ضدروایتی از بزرگ‌ترین فروشگاه کتاب جهان

فستیوال عجولِ بدترکیب...

متروی شلوغ، ایستگاه‌های گرم، ترافیک تمام نشدنی، ون‌هایی با صندلی‌های پاره پوره و راننده خسته، مصلی‌ای پیر و فرتوت از آغازی نافرجام، ازدحام مکرر شهروندان پیاده، بوی سیب‌زمینی سرخ کرده و سوسیس دودی روی میز پلاستیکی سفید چرک آغشته به سس قرمز، غرفه‌های کوچک و در هم برهم، بلندگویی که دائم فغان ورود عالیجنابان را سر می‌دهد و کتاب‌هایی که پراسترس و نگران روی میز غرفه داران نشسته‌اند و عنوان فروشی می‌کنند. تمام تصورات دهشتناک یک جوان 26 ساله از نمایشگاه بین‌المللی کتاب.
کد خبر: ۸۰۰۲۶۳

هیچ وقت نتوانستم در ذوق زدگی و لذت دوستان و آشنایانی که هر سال به نمایشگاه کتاب می‌روند و با آب و تاب در مدح و ستایش این جشنواره بزرگ سخن‌ها می‌رانند سهیم شوم. این همه سرخوشی در خرید چند کتاب که کاملا به شکل تصادفی انتخاب شده را نمی‌فهمم و بدتر این ‌که نوچ نوچ و تکان‌های سر ناشی از حسرت کسانی را که از این جشنواره پرعجله و استرس جامانده‌اند درک نمی‌کنم، انگار یک برگ برنده پر امتیازی را از دست داده‌اند که جبران آن در هیچ زمان و مکانی از سال امکانپذیر نیست.

آخر که چه؟ چه لذتی هست در این هجوم همگانی که نتیجه‌اش صف‌های طویل و سرگردان روبه‌روی غرفه انتشارات مختلف است؟ چه حاصلی دارد این همه گشت و گذار بین بخش‌هایی که هیچ ربطی به هم ندارند؟ همه این فرصت‌سوزی که حداقل یک نصف روز را می‌بلعد تنها برای چند درصد تخفیف از ناشرانی است که کرکره کتابفروشی‌های سطح شهرها را پایین کشیده‌ و سکه‌شان را از رونق انداخته‌اند؟

باور کنید کتاب، لباس نیست. کتاب، آجیل شب عید نیست. کتاب، گوشت و مرغ وارداتی نیست. کتاب، حتی تابلو فرش‌های نفیس تبریز هم نیست که بشود با یک نگاه و چند ساعت گشت و گذار بین ده‌ها غرفه و تنها در عرض یک هفته در سال خرید. کتاب را باید از قبل شناخت، باید با او آشنا بود، باید در موردش تحقیق کرد، از چند نفر اهل مطالعه درباره‌اش پرسید، باید حداقل ماهی یکبار رفت سراغش و با او خلوت کرد. تازه موقع خرید باید حداقل یک ربع تا نیم ساعتی پای قفسه کتابفروشی ایستاد، آن را به دست گرفت، برگ‌‌هایش را لمس کرد، چند لغت و جمله و پاراگراف را مزه مزه کرد، 4، 5 صفحه را از اول و وسط و آخر چشید، سر فصل‌ها و عناوین را نوشید و بعد هم آن را با تفاخر بست و گذاشت روبه‌روی صندوق فروشنده و با احترام قیمت پشت جلد را تمام و کمال پرداخت، بدون ذره‌ای چانه‌زنی، بدون اندکی شک و تردید. کتاب خریدن را نباید به یک جشنواره حراج‌مند شلوغ موکول کرد، اگر هر هفته نه، حداقل ماهی یک بار باید رفت شهر کتاب، میدان انقلاب، کتابفروشی‌های مرکز شهر و حتی محله. بین قفسه کتاب‌های دسته‌بندی شده قدم زد، آخرین کتاب‌های منتشر شده را ورق زد، پر فروش‌ها را نگاهی کرد، با ناشر و مسئول فروش گپی کوتاه زد و آخر هم رفت سراغ تازه‌های دوست‌داشتنی. کتاب خریدن مناسک دارد، پرطمطراق است، نباید آن را با نمایشگاه شیرآلات صنعتی و روغن‌های کارخانه‌ای یکسان دید و یکجور رفت، آن هم در زمانی که خوش خوان‌ها اندک‌اند و قیمت‌ها گزاف. من که می‌گویم نمایشگاه کتاب را باید جمع کرد، باید گذاشت مصلای خسته از بیست و اندی سال تمام نشدن این 10 روز هم سمعکش را از گوش در آورد و وسط شلوغی‌های خیابان بهشتی و بزرگراه مدرس بخوابد، باید به مردم گفت این یک هفته را بروید کتابفروشی‌های مرکز شهرتان، پیش فروشنده‌ای که 365 روز سال منتظرتان غبار از روی کتاب‌هایش می‌گیرد، اصلا باید گفت ناشران و نویسنده‌ها به کتابفروشی‌های مهم بروند و مردم هم بیایند، اگر هم تخفیفی قرار است داده شود، همان جا به خریداران علاقه‌مند بدهند و تمام. باید اصلا یک هفته را بگذارند هفته ملی کتابخوان‌ها. باید ریشه این جشنواره توهین‌آمیز به کتاب را از جا در آورند.

فهیمه‌سادات طباطبایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها