در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
حالا دلم دنیای کودکانه میخواهد، اما دیگر در این دنیا راهم نمیدهند! دغدغههای من در این دنیا جا نمیشود. دلم کفشهای بچگانه میخواهد برای از سر شوق دویدن، نه به اجبار شتابان شدن. دلم ظهر تابستانی را میخواهد که بیخیال دنیا، گرما، خستگی، و... خالهبازی کنم. قابلمههای پلاستیکی خالیام را روی اجاق خیالی بگذارم و غذاهای لذیذِ در نظرم پختهشده را، هم بزنم و بعد از خوردن همان غذای خیالی، خدا را شکر کنم. یادش به خیر! چقدر دلم کودکی میخواهد.
اسما حیدری از اصفهان
آخی... واقعاً که یادش به خیر! آخه یه نفر دیگه رو هم من میشناسم که دلش نمیخواست بزرگ باشه! اسمش «رابرت» بود. انگار خواستة اون دیگه الآن همهگیر شده و خیلیها دوست دارن برگردن به دوران بچگی خودشون! خودت رو معرفی کن به تلویزیون، شاید ورژن ایرانیش رو با اسم «اسما نمیخواد آدم بزرگ باشه» بسازن!
خودنشناسی
گوشهایمان را گرفتهایم که مبادا صدایی از جنس درد دل به استخوانهای چکشی گوشمان برسد و نیمدایرههای تعادل گوش درونیمان را تحت تأثیر قرار دهد! از یک طبیعت تمامنشدنی برای دید چشمهایمان فاکتور گرفتهایم تا همیشه «خوبها» را ببیند. باید ممنون بود از کسانی که حرفهایشان را بیان کردند و رفتند اما ما برچسبهای شعارگونه بهشان نسبت دادیم. از تلنگرهایی که بوی تغییر میداد و استراتژیهایی که ما را در مقابل خودمان مسلح میکرد.
این روزها درباره تعداد جوانههای چشایی زبانمان و حتی فرق کروموزومهای یک بیمار اتوزومی با یک انسان سالم بیشتر میدانیم اما خودمان را در پیچی ساده جا گذاشتهایم. باید بگردیم؛ شاید هنوز فرصت پیدا کردن خودمان را داشته باشیم.
(باباطاهر عریان درست میگوید؛ اولین حمله بدجور کارساز بوده است! من خودم را کنار گلدان خالی کنار پنجره جا گذاشتهام تا نم همیشگی چشمهایم با طلوع نگاه او در هوای نفسهایش تبخیر شود. به باباطاهر عریان بگو قلم من خیلی وقت است خشکیده است؛ بیخود عریانی خود را سر تعجب از متنهای دستوپاشکستهام بهانه نکند!)
چشم سوم از قائمشهر
(پع! کجای کاری؟ باباطاهر گفت: خودمونیم... عریانی من اصلاً به متن و حاشیه هیچ متن و تحشیهای مربوط نمیشه که! اصل قضیه برمیگرده به تحمل ضربات مداوم وردنة مامانبزرگ همین حسامی خیرندیده! که اگه هر کسی دیگه هم بود نه تنها عریان، بلکه کلاً پودر و نابود میشد میرفت پی کارش و هیچ اسمی هم توی تاریخ ازش نمیموند!)
من اعتراف میکنم
1-دیشب یه شب بیحوصله بود. دستم به نوشتن نمیرفت و فقط تمرین امضا میکردم. شاید اعترافات ذهنیم رو امضا میکردم. یادمه من حرف میزدم و تو با چشمات ستایشم میکردی. ما نباید اینقدر صمیمی میشدیم که حالا به تلافی اینقدر سرد بشیم. گذشتهها گذشته. یاد گرفتهم به پایین نگاه نکنم. این یه دلتنگی سادهس، زود خوب میشه. ما با هم از در صلح وارد شدیم اما تو بکلی خلع سلاحم کردی. دیشب خودکارم تموم کرد!
2-من و تو خیلی به هم میایم اما از هم فراری هستیم. چرا فکر میکنی ما به هم نمیخوریم؟ اگه به هم میخوردیم من هم میتونستم خیلی کلیشهای جزوههات رو از روی زمین جمع کنم، تو هم میتونستی خیلی متین از من تشکر کنی. بیاعتنایی ما به هم، تنها تفاوتمون با دیگرانه. دیگران لااقل به تو سلام میدن اما من منتظر سلام تو میشم. اگه از اون در لعنتی زودتر از تو رد شدم واسه این بود که بگم به تو بیتوجهم وگرنه من هم میدونم خانوما مقدمند.
