان تویش بیاوریم. بعد فکر می کنم اگر ما اینجا بمیریم هم هیچکس خبردار نمی شود.»
حسین آقا معتقد است جیب تمام اهالی اینجا خالی است. برای همین هیچ راهی غیر از مردن ندارند. آقا مالک هم از قدیمی های گلزار است: «تو را به خدا از اینجا عکس بگیرید. اینجا شده مثل بم. حتما نباید یک جا زلزله بیاید که دل مردم به حالشان بسوزد که کمی دلتان برای ما بسوزد.»
آقا مالک صدایش قطع می شود.پیرمرد نفسش بند می آید. دوباره نفس تازه می کند و می گوید:«خانه من خیلی کوچک است. نصف وسایلم را آورده ام گذاشته ام دم در. شبها گاهی که می خواهم به وسایلم سر بزنم ، جرات نمی کنم. اینجا پر از سگ است. سگهای بزرگ ، همقد من!»
یکی دیگر از همسایه ها می گوید: «الان خوب شده. 2سال پیش اینجا شده بود سگ دانی. آمدند کلی از آنها را با تفنگ کشتند. شبها صدای جنگ می آمد اینقدر که تیراندازی بود.»
این ها را که می گوید آقا مالک می پرد وسط حرفش : «کاش یک روز با همین تفنگها بیایند سراغ معتادهای اینجا. سالهاست پاتوقی امن تر از اینجا ندارند.»
کلانتری؛ چی هست؛!
معتادها و کارتن خواب ها گلزار را به منطقه ای تبدیل کرده اند که اول گزارش هم شرحش آمد:«آدمها هم خراب شده اند.»
بسیاری از جوانان منطقه به سبب معاشرت با این افراد که ظاهرا هیچ کس توانایی راندنشان را ندارد آلوده شده اند: « باز وضع پسرها بهتر است. آنها اگر بخواهند که هیچ وقت نمی خواهند می توانند از خودشان دفاع کنند، اما من دختری دارم که چند سال است طلاق گرفته. جرات نداریم وقتی هوا تاریک می شود، او را بفرستیم بیرون. چندین دفعه آنها آمده اند نزدیک او...»
اینها را یدالله شریفی می گوید و ادامه می دهد: «پشت تمام خانه ها پر از قاچاق فروش شده است. هر جا معتاد باشد قاچاق فروش هم هست. شبها مواد می کشند، بعدش هم مست می کنند.»
شریفی بعد از این حرفها تلی از شیشه های مشروب را نشان می دهد که کناری از خرابه تلنبار شده است. همه گلزاری ها از ناراحتی سر تکان می دهند.ظاهرا و به گفته ساکنان ، گشت نیروی انتظامی هم علاقه ای به سرکشی ندارد: «اینجا را که می بینید، تمامش خاکی است. پر از سنگ و کلوخ هم هست. خودمان شب بیرون نمی آییم چه به رسد به مامورها!»
علی محمدی هم حرف دارد: «اینجا برعکس همه جای تهران تا زنگ نزنیم به 110 کسی نمی آید. وقتی هم زنگ می زنیم ، معلوم نیست بیایند یا نه.»
از وقتی خانه های اطراف خراب شده ناامنی روزبه روز بیشتر می شود: «در بی پولی یک قفل دیگر هم روی او زده ام؛ اما یک شب یک نفر که مست کرده بود تا صبح به در لگد می زد و هر چه می خواستیم به پلیس زنگ بزنیم نمی شد. تلفن قطع بود. تا صبح از ترس مردیم. آخر من باید چه کار کنم؛ دختر دم بخت دارم در خانه.»
چرا خودتان نمی روید کلانتری و مشکلاتتان را بگویید؛«کلانتری؛ کلانتری چی هست؛! ما را آدم حساب نمی کنند. همه فکر می کنند چون پول نداریم ، چون خانه مان اینجاست ، چون لباس درست و حسابی و سواد نداریم ، نباید آدم باشیم. بالاخره روزگار است دیگر.»
غرب در گلزار!
بله! بالاخره روزگار است دیگر. این که شکم گرسنه باشد، جوان کار نکند و بخواهد صبح تا شب توی خانه ماهواره ببیند. دیشهای ماهواره یکی یکی روی پشت بامها پیدا شده اند تا جوانان بیکار صبح تا شبشان را با ماهواره و گاهی مواد سپری کنند:
«روز اول که دیدم دارد آنتن می گذارد روی سقف ، دعوا کردم. پسرم می خواست دست رویم بلند کند. گفت همه دارند دیگه. گفتم به جای این کارها برو کار کن. ترسیدم بیشتر حرف بزنم ، مرا زیر مشت و لگد بگیرد.»
اینها را مادری می گوید که 20 سال است در گلزار زندگی می کند. او معتقد است محله همه جوانها را خراب کرده است ، یا معتاد شده اند یا بیکار و یا... چه فرقی می کند اصلا جوانان گلزاری حالا هر کاری که فکر کنید، می کنند: «بدبختی محرم ما شده ، مثل برادر ماست.»
کلکسیون خلاف
به گفته آقا کریم قدیمی ترین مرد گلزار منطقه دارد به کلکسیون خلاف تبدیل می شود: «همه چیز اینجا دیده بودیم ، الا دختر فراری. آنها هم شبها می آیند اینجا. تو را به خدا حرف ما را بنویسید. می ترسیم چند وقت دیگر اینقدر جرات پیدا کنند که بیایند توی خانه.»
ترس آقاکریم که گرد سپید پیری جای خالی به مویش نگذاشته، ترس درستی است؛ ترسی که چند آرزو هم کنارش هست: «به نظر شما که جوانی و امروزی ، کسی به ما پیرها فکر می کند؛ یعنی ممکن است خانه های ما بالاخره از اینجا برود؛ ممکن است مردم ما را هم مثل خودشان ببینند؛ راستی می توانی بگویی پلیس بعضی شبها به اینجا سربزند؛ اگر این کار را بکنی ، مردی!»