یک شب او با خود آرزو کرد: ای کاش به جای این برگهای سوزنی، برگهایی از جنس طلا داشتم.
صبح روز بعد که آفتاب بالا آمد و همه جا روشن شد، او با خوشحالی دید که آرزویش برآورده شده و به جای آن برگهای سبز سوزنی، برگهایی از جنس طلا دارد. نخل کوچولو از فرط خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید و تا میتوانست به نخلهای دیگر پز میداد، اما شادیاش دوام نداشت. مردی از میان نخلستان رد میشد و با دیدن برگهای طلایی نخل کوچولو، احساس کرد که گنج پیدا کرده، او دوان دوان کیسهای آورد، تمام برگها را کند، داخلش گذاشت و رفت.
نخل کوچولوی قصه ما خیلی ناراحت شد. او هنگام شب آرزو کرد که صاحب برگهایی براق از جنس شیشه بشود تا در سراسر نخلستان بدرخشد. صبح که آفتاب بالا آمد و هوا روشن شد، دید که آرزویش برآورده شده و صاحب برگهای شیشهای شده است. این خبر همه جا پیچید که نخل کوچولو صاحب برگهای شیشهای شده و خود نخل از این که ظاهری قشنگ پیدا کرده، خیلی خوشحال بود، اما این بار هم خوشحالیاش چند ساعت بیشتر طول نکشید. توفانی شدید آمد و تمام برگهای شیشهای نخل را شکست، نخل خیلی غمگین شد.
اینبار با خود گفت: دیگر نه برگهای طلایی میخواهم و نه شیشهای. من دوست دارم برگهایی درشت و سبز داشته باشم تا ظاهرم را زیباتر کنند. روز بعد او صاحب برگهایی درشت، سبز و آبدار شده بود. به همین دلیل چند بز گرسنه که از دور برگهایش را دیدند، به آنجا آمدند و تمام برگهای سبز نخل را چیدند و خوردند. دوباره نخل بیچاره بیبرگ شد. حالا درخت نخل فهمیده بود که همان برگهای سوزنی برایش از همه مناسبتر بودهاند. اینبار دیگر آرزو کرد که صاحب همان برگها شود و خوشبختانه آرزویش هم برآورده شد، او دیگر میدانست که خدای بزرگ، خیر و صلاح او را میدانسته که او را به این شکل خلق کرده است.
مرتضی آخوندی عکاسی که توانست آخرین لحظه وداع خانوادههای داغدار میناب را ثبت کند، از جزئیات آن روز خاص میگوید
نادر فریادشیران در گفت و گوی اختصاصی با جام جم آنلاین؛
بهروز سلطانی در گفت وگو با جام جم آنلاین.