پیمان مجیدی معین
روزهای بیتو
بیآنکه دلیلش را بدانم به تو میاندیشم. فکر کردن به توفان، تنهاییام را به هم میریزد. هر روز نفسم میگیرد و بغضی سنگین بر وجودم سایه میاندازد. تو را با قلبم حس میکنم و با روحم بیقرارت میشوم. از این آتشی که میسوزانَدم نمیتوانم فرار کنم. افکار من عجیب راهشان به سوی توست. هر سمتی که میروم نشانی از تو میبینم. حاضرم دنیا را از دست بدهم و تو تمام دنیای من شوی.
چیزی وجود ندارد که من بیشتر از با تو بودن بخواهم. امان از خاطرات تو که کوچه تاریک احساس مرا پر میکند و زمان که زمزمة حضور توست برای وجود من. راهت را ادامه میدهم تا تاول پاهایم خشک شود و دوباره عاشقت میشوم، دوباره گم میشوم، هر طور شده این راه را تا آخر میروم. کاش پنجرة مهربانیات را باز میکردی تا من در نگاهت خیره شوم و پرواز را بیاموزم.
بوی بودنت را حس میکنم و مست میشوم در ثانیههایی که با عطر تنت خو گرفتهام. لبخند بزنم یا نه؟! نمیدانم! فقط میدانم سهم من از تو قصة پر غصهای بیانتهاست برای دوست داشتنت. لبخندهایت را نه، دلت را لازم دارم! در پیات میدوم؛ تو هم از من بگریز، بگذار کمی دیرتر بمیرم.
وحید علیدوستی، 24 ساله از شهرکرد
غورههای باریکتر از مو
تحمل و صبر، گاهی با هم اشتباه گرفته میشن؛ مثل دوقلوهای یکسانی که از دید ما یکسانند ولی متفاوتند! همهمون شنیدیم که میگن: گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی؛ ولی تحمل به قیمت از دست رفتن غورهها تموم میشه. اگه یه درخت مو، شتههاش رو به امید اینکه یه روزی برن تحمل کنه، اونوقت حلوایی هرگز از تحمل اون به دست نمیاد. پس گاهی به خیال صبر، تحمل نکن! (لحظههاتون پر از غورههای مویزشده!)
نشمیل نوازی از بوکان
با این کلید طلایی نه تنها پا جای پای پاسخگو گذاشتی، بلکه کلاً یه تنه هم به ارسطو زدی و از همون بوکان، سقراطنوازی فرمودی رفته پی کارش! دستی در ادبیات و پایی بر فلسفه و گوشه چشمی به تکنیکهای کشاورزی و... آدمسازی در حوزههای متفاوت! خخخخخ!
احوالپرسی بودار
تمام نوشتههایم بوی تو را گرفتهاند؛ سرخی گونههای واژگانم علاقهای را که پشت آنها پنهان کردهام برملا میسازد. همگی مشتاق شدهاند؛ مشتاق عشقی خجالتی که نمیتواند کلمة «دوستت دارم» را به طور کامل هجا کند و در ادای آن به لکنت میافتد و پشت این کلمات شکسته، علاقهاش را ابراز میکند.
با آنکه شدهای منبعی بیشائبه برای احساساتم، اما دیگر از تو نخواهم نوشت؛ چراکه هر روز افراد بیشتری از من حال تو را میپرسند.
دریا بابادی از شهرکرد
حس آتشفشانی
وقتی از درة چشمهام افتادی، فکر نمیکردم زنده بمونی؛ در حالی که تو ماجراجویی بودی که پرش از ارتفاع فانتزیت بود و رسیدن به قلة من، آرزوت. حالا من موندهم و پرچمی که توی قلبم برافراشتی و رقص اون با نسیم خاطراتمون حس آتشفشان رو بهم
القا میکنه.
نیما از کرمانشاه
زندگی شیرین میشود
شاهبیت غزلهایم از امروز تکرار صدای توست؛ تکرار طنین نگاهت، وقتی خیره به دستهای من گوشة آن پیادهروی شلوغ از ازدحام زوجیت دلها ایستادهای. تکرار من، در حاشیة طفرههای تو از دوست داشتن و آخرین بغض که روی بوسههای تو واژه میشود و ما، که در حاشیة همان طفرههای دوستداشتنی گامهایمان را روی پیادهرو تا خانه میشماریم. یک، دو، سه و شروع هرچه زیباییست. شروع لبخندهای تو که اینبار پشت پلکهای من زندهاند و اتمام دردهای من تا یلداییترین شبهای خزان سال بعد.
تو اینجایی... اینبار کمی نزدیکتر از همیشه.
مریم فرامرزیتبار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: