«دوست داشتن» به سبک اصیل

عشق ساخته یا تولید می‌شود، ولی نه مثل یک شیء. ساخته شدن عشق مثل یک خیال یا پندار است که عاشق مدام در آن جذب می‌شود و همیشه چیزهایی برای بال و پر دادن به آن دارد که این همان فرآیند آرمانی کردن معشوق یا آن‌طور که زیگموند فروید پدر روانکاوی معتقد است زیاد بها دادن به ابژه [=شیء] است.
کد خبر: ۸۱۰۳۳۷

فرآیند تولید عشق از مشاهده یا دریافت شروع می‌شود، مشاهده یک چهره، حرکت، لحظه، رفتار یا صدا، آنچه انسان را تحت تاثیر قرار می‌دهد و سپس وارد ذهن می‌شود و با خیال و جذبه و آرمانگرایی، جایگاهی ویژه پیدا می‌کند. در طول این فرآیند تلاش برای عینیت بخشیدن به آن پندار یا خیال انجام می‌گیرد که شدت آن به روحیات و شخصیت عاشق وابسته است. همین تلاش برای عینیت بخشیدن به امری که با مشاهده شروع و با تخیل صرف و ایده‌پردازی تکمیل شده است، منجر به کشمکش عاشق با واقعیت می‌شود. در اینجا دو راه بیشتر وجود ندارد، وانهادن عشق در ذهن و پرورش آن در دنیای خیال و رویا، یا جنگ با واقعیت.

عشق الزاما ابدی نیست؛ خاصه برای کسانی که راه دوم ـ یعنی جنگ با واقعیت ـ را انتخاب می‌کنند عشق بیشتر زمانمند است تا آنها که در فرآیند درونی، عشق را به یک پدیده فردی تبدیل می‌کنند. عشق درست وقتی متوقف می‌شود که قدرت تخیل ـ اغلب از طریق ناتوانی و شکست در واقعیت بخشیدن به خیال و آرمان ـ ته می‌کشد. شاید وصل هم اتفاق بیفتد و معشوق به تصاحب عاشق دربیاید، اما همین تصاحب، می‌تواند نمایانگر فاصله ذهنیت عاشق با واقعیت عاری از آرمان زندگی با معشوق باشد. شاید به همین دلیل، برای عاشق ماندن بهتر است کمی از تلاش برای واقعیت بخشیدن به معشوق ذهنی دست کشید.

پس از خاتمه عشقی که با وصال و ازدواج همراه بوده، یک ارتباط انسانی با مجموعه‌ای از مواد خام باقی می‌ماند که عشق خود از ترکیب ذهن با آنها ظاهر شده بود. چیزهایی مثل نیاز به توجه، تنها نبودن، تولید مثل، حمایت، امنیت و امثال آن که اتفاقا پیچیده‌تر از عشق و بسیار محترم و اخلاقی هستند، ولی در هر حال عشق نیستند. اینجا آنچه می‌تواند زنده باشد و در رابطه جاری و دوام رابطه را سبب گردد، توجه به احساسات دیگری و برآورده کردن همان نیازهای انسانی یکدیگر (امنیت، حمایت، پرکردن تنهایی، تولید مثل و دوستی) است، هرچند رابطه فارغ از تخیل باشد. واقعیت انگیزه انسان‌ها برای تنها نماندن و زندگی با یکدیگر و حتی به دنبال عشق گشتن در همین نیازهای اولیه ریشه دارد و عشق نوعی نبوغ حسی و پیچیدگی عاطفی و ذهنی است که از همین استعلا و صعود همین احساسات سبب می‌شود و هیچ رابطه‌ای را الزاما بهتر یا بدتر نمی‌کند.

ماهیت ازدواج، نتیجه عاشق بودن نیست، هرچند ازدواج‌های زیادی به واسطه عشق رخ می‌دهد. به همین دلیل به بن‌بست رسیدن آن هم، تنها ناشی از تمام شدن عشق به سبب اتمام ظرفیت تخیل و بیداری از خواب آرمانگرایی نیست. ازدواج پیوندی انسانی است که می‌تواند عشق در ابتدا، میانه یا پایانش رخ دهد. ازدواج بیشتر یادگیری دوست‌داشتن و ارتباط است، نوعی مهارت در به وجود آوردن، رشد دادن و پرورش دادن و البته دیگری را پذیرفتن و ملاحظه کردن. ازدواج برای خوب پیش رفتن و موفق بودن، بیشتر از یک شور آشوبگر و پررنج، یک آرامش، پذیرش و نظام بخشیدن به روند زندگی را طلب می‌کند. به همین دلیل باور عامه مبنی بر این‌که ازدواج به زندگی آدم‌ها هدف و سر و سامان می‌دهد، بسیار درست، عملگرایانه و کارکردگراست. ازدواج نیازمند خیالی دور و شاعرانه نیست، نیازمند انسانی است که به آن اندازه از بلوغ رسیده باشد که عملگرا و کارکردگرا فکر کند. البته همه این عمل و کارکردگرایی زمانی معنا دارد که یک نفر بتواند فرد دیگری را درک کند، احساساتش را بفهمد و آن احساسات را رعایت و پشتیبانی کند.

با این صورت‌بندی، عشق و ازدواج هر دو ساخته می‌شود. اولی یعنی عشق یک تولید ذهنی و تخیلی شبیه یک رویاست که می‌تواند فردی بماند و جهانی متفاوت در دید عاشق بسازد، اما دومی، یعنی ازدواج تولیدی همچون تولیدات مادی و عینی بشر است، شبیه پدید آوردن یک محیط یا نهاد، شبیه ایجاد یک مجموعه فعال و کارآمد که انسان‌ها را از تنهایی و پراکندگی به باهم بودن و هدفمندی سوق می‌دهد و موجب احساس رضایت از بودن می‌شود.

علیرضا نراقی - جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها