قصه درخت نخل

در نخلستانی سرسبز، صدها درخت نخل در کنار یکدیگر ایستاده و منظره‌ای زیبا را شکل داده بودند. برگ‌های سوزنی آنها در چهارفصل سبز بود. حتی در زمستان، زمانی که برف می‌آمد و روی برگ‌های سوزنی‌شان می‌نشست، آنها همچنان مانند فصل بهار سبز و پرپشت بودند، اما یکی از درختان نخل که کوچک‌تر از بقیه بود از این وضعیت رضایت نداشت. او از برگ‌های سوزنی شکل خوشش نمی‌آمد و دوست داشت به شکل دیگری باشد.
کد خبر: ۸۱۰۶۴۲

یک شب او با خود آرزو کرد: ای کاش به جای این برگ‌های سوزنی، برگ‌هایی از جنس طلا داشتم.

صبح روز بعد که آفتاب بالا آمد و همه جا روشن شد، او با خوشحالی دید که آرزویش برآورده شده و به جای آن برگ‌های سبز سوزنی، برگ‌هایی از جنس طلا دارد. نخل کوچولو از فرط خوشحالی در پوست خودش نمی‌گنجید و تا می‌توانست به نخل‌های دیگر پز می‌داد، اما شادی‌اش دوام نداشت. مردی از میان نخلستان رد می‌شد و با دیدن برگ‌های طلایی نخل کوچولو، احساس کرد که گنج پیدا کرده، او دوان دوان کیسه‌ای آورد، تمام برگ‌ها را کند، داخلش گذاشت و رفت.

نخل کوچولوی قصه ما خیلی ناراحت شد. او هنگام شب آرزو کرد که صاحب برگ‌هایی براق از جنس شیشه بشود تا در سراسر نخلستان بدرخشد. صبح که آفتاب بالا آمد و هوا روشن شد، دید که آرزویش برآورده شده و صاحب برگ‌های شیشه‌ای شده است. این خبر همه جا پیچید که نخل کوچولو صاحب برگ‌های شیشه‌ای شده و خود نخل از این که ظاهری قشنگ پیدا کرده، خیلی خوشحال بود، اما این بار هم خوشحالی‌اش چند ساعت بیشتر طول نکشید. توفانی شدید آمد و تمام برگ‌های شیشه‌ای نخل را شکست، نخل خیلی غمگین شد.

این‌بار با خود گفت: دیگر نه برگ‌های طلایی می‌خواهم و نه شیشه‌ای. من دوست دارم برگ‌هایی درشت و سبز داشته باشم تا ظاهرم را زیباتر کنند. روز بعد او صاحب برگ‌هایی درشت، سبز و آبدار شده بود. به همین دلیل چند بز گرسنه که از دور برگ‌هایش را دیدند، به آنجا آمدند و تمام برگ‌های سبز نخل را چیدند و خوردند. دوباره نخل بیچاره بی‌برگ شد. حالا درخت نخل فهمیده بود که همان برگ‌های سوزنی برایش از همه مناسب‌تر بوده‌اند. این‌بار دیگر آرزو کرد که صاحب همان برگ‌ها شود و خوشبختانه آرزویش هم برآورده شد، او دیگر می‌دانست که خدای بزرگ، خیر و صلاح او را می‌دانسته که او را به این شکل خلق کرده است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها