در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مادر ساسان وقتی متوجه شد ساسان در حیاط نیست ناراحت و عصبانی شد، احساس خطر کرد و لباسش را پوشید و به خیابان رفت تا پسرک شیطون را پیدا کند. هنوز چند قدمی نرفته بود که صدای ترمز و جیغ بلندی شنید.
مادر ساسان از ترس سر جایش ایستاد و نمیتوانست قدم از قدم بردارد. همه مردم به سمتی میدویدند. صدای بوق آمبولانس بلند شد. مادر فریادکنان به سمت صدا دوید. اولین چیزی که دید دوچرخه ساسان بود که روی زمین افتاده بود. نزدیک شد و پسرش را سالم دید ولی از ترس بیرمق شده بود.
اما راننده بیچاره غرق در خون روی زمین ایستاده بود. مردمی که شاهد ماجرا بودند هر کدام چیزی میگفتند و درباره اتفاقی که افتاده بود صحبت میکردند. مادر از ساسان پرسید چه اتفاقی افتاد؟ ساسان گفت: من هیجانزده شده بودم. به خودم که آمدم، دیدم وسط خیابان هستم و یک خودرو با سرعت به طرف من میآید و یکدفعه ترمز کرد و خود راننده از پنجره به بیرون افتاد.
مادر خیلی ناراحت شد و گفت: ای وای بنده خدا میخواسته با تو برخورد نکنه، که خودش آسیب دیده!
دکتر آمبولانس مرد را معاینه کرد و گفت: خدارو شکر حالش خوبه.
ساسان با خوشحالی گفت: خدارو شکر. مادر گفت: حالا دیدی چرا گفتیم در حیاط بازی کن. خیابان پر از خطر هست. باید مواظب باشی تا سالم بمانی.
ساسان قول داد که دیگه بدون اجازه مادر و پدرش کاری انجام ندهد.
گلنوشا صحرانورد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: