خانه بروبچه‌ها

بی‌سیمیالیسم!

همه چیز از روزی شروع شد که سیم ارتباط‌ها را قطع کردند و گفتند: بفرمایید ارتباط بی‌سیم! در دوره‌های تکامل ارتباط دیگه نیازی به سیم فرفری تلفن نیست. دیگه لازم نیست کسی روی صندلی خاص بشینه و انگشتاش رو توی دایرة پر از شماره بچرخونه تا بعد از دو-سه تا بوق، صدای کسی توی گوشی گرد و سنگین تلفن پخش بشه.
کد خبر: ۸۰۴۰۴۳

این طور که پیش می‌ره دیگه تلویزیون، رادیو، چراغای خونه و سیم‌های برق هم یاد می‌گیرن بی‌سیم بشن. بعد جوجه گنجشک‌های بیچاره نمی‌دونن روی کدوم سیم برق می‌تونن بشینن و کمی خستگی در کنن.همه چیز از روزی شروع شد که ارتباط‌های بی‌سیم، آدم‌های دور رو به هم نزدیک کرد و آدم‌های نزدیک رو از هم دور. این همه نداشتن، این همه نبودن، این همه دوری درست از وقتی شروع شد که برای حرف زدن توی مهمانی، آدم‌ها به جای نگاه کردن تو چشمای همدیگه ترجیح دادند به نمایشگر تلفن‌های همراه خودشون نگاه کنند. اینه که این روزها دوست دارم بگردم دنبال سیم. دنبال سیم همه چیز. دوست دارم دنیا رو باز به هم وصل کنم؛ با سیم. آدم‌های دور رو بذارم برای روزهای بعد و برای تلفن زدن به کسی در یک روز بارانی، خدا خدا کنم سیم خطوط تلفن سالم باشن و سیم‌ها قطع نباشن.

پویا جهانی

* نه... انگار فهرست کسانی که نباید ترشی بخورن داره زیاد می‌شه! آقای دکتور بی‌زحمت از این نسخه پرهیز غذایی چند تا استنسیل یا حداقل پلی‌کپی بگیرین که مجبور نباشین هی این توضیح تکراری رو بنویسین: روزی دو قاشق تفکر با پرهیز کامل از ترشیجات! (به هر حال، آفرین؛ هم به قالبش، هم به موضوعش، هم به روونیش/ البته اینم بگماااا... من خودم با سیم مخالفم خیلی شدید؛ دنیا عوض شده پسر جان؛ بیا مث من طرفدار وسایل بی‌سیم شو؛ نه دست‌وپاگیرن، نه...؛ نه دیگه، همین دست‌وپاگیری کافیه براش! چیه آخه این‌همه سیم که از هر جایی زده بیرون و جوونارو گیج می‌کنه چه برسه به آدمای فرتوت و مسن!

خیالپردازی

کنارم هستی ولی احساسم خالی از تو شده. سال که نو شد امید یه لحظه داشتنت شوق زندگی کردن به من می‌داد. همیشه نذر و نیت و انتهای فال حافظم محرم دلت شدن بود. به خیال خودم چه خنده‌دار بود.

خیالم که من هم نهایت آرزوی توام. سراب من تو هستی ولی این قصه‌ها که مدام با دلشوره‌هایم قل‌قل می‌خورد از اون‌همه داغی، یخ شد و من از سراب تو گذشتم و حالا با وجود تو من خالی شدم و همه دنیایم شکست.

حالا که همه دنیای با تو بودنم شکست، می‌خواستم خودم نباشم و توی دنیای آدمایی مثل خودت من استثنایی باشم؛ تا که زود به چشم بیام و زود هم فراموش بشم. بشم یه دنیا که سوژه حرفاشون من بودم[...]. زمان فرصت خواست، ولی من کیسة زمانم رو با منطقم فروختم تا خرج نفسم رو بدم و هنوز فکر می‌کنم تا نرسیدن دیگه دیر دیر شده.

سراب سرد از قائمشهر

هر چی می‌خوای داد بزن

از نگفتن نگو! من سال‌هاست که نگفته‌ام. یک نفر آن‌سوی مرز نرفتن‌ها چشم به انتهای بودن دوخته اما همان‌جا در دل ظلمت به آواز مبهم مرغکان کوچک عشق گوش می‌سپارد و با نالة غم‌انگیز باد به سایة ارواح ناآرام درختان جنگ سوخته چشم می‌دوزد، سر بر زانوان می‌گذارد و اشک می‌ریزد.

از نگفتن نگو! این‌جا در دنیای آدمک‌ها یک سنگ قبر خالی برای خاطرات مرده‌ام ساخته‌ام اما خاکستر آرزویم را باد با خود می‌برد تا منع کند مرا از داشتن یک جعبة خاکستری. این‌جا ذرات کوچک شبنم هم بی‌صدا می‌میرند؛ بدون احساس تنفس برگ‌ها‌ و یک آسمان گله از نگفتن‌ها. برای تولد شوم غم‌ها هدیه می‌آورم و برایشان تعداد شادی‌هایم را روشن می‌کنم تا خیال نکند پیروز نبرد فقط اوست؛ چون دیگر از نگفتن نمی‌گویم. به آسمان زل می‌زنم و فقط می‌گویم.

نرگس عباسی از اراک

جراحی هنری احیا

۱-به آسمان روشن از ترانه حاجت نیست/ برای دیدن سحر نشانه حاجت نیست/ کشانده‌ام گلیم کهنه را خودم از آب/ که دست سرد یاری زمانه حاجت نیست/ نگو... که پند مغرضانه بی‌اثر باشد/ به بار قصه‌های عامیانه حاجت نیست/ نوشته‌ام غزل برای تو، ولی از تو/ تغزل لطیف و عاشقانه حاجت نیست/ همین بهانة نرفتنت چه زیبا است/ برای عاشقی مگر بهانه حاجت نیست؟

۲-آه غریبی این دل دیوانه می‌کشد/ وقتی که موهای مرا غم، شانه می‌کشد/ بر روی کاغذی افتاده بر زمین/ دستم دو بال بستة پروانه می‌کشد/ دیگر غریبه‌اند پاهایم برای من/ انگار که وزن مرا، دو بیگانه می‌کشد/ زخمی‌تر از همیشه‌ام، قلبت برای من/ خنجر به روی زخم چه بی‌شرمانه می‌کشد/ عیبی ندارد رفته‌ای، صد بار دیگر هم/ جور جدایی از تو را، این خانه می‌کشد.

۳-حتی دل آب‌ها به خود می‌لرزید/ یک روز اگر واقعه‌ای رخ می‌داد/ امروز که صدا دلی بی‌تاب شکست/ ای کاش زمانه ساده پاسخ می‌داد...

هانیه امیری‌کیا از اهواز

به قول قدیمی‌ها و البته با گوشه‌چشمی به جدیدی‌ها! پارسال دوست امسال غریبه؟! چی شده که راهت از این طرفا افتاده؟! (شعر سومت همین‌قدر بود یا غضنفر همراهت تا به دستم برسونَدش بقیه‌ش رو خورده بود؟ هوم؟ اما خب... باز خوبه اون قسمت «دستم دو بال بستة پروانه می‌کشد» رو نخورده بود! آففرین؛ خوب بود. سپردم باباطاهر یه صدآفرین دختر خوب و نازنین برات بیاره دم در خونه‌تون!)‌

باسکول

۱-«دوست داشتنت» را در یک کفة ترازو می‌گذارم و «بی‌وفایی‌ات» را در کفة دیگر. ترازو به نفع «دوست داشتنت» سنگینی می‌کند و جای خالی‌ات در قلبم.

۲-این‌جا آسمان چشمانم می‌بارد؛ بیا که به چتر نگاهت محتاجم.

۳-می‌گوید: ‌بادبادک‌ها زمانی اوج می‌گیرند که در برابر بادهای مخالف قرار بگیرند‌. می‌گویم: نه سبکم و نه آن‌قدر رها؛ تنها ریسمانم را به دست باد داده‌ام.

زهرا فرخی، ۳۴ ساله از همدان

آموزش لبخند

۱-من هارمونی رنگ‌ها را خوب می‌شناسم ولی هر قدر تمرین کرده‌ام از ترکیب دو رنگ سیاه و زرد به رنگ آبی نمی‌رسم! باید صبح‌ها کمی زودتر بیدار شوم؛ درست در لحظه‌ای که داری روی سیاهی آسمان رنگ زرد می‌پاشی. راهش را یاد می‌گیرم؛ فقط باید صبح‌ها کمی زودتر بیدار شوم.

۲-بیا کمی هم تمرین خندیدن کنیم؛ فکر نمی‌کنم با خندة ما زمین از مدار خارج شود یا سوراخ لایة ا‌ز‌ن از این‌که هست بزرگ‌تر! بیا کمی تمرین خندیدن کنیم؛ من از مشق تکراری گریه و گلایه‌ها، دارم از مدار زندگی خارج می‌شوم و سوراخی که تازگی‌ها در لایه‌ای از قلبم ایجاد شده، روزبه روز بزرگ‌تر می‌شود.

نشمیل نوازی از بوکان

قلب خسته

۱-تو چی می‌دونی از این قلبِ خسته/ از اون‌که عمریه به پات نشسته/ تو چی می‌دونی از این حال و روزم/ چقد دیگه باید به پات بسوزم/ حواست با منه محبوبة من؟/ تو ای باعث دل‌آشوبة من/ من و تو قلبامون با هم رفیقه/ من و تو زخمامون خیلی عمیقه/ درسته بینمون دیوارِ محضه/ ولی به یادتم، لحظه‌به‌لحظه/ حواست با منه محبوبة من؟/ تو ای باعث دل‌آشوبة من/ بریم یه جایی که من و تو باشیم/ از این شهر پُر ازدحام جدا شیم/ دلم به تو خوشه یا خوش‌خیالم/ تو این قفس به عشقِ تو می‌بالم.

۲-تقصیرِ من بوده اگه با من مدارا می‌کنی/ یه وقتایی عاشقمی، یه وقتا حاشا می‌کنی/ تقصیر من بوده اگه دائم داری عوض می‌شی/ از خط قرمزای من پاتُ عقب نمی‌کشی/ روزای بعد از تو برام، روزای قبل از مرگمه/ گذشته‌ها رو نمی‌خوام، آینده وقتی مبهمه.../ عشقی که بین ما نبود، حرفی که هیچ‌وقت نزدیم/ روزی که هرگز نرسید، گذشتنُ خوب بلدیم/ تقصیر من بوده اگه تو هیچ‌وقت عاشق نبودی/ من که می‌دونم با خودت، همیشه صادق نبودی/ تقصیر من بوده اگه، فکر می‌کنی مقصرم/ تنهاییام رو پس بده وقتشه که تنها برم/ روزای بعد از تو برام روزای قبل از مرگمه/ گذشته‌ها رو نمی‌خوام، آینده وقتی مبهمه.../ عشقی که بین ما نبود، حرفی که هیچ‌وقت نزدیم/ روزی که هرگز نرسید، گذشتنُ خوب بلدیم.

پیمان مجیدی معین

فراموشی

از سیاهی، تنگی و تاریکی هراس دارم؛ مثل گِردی صاف چشم‌های پربرقت. لطفاً کمی بیشتر پلک بزن تا گذر این زمان پروحشت را با انعکاس تصویرت زودتر از یاد ببرم.

از داغی شعلة سیگار می‌ترسم وقتی خاکسترش چشمانم را می‌سوزاند؛ از باد می‌ترسم وقتی پیراهن سفید گل اندامت را تکان می‌دهد و سربازها تفنگ‌هایشان را یکی یکی زمین می‌گذارند؛ از لباسی که بر تن دارم وقتی که باران بر شانه‌هایم می‌خورد و قطرات سرد آمیخته با اشکم وقتی حرارت صورتم را می‌گیرد. می‌ترسم از نامهربانی بی‌دلیل؛ می‌ترسم مثل روزگارم.

لطفاً کمی بیشتر پلک بزن، نفسم دارد می‌گیرد. حال زندگی‌ام بی‌قرار توست؛ از این دل که در هوای توست نمی‌توان گذشت. همة تو را به خدا سوگند می‌دهم برای من بمان و خاطرات زخمی‌ام را التیام ببخش.

وحید علیدوستی

* باباطاهر اومده می‌گه: «قانونه داداش من؛ متوجهی؟ قاااانون! حالا دیگه به کسی برمی‌خوره یا نه، هِــــــــــــــــــــچ‌چم مهم نیس... ولی خب... قانونه داداش من؛ متوجهی؟ قاااانون»! احتمالاً منظورش همون قانونیه که می‌گه مطالب وبلاگ یا وبسایت یا هر چی خودت و باقی قضایا را نفرست اما با همة این حرفای باباطاهر، از اون طرف، خواجه بصیر اومده می‌گه: «بذار من خودم یه راه واس دور زدن قانون بهت یاد بدم بری حالش رو ببری!» می‌گه: «می‌تونی همون‌طور که خودت گفتی و نوشتی، اول دست نگه داری تا مطلبت این‌جا چاپ شه، بعد که چاپ شد بری هر جا که می‌خوای منتشرشون کنی». البته من دیگه جرئت نکردم ازش بپرسم: «خُ اینی که تو الآن بهش یاد دادی رو که خودت هم داری می‌گی که خودش گفته و نوشته بوده؛ پس دیگه چی رو یادش دادی که قضیه رو به اسم خودت تموم می‌کنی و منت سرش می‌ذاری؟» ولی خب... همین کار رو بکن از این به بعد:‌ اول این‌جا بعد هر جای دیگه!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها