فقط اراده قوی می‌خواهد و بس

علی هستم و 38 سال دارم. حدود سه سال است که دوباره متولد شدم. دوباره زندگی را شروع کردم، یک زندگی سالم و بدون هیچ دود و دم و خلافی. حالا هم خدا خیلی دوستم دارد که بعد از پاک شدنم می‌توانم به بقیه کمک کنم تا پاک شوند.
کد خبر: ۸۱۳۲۳۲

قبل از آن که مصرف‌کننده مواد مخدر شوم زندگی متوسط یا حتی می‌شود گفت به نسبت خوبی داشتم. تازه ازدواج کرده بودم که اولین بار با یکی از دوستانم که معتاد بود بیرون رفتم. مواد مخدر به من تعارف کرد و من هم تعارفش را رد نکردم و برای اولین بار مواد کشیدم. بعد از اولین مصرف حس خوبی به من دست داد. یک جایی بین زمین و هوا بودم، بدون هیچ فکر و خیالی. اولین مصرف، مصرف‌های دیگر را هم به‌دنبال داشت. با دوستانم دور هم جمع می‌شدیم و مواد می‌کشیدیم. تعداد دفعات مصرف بیشتر شد و همسرم هم به من شک کرده بود و می‌گفت: چرا دیر وقت خانه می‌آیی؟یا می‌گفت چرا الکی می‌خندی و حواس پرت شده‌ای؟

در خانه بحث می‌کردیم و فرزندم هم از این بحث‌ها اذیت می‌شد و در روحیه‌اش خیلی تاثیر داشت ولی من به این مسائل اهمیت نمی‌دادم و به کار‌های خودم ادامه می‌دادم. کم‌کم دیگر شک همسرم به یقین تبدیل و دعوا‌ها هم بیشتر شد.

به من پیشنهاد می‌کرد که به کمپ ترک اعتیاد بروم و ترک کنم ولی در آن زمان من به هیچ وجه حتی قبول نمی‌کردم که معتاد هستم و زمانی که به من می‌گفت معتاد، با او بحث می‌کردم و در خانه جنجال به پا می‌شد.

مصرف مواد مخدر روز به روز بیشتر شد، طوری‌که در زمان کاری هم یک گوشه می‌نشستم و مواد می‌کشیدم و در حال و هوای خودم سیر می‌کردم. بی‌نظمی‌ها و وضعیت نادرستم هم باعث شد که عذرم را بخواهند.

بی‌پولی باعث شد که دست به خیلی کارها بزنم که حالا حتی از فکر کردن به آنها هم خجالت می‌کشم. وضعیتم خیلی بد و دیگر اوضاع برای همسرم غیر قابل تحمل شده بود. او من و فرزندم را رها کرد و طلاق گرفت. خودم نمی‌توانستم از فرزندم نگهداری کنم و او کنار من امنیت نداشت، به همین دلیل خواهرم مسئولیت نگهداری آن را قبول کرد و خودش او را بزرگ کرد.

پدرم و مادرم از دیدن وضعیت من عذاب می‌کشیدند و خیلی ناراحت بودند، به حدی که حتی مادرم سکته قلبی کرد. در آن زمان احساس می‌کردم که نه راه پس دارم و نه راه پیش. توان ترک کردن را در خود نمی‌دیدم و در عین حال از حالی که داشتم ناراضی بودم. دیگر کمتر به خانه می‌رفتم که حداقل خانواده‌ام را ناراحت‌تر نکنم.

در کنار خیابان زندگی می‌کردم و مواد می‌کشیدم و خیابانگرد شده بودم تا این که یکی از دوستان قدیمی‌ام مرا به‌طور اتفاقی در خیابان دید و مرا به کمپ ترک اعتیاد برد. اول فکر می‌کردم نمی‌توانم ترک کنم. نا امید بودم ولی وقتی در کمپ بستری شدم دیگر تصمیم خود را گرفتم که پاک شوم و از آنجا بیرون بیایم و همین‌طور هم شد. حالا حدود سه سال است که از آن موضوع می‌گذرد و من پاک هستم. به دیگران هم کمک می‌کنم تا پاک شوند و آن‌طوری که می‌خواهند زندگی کنند. با یک تصمیم جدی و اراده قوی همه کار می‌توان کرد. می‌شود حتی به مریخ رفت. پاک شدن از مواد مخدر هم فقط یک تصمیم جدی می‌خواهد. از زمانی که پاک شدم خیلی احساس خوبی دارم و دائم دوستم را که مجبورم کرد به کمپ بروم دعا می‌کنم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها